آراستنِ سرو...
بهرام بهرامي
درآمدی بر روزگارِ دوزخی آقای اياز، به مناسبت انتشارِ ترجمه ی فرانسه این اثر با نام:
Les Saisons en enfer du jeune Ayyaz
و انگار نبايد زبانش را می فهميدی تا می فهميدی چه می گويد...
رضا براهنی : روزگار دوزخی آقای اياز
I'll go back to my rare language
the Mother, my main language
I'll go back to her womb
I'll mate with my own silence...
Reza Baraheni, Crowned Cannibals
چند توضيح و يک سپاسگذاری لازم:
سرنوشت رمان «روزگار دوزخی آقای اياز» نوشته دکتر رضا براهنی که در سال ۱۳۵۱ پس از پايان چاپ، اجازه انتشار نگرفت بی شباهت به يک قصه نيست. کتاب پس از چاپ و پيش از آنکه اجازه نشر پيدا کند توقيف شد و دستور «خمير» شدنش از طرف مقامات صادر شد. «خمير» کردن يک جور کتابسوزان مدرن بود در دهه چهل و پنجاه در ايران باب شده بود، به اين معنا که کتاب ها يا جزوه هائی که مشمول اين نوع عواطف ملوکانه(!) می شدند رهسپار کوره های کاغذ سازی (منظورم کوره های آدم سوزی نيست!) می شدند. و بسيار پيش می آمد که در ميانه راه يکی دو نسخه از کتاب توسط شخص يا اشخاصی که راهش را بلد بودند کش رفته می شد و به گنجينه کتاب های زير پيشخوانی که در فرصت های مناسب يا نامناسب ناشران معروف به ناشران «پياده روئی» چاپ و پخشش می کردند، افزوده می شد. اين گونه بخت و اقبال ها عمدتا با کتاب های سياسی بود. کتاب براهنی از مراحم پياده روئی(!) بی نصيب ماند. گرچه قاعدتا نسخی از آن به همان شيوه ی مرضيه که گفتم کش رفته شد. اين که بر سر آن نسخ چه آمد و چه کسانی از آن سود جستند از حوصله اين نوشته خارج است. از ميان آن نسخ از سرنوشت يک نسخه آگاهی کامل دارم و می دانم که آن نسخه نزد دکتر براهنی بوده و همانست که من برای نوشتن اين يادداشت ها و نيز برای ارجاعات متنی «روزگار دوزخی آقای اياز» در اين يادداشت ها، از آن نسخه استفاده کرده ام که متن نمونه غلط گيری چاپخانه ای و يکی از معدود متونِ فارسی ی در امان مانده از دستبردِ زمانه ی اين رمان است. و همينجا ضرورت دارد از دکتر براهنی سپاسگزاری کنم برای اينکه اين فرصت نادر را در اختيار من گذاشت ومن توانستم رمان را بطور کامل بخوانم. بخش هائی از اين اثر البته يکی دو سال پيش از آن «چاپ ناکام» در هفته نامه فردوسی منتشر شده بود. بجز اين برخی از ما در آن دوره شانس اين را داشتيم که در کلاس های شعر و قصه براهنی تکه هائی از رمان را بشنويم. در آغاز دهه ی هفتاد ميلادی، فصلی از اين اثر توسط «کارتر برايانت» به انگليسی برگردانده شد و در مجموعه ای با نام «نوشته های نو از خاورميانه» [i] منتشر شد. مرگ برايانت، احتمالِ ترجمه ی کامل رمان را به انگليسی در آن زمان از بين برد. بخشی از اين متن که برگردان سی چهل صفحه بخش آغازين رمان بود بعدها يعنی همين يکی دو سال پيش برای چاپ در کتاب «جاسوسانِ خدا»[ii] برگزيده شد. جاسوسان خدا يک برگزيده قصه کوتاه بود با آثاری از گابريل گارسيا مارکز، ايزاک بابل، ولاديمير نابوکوف و ديگران که توسط آلبرتو منگوئل نويسنده معروف کانادائی منتشر شد. سرانجام يکی دو ماه پيش کتابِ روزگار دوزخی آقای اياز در پاريس به همت کتايون شهپرراد به فرانسه ترجمه شد [iii] و انتشارات Pauvert آنرا منتشر ساخت. از اينرو شايد بی ربط نباشد که ترجمه فرانسه ی «روزگار دوزخی...» را چاپ نخست اين اثر به شمار آوريم. آنچه در اين نوشته می آيد يک بررسی اجمالی و کلی اين رمان است، تا زمانی که متن فارسی آن در بيايد.
