اوتوبيوگرافي

 

ديروز بودنش ديروز بود
خوب يادم هست
اما هميشه چندساله که مي شوم

هندسه ي جسم ها

از اينسوي روياهاي خفته مي تابد

مثلِ منشورِ ندانستن
بجز اين مدام در مدارِ عشق بوده ام
و هميشه يک سمتِ خوابهايم را از پشتِ آن نرده هاي رودِ سِن تماشا کرده ام

(حالا از اين ور از ديدِ عروسکي پرتاب شده ميانِ
موجهاي غلتانِ زمان که بياد مي آورد در زندگي ي
 قبلي ميمون بوده است گرچه ميمون بودن هم بد نيست
 ولي بهر حال پرتاب شدن در پاييز، آنهم به ميانِ آبهاي
سردِ سِن چيزِ خوبي نيست.)



اما اينها همه به چندسالگي ام مربوط مي شود
و گرنه به اين سادگي نمي توانستم از دور تماشايت کنم
گويا نوبتِ توست که آن آوازي را که دوست داشتيم بخواني:

دور، دور، دورتر تا بسويت پرواز کنم


حالا که پرواز مي کنم مرا پرواز کن

و يا همين جا بايست و مرا نگاه کن که روي رودخانه هاي ي پهناورِ جهان چرخ مي زنم

چرخِ چرخچرخچرخعباسي

 

اينکه مدام در مدارِ عشق بوده ام چيزي را عوض نخواهد کرد

گرچه در گذشته گاهي دستي پنجره اي را بسته است
بي آنکه بتواند افق را از من بگيرد
و من دوباره کنارِ تو از خواب بيدار شده ام

 

اما يک روز اگر تنها از اين راه برگشتي
اين ابر ها را کمي جابجا کن
و ترانه اي را که هر دو دوست داشتيم بخوان

و دم بگير
با گل ها و لبخنده ات :

پَر، پَر، پَر...


حالا خوب که فکر مي کنم مي بينم پرواز تماشايي است
گرچه هميشه يک سمتِ خوابهاي ما رو به چندسالگي ي جهان است

اکتبر 1999


از مجموعه منتشر شده دژيايي ريا