از جمله ساده «گفت: اره را بيار بالا!» که رمانِ روزگار دوزخی آقای اياز با آن آغاز می شود تا دو جمله ی بظاهر بی ربط به همِ «رسوا شوی کاتب که مرا رسوا کردی! و يوسف اينجاست!» که رمانِ روزگار دوزخی... با آن به پايان می رسد هزار سال فاصله است. از نظرگاهِ تاريخی، زمانِ کرونولوژيکیِ اين رمان که نويسنده آنرا قولِ =گفتمانِ[iv] اياز می نامد سال ۳۹۰ هجری قمری است، يعنی روزگاری که اياز غلام سلطان محمود می زيسته است. رمان همچنانکه از نامش پيداست روايت اين روزگارِ دوزخی است، روزگاری که به يک معنا سراسرِ تاريخ را اشغال کرده است. اما اين روايت را نويسنده از قول کاتب دوم در سال ۱۳۹۰ (هجری قمری) به پايان می رساند. گفتم ميان آن جمله آغازين و آن دو جمله ی بظاهر بی ربط،هزار سال (از نظرِ تاريخی) فاصله هست. اما از نظر زمانی (زمان واقعی ی حاکم در درونِ رمان) اين فاصله تنها چهار پنج ساعت است، يعنی فاصله زمانی که لازم است طی آن محمود و اياز بتوانند يک مرد بسته شده به داربست را شقه شقه کنند. آنها اين آداب و مناسکِ مثله و شقه کردن را در برابرِ چشمانِ مردمی مشتاق به جای می آورند. بخشی از اين مردمِ مشتاق همين موجوداتِ درونِ رُمانند يعنی مردمِ منتشر در طولِ اين هزارسال (=چهار پنج ساعت) و بخشی هم ما (=خوانندگانِ رمان) شنوندگانِ اين قول هستيم که به اندازه همان مردم با اشتياق پيگيرِ اين مثله کردن و مثله شدن ايم. ما نيز به اندازه همان مردم که با شنيدن واژه ی چارچرخه ناگهان از خود بی خود می شوند و به جماعی جهانی و تاريخی دست می زنند، در اين هزار سال-وارِ چهار پنج ساعته مشتاقانه بر اين جماع جهانی شهادت داده ايم، گيرم لذت و شهادتِ ما لذت و شهادتی هنری بوده.
به يک نظرگاهِ تاريخی-زمانی ی ديگر هم توجه کنيم: گفتم بخش هايی از اين رمان در سالِ ۴۵ در مجله فردوسی در تهران چاپ شد. اما تمامِ رمان سرانجام در سالِ ۵۱ بی حذف يک کلمه به چاپ رسيد بی آنکه اجازه نشر پيدا کند. روزگار دوزخی... را می توان در فهرست کتابهايی گنجاند که چاپ شده اما از چاپ درنيامده. و اين فهرست، فهرستِ کوتاهی نيست و رمانِ روزگار دوزخی... در بالای اين فهرست قرار دارد. چه سالِ ۴۵ چه ۵۱ را سالِ چاپ اين رمان بدانيم روزگار دوزخی... رکوردِ کتابهای برزخی را شکسته است. مرادِ من از کتابهای برزخی کتابهايی است که چاپ شده اما از چاپ در نيامده و همانند محکومانِ برزخِ دانته در يک جهانِ برزخی گير کرده اند. اين بدترين وضعيت برای نويسنده است زيرا از يک سو نويسنده و صاحب اثر حق اثرش را از دست می دهد و از سوی ديگر اثرِ او آنچنانکه بايد ميانِ خوانندگانِ اصلی ی کتاب پخش نمی شود. اين نوع کتاب ها البته دست به دست ميان قشرِ روشنفکران و اهل قلم می گردد. سرنوشتِ رمانِ روزگار دوزخی... يک سرنوشتِ برزخی است پيش از آنکه دوزخی باشد.
طی چهار پنج ساعتی که محمود و اياز کفن بر تن می کنند و ابزارِ کارِ سلاخی را به دست می گيرند و مرد بسته شده را که گفته است انالحق يا چيزی همانندِ آن، شقه شقه می کنند کلافِ زمانِ ديگری باز می شود که نماينده ی هزاره وحشت است: يا همچنان که منتقد روزنامه ی لوموند هنگام گفتگو در باره ترجمه فرانسه اثر آنرا يادبودِ وحشت می نامد:[v] هزاره ای که ما تنها به صورت نمادين از اياز آغاز می کنيم هرچند که پيش از اياز هم بوده، و باز به صورتِ نمادين به سال ۱۳۹۰ هجری قمری به پايان می بريم حال آنکه پس از آنهم خواهد بود. نويسنده، اين رمان را بخشی از يک تريولوژی می داند. اين اثر قولِ اول يا قولِ اياز است و با دو قولِ ديگر يعنی قولِ محمود و قولِ منصور که هنوز چاپ نشده تشکيل يک تريولوژی را می دهند.
به خلاصه ای از اين اثر بپردازيم: محمود و اياز (غلامِ محمود) که همه ی جهان را در وجودِ محمود خلاصه می کند سرگرمِ مثله کردن مردی هستند که پيشاپيش بدستِ مردم سنگسار شده است و حالا مردم از محمود می خواهند که او را در برابرِ چشمانِ آنها (چشمانِ تاريخ) قطعه قطعه کند. گناه مرد آنست که گفته است انالحق يا چيزی شبيه آن. او سرنوشتی همانند حسنک وزير دارد. شصت صفحه ی آغاز اين رمانِ ۴۲۵ صفحه ای به جزئياتِ اين مثله شدن پرداخته است. محمود و اياز دست ها و پاهای مرد را بريده اند و با روغن داغ رگهای گشوده را بسته اند. اينک بر آنند که زبانِ مرد را ببرند. محمود گفته است که زبانش را که ببرند دخلش خواهد آمد. آنچه بعدا يعنی نزديک دو دهه بعد براهنی ی نقدپردازِ ادبی درباره زبان و زبانيت خواهد گفت، براهنی ی قصه نويس در اين رمان به پيشوازِ آن رفته است. محمود دستور می دهد يک چارچرخه بياورند. واژه ی چارچرخه با ريتم چرخنده و چخنده ی «چ» ها، «خ» ها و «ر» ها تبديل می شود به عاملی که آنهارا وادار به يک کنش واکنش اروتيکی می کند و آنها يعنی همه مردانِ حاضر در ملاء عامِ تاريخ به «جماعی جهانی» دست می زنند. پس از اين صحنه اياز ما را به گذشته باز می گرداند و ما در می يابيم که پدرِ او خواجه ، مشاورِ اميرِ ماضی، چهار پسر دارد که بجز اياز عبارتند از صمد، منصور و يوسف. شبی که اميرِ ماضی پدرِ اميرِ جوان (=محمود) می ميرد، اياز که به اتفاقِ پدرش خواجه به قصر احضار شده است موردِ تجاوزِ مادرِ اميرِ جوان و خودِ اميرِ جوان قرار می گيرد. از اين دم که به گفته ی اياز تاريخ بر کفلش نوشته می شود تا آن دمی که فرياد بر می آورد که رسوا شوی کاتب که مرا رسوا کردی، زندگی اياز را می توان اينطور خلاصه کرد:
اياز عاشق کيميا می شود، برده ای که برای محمود آورده اند و محمود به ايازش می دهد. کيميا از اياز حامله می شود، اياز و کيميا می کوشند حامله بودن کيميا را پنهان کنند. اميرِ عرب در پی آنست که با کيميا همخوابگی کند تا لذتِ همخوابگی با زنِ حامله را هم بچشد. کيميا ناگزير فرار می کند و اياز بکل از او بی خبر می ماند. کمی بعد تيمورِ حاجب برای اياز از کيميا خبر می آورد و کيميا از او خواسته است که با برادرانش منصور و يوسف که از ترس محمود پنهان شده اند تماس بگيرد. اياز با لباسِ مبدل از قصر خارج می شود، در اين تماس اياز واقعيت های تازه ای را کشف می کند. پدرِ اياز را گرفته اند و احتمالا کشته اند، کيميا دختری زاييده است که پيشِ عمه ی اياز است و صمد، يکی از برادرانِ اياز ناپديد شده است. سه برادر در جستجوی او سرانجام جسدِ او را پيدا می کنند. مرگ صمد همانندی های فراوانی با افسانه ی مرگِ صمد بهرنگی دارد. اما مرگِ بهرنگی به آن صورت که گفته شده واقعيت نداشت حال آنکه مرگِ صمدِ روزگار دوزخی... واقعی تر است. صمد (بهرنگی) را مامورانِ دولت=ساواک نکشته بودند اما صمدِ روزگار دوزخی... را مامورانِ دولت=پاسدارانِ محمود کشته اند و در آب انداخته اند تا مردم فکر کنند که در رودخانه غرق شده است. سه برادر جسدِ برادرِ چهارم را از آب بيرون می آورند، غسلش می دهند و دفن می کنند. پاسدارانِ محمود هنوز دنبالِ منصور و يوسف اند، آن دو دوباره پنهان می شوند و اياز به قصر باز می گردد. اياز هنوز به محمود وفادار است طوری که شازده جمشيد را که قصد جانِ محمود را داشت با دست خود می کشد. در پايانِ داستان اياز را می بينيم که از پنجره اطاق محمود را می نگرد و رمان را با اين جمله به پايان می رساند:
«رسوا شوی کاتب که مرا رسوا کردی! و يوسف اينجاست!»
براهنی در مقاله «گلشيری و مشکل رمان » در کتاب رويای بيدار بر بخشی از تاريکی های روزگار دوزخی...روشنايی می افکند: «در مقدمه روزگار دوزخی... يعنی قولِ کاتب، نويسنده کاتب خوانده شده است، و رمان، قول. قول همان چيزی است که فلاسفه جديد و زبان شناسان آن را discourse خوانده اند. در پايانِ قولِ اول، گوينده می گويد «رسوا شوی کاتب که مرا رسوا کردی.» و کاتب بيست و دو سال پيش از اين می نويسد: «نويسنده نمی نويسد که روح خود را نجات دهد، می نويسد تا سنگسار شود.» پس رابظه ای بينِ کاتب و قائل و راوی وجود دارد که رابطه ای ديالوژيکی است، منتها به صورتِ درونی. در روزگار دوزخی... هم اياز آنجاست هم محمود، هم منصور، هم امير ارسلان، هم ملک جمشيد، هم ملک محمد، هم کوروش، و هم بچه ای که به جای کوروش دفن شد، و اياز آن بچه دفن شده است که پس از ۲۵۰۰ سال زبان باز کرده است و بيرون می ريزد، به قول يدالله رويايی «لبريختگی» و به قول من جنونِ نوشتن...» رويای بيدار: مجموعه مقاله، رضا براهنی صفحه۲۲۵
يکی از مسايلی که سی سالی است ذهنِ براهنی وخوانندگانِ او را به خود مشغول کرده است همين مسئله زبان و نگارش است. او اين مسئله را همواره از زاويه ها و پرسپکتيو های گونه گون نگاه کرده است. دست کم در دو اثرِ داستانی ( آزاده خانم و نويسنده اش، روزگارِ دوزخی...) و يک مجموعه تئوريک (جنونِ نوشتن) اين مسئله کانونِ آثارش شده است. (و مرادم معنای اصلی کانون : يعنی مرکزِ کوره ی آتش است)
«و می گفت باش تا ببينی که چگونه صفحاتِ روحت ورق خواهد خورد و خود در حالِ مسخ شدن بدل به کتابی در حالِ نوشته شدن خواهی شد: چرا که تو نمی نويسی بلکه نوشته می شوی: که کاتب نيستی بلکه کتاب هستی: که عامل نيستی بلکه عمل هستی: که فاعل نيستی بلکه فعل هستی و تاريخ بايد برروی کفلِ تو نوشته شود. و من آن شب صفحاتِ سفيدِ روحم را و حتی برگ های سفيدِ تنم را باز کردم تا هرچه کاتب خواهد نوشت بر من نوشته شود: چرا که کاتب کسی است که کتابش را می گايد...»
روزگار
دوزخی... ص۱۱۶
[vi]
در بخشِ ديگری از اين قول، راوی و در پی او کاتب و در
پی او
نويسنده، دوزبانه بودنِ اياز و برادرانش را عمده می کنند. اينجا هم انگار برای
بارِ ديگر
زبانِ کسی را بريده اند. زبانِ مرد بسته شده را که بريدند او را به پسِ
پهنه
راندند، از او سلبِ توان کردند، زبان اياز و يوسف را هم به گونه ای بريده اند.
هم از
اينرو است که يوسف به زبانی که به گفته اياز «تنها در خواب و ناخودآگاهی می
توان
دريافتش» و يا به گفته ژاک دريدا «به زبانی که از آنِ او نيست،» نفرين می
کند:
«در هوای
نيمه روشن سپيده دم يوسف را می ديدم که سرش را بر روی سينه جسدِ
صمد
گذاشته و بلند و وحشی به زبانی که فقط در خواب و در ناخودآگاهی ام می توانستم
بفهمم، به
زبانی که از تمامِ صداها و هجا و حرکاتش هذيان می باريد، با حالتی که در
آن خنده و
گريه و صرع و تشنج در هم آميخته بود، حرف می زد. خطاب به همه چيز می گفت
و انگار
نبايد زبانش را می فهميدی تا می فهميدی چه می گويد. اين، احساسِ خشونتِ اين
زبان،
خشونتِ گريه آورِ صدا بود که اهميت داشت... و در عينِ حال انگار به گوينده
گفته
بودند که چند سالی حرف نزند و بعد ناگهان دستور داده بودند که هرچه دلش می
خواست
بگويد و او آنقدر ذوق زده شده بود که شديدترين و حادترين عناصرِ زبان را از
فحش و قسم
و شعار و حمله و خنده و گريه و صوتهای تند و توفانی، به يکجا گرد آورده
بدونِ
توالی منطقی معانی وسطِ امواج هوا پرتاب کرده بود...» روزگار دوزخی... ص
۳۱۱و۳۱۰
در آغاز رمان روزگار دوزخی... اياز و محمود را می بينيم که پس از مثله کردن تنِ مرد زبانِ مرد را بريده اند و بقول محمود ديگر دخلش را آورده اند. محمود مانند همه ی خودکامگان تاريخ آنچه را که خود می خواهد انجام دهد می گذارد مردم بخواهند که انجام شود. او طوری عمل می کند که مردم وادار شوند آنچه را که او می خواهد بخواهند. و حالا مردم در اين تجمع تاريخی از محمود می خواهند که زبان محکوم را ببُرَد و او می بُرَد و اياز روايت می کند:
«زبانش را بريديم... و با بريدنِ زبانش ديگر چه چيزِ او را بريديم؟ با بريدن زبانش وادارش کرديم که خفقان را بپذيرد. ما زبان را برای او بدل به خاطره ای در مغز کرديم و او را زندانی ويرانه های بی زبانِ يادهايش کرديم. به او ياد داديم که شقاوتِ ما رافقط در مغزش زندانی کند، هرگز نتواند از آن چيزی بر زبان بياورد. با بريدن زبانش او را زندانی خودش کرديم. او زندانبان زندانِ خود و زندانی خود گرديد. او را محصور در ديوارهای لال، ديوار های بی مکان، بی زمان و بی زبان کرديم. به او گفتيم که فکر نکند و اگر می کند، انرا بر زبان نياورد، چرا که او ديگر زبان ندارد. زبانی که در دهانش می چرخيد و کلمات را با صلابت و سلامت و انديشه و احساس تمام از خلال لب ها و دندان ها بيرون می داد از بيخ بريده شد و زبان ليز پوشيده به خون، خون تازه نورانی، در دست محمود ماند. و محمود آنرا داخل طشتی انداخت که کنار سطل گذاشته شده بود. آنگاه کلمات از بين رفتند..» روزگار دوزخی... ص ۴۲
مگر بريدن زبان شاخ و دم دارد؟ زبانِ بخش عظيم مردمِ ما در طول تاريخ بريده شده است و آنها هرگز اجازه نيافته اند آنچه را که می خواهند بگويند. در طولِ تاريخِ اين سرزمين، زبان نيم جمعيت ايران يعنی زبانِ زنان و زبانِ بيش از نيمی از جمعيت ايران يعنی کسان ديگری که می توانند تنها به زبانهائی غير از زبان پايتخت (به زبانهای مادری شان، به زبانهای به اصطلاح محلی) سخن بگويند، بريده است. مگر بريدن شاخ و دم دارد؟
و اياز بازهم ادامه می دهد:
«و او مردی که ما گرفته بوديم و سنگسارش کرده بوديم و بعد دست و پايش را بريده بوديم بر سر چارراه تاريخ ايستاده فرياد زده بود: «آزادی!» و ما با يک قيچی او را به درون حافظه اش رانده بوديم. مغزش را شکاف داده، زبانش را در گور کوچک آن شکاف دفن کرده بوديم...» روزگار دوزخی... ص ۴۲
هم اياز هم کاتب زبانی دارند که به گفته ی ژاک دريدا «از آن ِ آنها نيست.» دريدا می گويد: «انسان هنگامی که زبانِ مادری مجازی نداشته باشد به چه زبانی يادداشت های روزانه اش را می نويسد. انسان چگونه می تواند بگويد يادم می آيد هنگامی که لازم است هم زبان و هم من اختراع شوند.»[vii]
اياز در واقع با بريدن زبانِ مرد به قطعِ ريشه های خود می پردازد. کاتب اما با نوشتن اين گفتمان او را رسوا می کند. شايد هم از اين روست که اياز به کاتب می گويد «رسوا شوی که مرا...»
اکنون لازم می دانم در اينجا درنگی بکنم و درباره ی ويژگی های آثار براهنی، که به گمانِ من در ادبياتِ ايران بخشِ شاخص و مهمی را اشغال کرده کوتاه بنويسم: به باورِ نويسنده ی اين يادداشت برای شناخت براهنی، بايد سه سمت و سو را بدقت بررسی کنيم: آثارِ انتقادی و نظريه های ادبی ی براهنی که به صورتِ جدی در کتابِ رويای بيدار، طلا در مس و قصه نويسی و ديگر نوشته های تازه او که پراکنده اينجا و آنجا چاپ شده، گسترده است، مجموعه شعرِ خطاب به پروانه ها بهمراهِ متمم آن يعنی مقاله ی «چرا من ديگر شاعرِ نيمائی نيستم» و سرانجام سه رمانِ «روزگار دوزخی...»، «رازهای سرزمين من» و «آزاده خانم و نويسنده اش...» گرچه اينها را هم بگويم که به گمانِ من «رازهای سرزمينِ من» بعد از آن دو رمانِ ديگر قرار می گيرد، گرچه «آزاده خانم...» سی سالی پس از «روزگار دوزخی...» نوشته شده و گرچه «روزگار دوزخی...» (اگر متن فارسی را که به يک معنی چاپ شدنش مثلِ نشدن بوده به شمار نياوريم و متنِ فرانسه را نخستين چاپِ اين اثر بدانيم، که در آغاز اين بحث گفته ام چرا) با تاخيری نزديک به سی سال اندکی پس از «آزاده خانم...» منتشر شده. اما «روزگار دوزخی...» در اين بررسی مهم تر است. مرادم ارزيابی، سنجشِ مقام و يا قدر و قربِ اين سه رمان نيست، من اين بررسی را می گذارم به عهده ی ديگران و منظورم را روشن تر بيان می کنم: «روزگار دوزخی...» در دوره ای نوشته شده که هنوز تئوری های ادبی ی پسامدرنی شکلِ تکوين شده ی امروزش را ندارد (نگارشِ اين رمان همانگونه که گفتم در دوره ی سه چهار ساله ی پايان دهه ی شصت میلادی انجام می شود) ولی تنها رمانِ فارسی است که به پيشوازِ اين تئوری ها رفته است و آنها را پيش بينی کرده است. کافی است يک نگاهِ گذرا به کرونولوژی ی تکوينِ اين تئوری ها بياندازيم. چند گويانگی يا پُلی گلوسيای باختين را، براهنی در سالِ ۱۳۷۳ شمسی (۱۹۸۴ ميلادی) يعنی سيزده چهارده سالِ پس از پايانِ نگارشِ روزگار دوزخی... در کتابِ رويای بيدار طرح می کند. مقاله بلندِ رولان بارت بنامِ S/Z در سالِ ۱۹۷۴ يعنی دستِ کم چهار سال پس از چاپِ(!؟) روزگار دوزخی... چاپ شده. در حالی که در روزگار دوزخی... برای نخستين بار ما با يک رمانِ پُلی لوژيک و نويسندگانه[viii] روبرو هستيم، رمانی که از راوی و نويسنده و کاتب می گذرد و از خواننده سر در می آورد.
اکنون به نکته ای اشاره می کنم که بنطر من بسيار مهم است: در پايانِ رمان، اياز صدائی می شنود که می گويد «... و يوسف اينجاست!» اين صدا از محمود نيست زيرا اياز به روشنی می گويد«کسی که گفت اره را بيار بالا حرفی نمی زند.» و ما می دانيم که محمود بود که گفته بود در همان نخستين سطرِ رمان که اره را بيار بالا. اين را کاتب هم نمی گويد زيرا باز از اياز شنيده ايم که کاتب اصلا او را فراموش کرده، به حالِ خود رهايش کرده است. صدا، صدای خود اياز هم نيست، زيرا اياز اين صدا را از درونِ خود نمی شنود و از پشتِ سر می شنود. سمت و سوی صدای درون هرگز از پشتِ سر نمی تواند باشد. اين صدا می تواند تنها از آنِ خواننده باشد، خواننده ای که ديگر مصرف کننده نيست.
بارت در آغازِ آن مقاله ی چنين می گويد: «اما چرا نويسندگانه معيارِ ارزش گذاری ی ماست؟ زيرا هدفِ کارِ ادبی (يا ادبيات بعنوان کار) آنست که خواننده را از مصرف کننده ی صرف به توليد کننده ی متن تبديل کند. ويژگی ی ادبياتِ ما تا امروز اين جدائی ی بی امان است که نهاد های ادبی ميانِ توليد کننده ی متن و مصرف کننده ی آن ، ميانِ فروشنده و مشتری ی آن، ميانِ مولف و خواننده ی آن ملحوظ داشته اند. اين چنين خواننده ای در دريائی از بطالت غوطه می خورد... و به جای لذتِ نوشتن تنها از يک آزادی ی قلابی بهره مند است که متن را بپذيرد يا رد کند. اين گونه خواندن چيزی نيست مگر يک نوع رفراندم که ما آنرا خوانندگانه[ix] می ناميم...» در همان آغاز روزگار دوزخی... يکی دو اشاره به داستانِ معروفِ محمود و اياز هست که محمود شبی چنان از باده مست می شود که می خواهد در برابر همه با اياز عشق بازی کند و طبيعی است که مشاورانِ سلطان او را از اين کار نهی می کنند. محمود به خود می آيد و از اياز می خواهد که موهايش را کوتاه کند تا آن گيسوانِ بلند او را ديگر باره از خود بی خود نکند. فردا روز که محمود از کرده ی خود يعنی کوتاه کردنِ موی اياز پشيمان است ، مشاوران از ملک الشعرا می خواهند که با زبانِ شعر دلِ سلطان را بدست آورد. و او هم می سرايد که: «آراستنِ سرو ز پيراستن است!» در رمان نيز نويسنده، با بريدن و قطعه قطعه کردن، با رفتن از زمانی به زمانِ ديگر و از زبانی به زبانِ ديگر، روزگار دوزخی... را می آرايد و می پيرايد. او اين آرايش و پيرايش را در چند بُعد انجام می دهد که مهم ترينش بُعدِ زبان است که من در اين فرصت کوتاه به آن پرداخته ام.
در اين رمان چنانکه اشاره کردم با يک پُلی لوگِ دريدائی که براهنی آنرا چند زبانگی[x] يا چند گفتارگی هم می نامد روبرو هستيم. «سرم را پائين انداخته در ميانِ اين جمعيتِ بزرگ مسافران گم شده ام. لهجه های مختلف به گوشم می رسد. اين لهجه ها آنقدر با هم فرق می کنند که انگار اين مردم معاصرِ يکديگر نيستند. «روزگار دوزخی... ص۲۳۵
از لهجه ها و زبانها که بگذريم هيچ يک از آدمها مانند آن ديگری حرف نمی زند حتی گهگاه اگر لازم باشد مانندِ خودش هم حرف نمی زند چرا که انسان بطورِ طبيعی هم، در موقعيت های گوناگون با زبان رفتارِ گوناگونی می کند. مثلا زمانی که محمود در خوابِ اياز نطق می کند: «کَنَم مورُش، جاهِ شاهان، باهِ شُزُرگ و شيرومند، باهِ شابِل ساهِ شومِر و شکد و چاهِ کَهار پِشوَر، کِسَرِ پمبوجيه، باهِ شُزُرگ، ورزيده هستم چه با هر دو دست چه با هردو پا، هنگامِ سواری خوب سواری هستم. هنگامِ کشيدنِ کمان خوب کمان کشی هستم،... هنگامِ نيزه زنی، چه پياده چه سواره، خوب نيزه زنی هستم، هستم، هستم، کندم، کندم، کندم (هورا!) شاريوش داه شويَد، شويَد، شويَد: آروادينی سيکيم روس پادشاهی نين، هارداسان ناپوليون، من شَتْعَلی فاهام... «روزگار دوزخی... ص ۲۱۲
نطقِ محمودی يک نطقِ شاهانه است اما اين نطق از ذهنِ اياز آنهم در خواب می گذرد و زبان، خوابگرد می شود. در اين زبان طبيعی است که فتحعلی شاه بشود شَتعلی فاه و منم کوروش بشود کَنَم مورُش و شاهِ بابِل بشود باهِ شابِل...
بخشِ بزرگی از اين رمان اساسا خوابگرد است، نه که با زبانِ خوابگردی نوشته شده باشد، که خوابگردی در ذاتِ رمان است زيرا اياز خود خوابگردی است که ناگهان از تاريخ سر درآورده است. براهنی در کتابِ رويای بيدار اشاره می کند به اينکه اياز همان بچه ی مرده ی زنِ چوپانی است که کوروش را از هارپاک وزيرِ آژدهاک می گيرد و بزرک می کند و حالا پس از ۲۵۰۰ سال زبان باز کرده است. کوروش نه! آن بچه ی مرده زبان بازکرده! برای همين هم نويسنده از مرزِ زبان های مرسوم می گذرد. مرسوم بودن با اياز منافات دارد. اياز نمی تواند و نبايد هم تن به مرسوميت بدهد و مرسوم حرف بزند:
«مادرم از پله ها پائين می آيد و می رود زير پله ها می نشيند. گريه می کند. ما همه مرده ايم؛ پدرم، برادرانم، همه مرده ايم. نه! يوسف در خواب می خندد.. نه! نه! يوسف نيست: منصور است که گريه می کند. گاهی چرا نمی توانم خنده را از گريه تشخيص بدهم؟ ... شب می شود مادرم دارد دختر همسايه را شير می دهد. کدام همسايه؟ نمی دانم! دختر می گويد: هوم... هوم... هوم... ماچ... لاچ... ماچ... لاچ... ماچ... لاچ! عمه ام می گويد مواظب باش بچه مردم خفه نشود. مادرم به پستانِ بزرگش نگاه می کند. اسم دختر چيست؟ ماچ لاچ هوم؟ اگر دختر می شدم زن کی می شدم؟ زنِ پدرم: نه! نه! زنِ يوسف! نه! نه! نه! زنِ آن خراسانی می شدم که اسم خوبی دارد و عاشق انگورهای سمی است: نه ! نه! زنِ يک شاهزاده می شدم که پدرش هم شاهزاده باشد. عجب! پس من هم از شاهزاده ها خوشم می آيد! رد شو بچه! رد شو! حضرت اجل دارند رد می شوند. کدام حضرت اجل؟...» روزگار دوزخی... ص۱۳۹
و حالا بشنويد که اين ذهنِ خوابگرد کمی بعد چگونه سخن می گويد: «...و صدای پدرم به گوش می رسيد که اين را قوس قزح مخوانيد که اين قوس حق است. و حالا اين قوس حق در کنار من راه می رفت ولی من نه در آن زمان که پدرم اين کلمات را بر زبان می آورد چيزی از اين مقولات می فهميدم و نه حالا که در کنارِ منصور راه می روم به مفهوم آنها پی می برم... » روزگار دوزخی... ص۱۳۹
در اينجا بگذاريد برای کوتاه کردن بحث خود و برای نتيجه گيری از آن به نکته ای از ليوتار، انديشمند فرانسوی اشاره کنم. او در بحث فلسفی-سياسی خود درباره differend از ريشه ی differ به معنای اختلاف، اصطلاحی که خودش ساخته است، و مرادش آن نوع اختلاف های سياسی و حقوقی است که ميان فرادست و فرو دست ميان استعمارگر و استعمار شونده ميان کارگر و گارفرما و بطور کلی ميان قادر و مقدور پيش می آيد، بر آن است که تا زمانی که قدرت، استعمار و استثمار در جهان از ميان نرفته، وظيفه ی فرزانگان زمانه پيدا کردن يک نوع سيستم زبانشناختی دفاعی به سودِ نيروهای فرودست است. او اين سامانِ زبانی را حکومت-عبارت[xi] می نامد. به گمان من، در اياز ما يک نوع حکومت-پاراگراف داريم. روزگار دوزخی... از چند پاراگراف بلند تشکيل شده. چند پاراگرافِ بلندو نفس گير. نفس گير نه برای آنکه دراز است، نفس گير برای آنکه در سراسر اين پاراگراف ها ما شاهدِ گرفته شدنِ نفسِ فرودستان هستيم. در اينجا هم ما در يک جهانِ ليوتاری شاهد پايمال شدنِ حقوقِ فرودستانيم. حتی در پايانِ رمان هم، هنگامی که مهتاب بالا می آيد و ما اميدواريم که جهان را روشن کند، می شنويم که اياز می گويد:
«مهتاب بالا می آيد؛ انگار تنها برای آنکه دستهای جنايتکارم را به من نشان دهد...»
و کمی بعد:
«ابری پديد نی و کسوفی نی، بگرفت ماه و گشت جهان تاری...» روزگار دوزخی... ص۴۲۴
اما تفاوتِ حکومت-عبارتِ ليوتاری با حکومت-پاراگرافِ ايازی چيست؟ ليوتار چشم به آن آينده ی روشن و تابناک دوخته است که دست کم مشرب های سوسياليستی تا اندازه ای نويدش را داده اند اما ما در اين روزگارِ دوزخی روشنائی نمی بينيم: بگرفت ماه و گشت جهان تاری. گرچه شايد به يک معنا واپسين جمله ی رمان که «ويوسف اينجاست!» آن روشنای نويد بخش باشد.
اما حکومت-پاراگراف اين مزيت را بر حکومت-عبارتِ ليوتار دارد که ما) يعنی نويسنده، به کمک اين چندگويانگی ی خوابگردانه از طريق کاتب و اياز و محمود) زبانِ قصه نويسی ی فارسی را آزاد کرده ايم. زبان آنچنان آزاد شده است که توانسته است در يک نفس، در يک پاراگراف بلند، بی آنکه کسی بتواند به او دستور بدهد: نقطه، سرِ خط! با رسائی ی تمام فرياد کند که اناالحق، و کسی نتواند با مقراض محمودی آنرا از حلقوم بيرون کشد، زبان بی هراسی، سر داده است که ما آزاديم و آزاديم که بلامنازع به حکومت چندگويانگی مان ادامه دهيم. محمود و اياز با بريدنِ زبانِ مرد دخلِ او را آورده اند، اما ما هم بنوبه ی خود با آزاد کردنِ زبان از قيد، دخلِ محمود و اياز را آورده ايم و آنها را رسوا کرده ايم، برای هميشه در تاريخ، طوری که اياز ديگر همه چيز را فراموش کرده است، حتی ترتيب و توالی زمانی ی حوادث را.
«محمود می گويد، ديشب يادت هست؟ و من می گويم، ديشب؟ ديشب؟ مگر ديشب چه اتفاقی افتاد؟می گويد يادت نيست؟ ديشب يادت نيست؟ می گويم نه چيزی يادم نيست. مگر ديشب چه اتفاقی افتاد؟ می گويد حالا که يادت نيست ولش کن مهم نيست . عجيب است ديشبِ هزار سال پيش يادم هست، ولی ديشبِ امروز، همين ديشب يادم نيست. حتی ديشب همين دوهزارو ششصد هفتتصد سال پيش يادم هست. ولی ديشب امروز، همين ديشب يادم نيست. بايد دستگاهی پيدا شود و همه حوادث را در ذهن من با ترتيب و توالی خاص زمانی آنها ضبط کند. يک حادثه نگار بايد در ذهنم کار بگذارم. يا شايد يک حافظه نگار. تا چيزی از يادم نرود...» روزگار دوزخی... ص۳۸۰
و يادمان نرود که سرانجام ما هستيم که به اياز گفتيم: «و يوسف اينجاست!» و رمان را بستيم تا دور اين روزگار دوزخی را به پايان برسانيم.
...زپيراستن
است.
ژوئن ۲۰۰۰ تورونتو
این یادداشت نخستین گزارشی است که درباره رمان روزگار دوزخی ... نوشته شده است و نویسنده از این بابت برخود می بالد. گرچه امیدوار است که دیگران در این زمینه از نویسنده این یادداشت پا فراتر بگذارند و بطور جدی این گفتمان را ادامه دهند.
[i] New Writings From The Middle East, Edited By Leo Hamalian And John D. Yohannan
[ii] God’s Spies, Stories In Defiance Of Oppression, Edited By Alberto Manguel
[iii] Les Saisons en enfer du jeune Ayyaz
[iv] discourse
[v] un monument d’horreur
[vi] همه نقل قولها از متن فارسی رمان است که در اختیار من قرار گرفت. شماره صفحات ارجاع دارد به همین متن و نه متن فرانسه کتاب که آنرا هم در اختیار داشتم.
[vii] Jacque Derrida, Monolingualism Of The Other Or The Prothesis Of Origin. P. 31
[viii] writerly
رولان بارت پنج شش سال پس از اعلام نظریه مرگ مولف که بر اساس آن بنا به باور او دوران کارسازی نویسنده و یا مولف به پایان آمده و خواننده نباید وقتش را بر سر آن تلف کند و بجای آن خود در امر ادامه اثر کارساز باشد، مساله رمان های نویسندگانه را مطرح می کند که خواننده با دخل و تصرف در اثر تبدیل به یک خواننده راستین می شود و نه یک موجود منفعل که نویسنده یا مولف او را به هرجا که خواست می کشد. او این نوع نگارش را نویسندگانه می نامد و در برابر آن آثار کهنه را قرار می دهد و آنرا خوانندگانه می نامد. بخش هایی که از کتاب بارث نقل شده، توسط نویسنده این یادداشت ترجمه شده است. با اینهمه لازم است گفته شود که برابر های نویسندگانه و خوانندگانه را مدیون دکتر براهنی هستیم.
[ix] Readerly
[x] پلی گلوسیا، پلی لوگ: چندگویانگی، چندگفتارگی، چندزبانگی: «این مساله آنقدر روشن است که درواقع هیچ نیازی به دادن مثال نیست. کافیست نثر دهخدا را با نثر پنجاه سال پیش از مشروطیت و نثر «فارسی شکر است» را با نثر چرند و پرند دهخدا، نثر علویه خانم را با نثر «فارسی شکر است» مقایسه کنید و ببینید چقدر این دیالوگ و پلی لوگ هم پیشرفت کرده و هم از اهمیت بی سابقه ای برخوردار شده است، طوری که بعدها در سنگ صبور خواننده عملا تبدیل به شنونده چند گفتار جداگانه شده است، بجای آنکه فقط صدای نویسنده را بشنود...» رویای بیدار ص ٣٦٣
[xi] phrase-regime
«حکومت-عبارتِ کارفرما دیگران را از حقِ داشتنِ آوای voice مناسب محروم کرده است. وظیفه فرزانگان است که به یاری حکومت-عبارت های محرومان بشتابند و کمک کنند تا آنها آوای خود را فرایابند. این آن چیزی است که لیوتار آنرا سیاست فرزانگانی philosophical politics می نامد.» نگاه کنید به Postmodernism And Philosophy, Stuart Sim