كاراكترهاي نويسنده
دنا رباطي
نويسنده اصلا انتظار نداشت آن دو كاراكتر جزو متقاضيان باشند، گفت: "شماها؟"
كاراكتر اولي گفت: "ما اطلاعيه را توي روزنامه ديديم" و كاراكتر دومي ادامه داد: "خب بعدش آمديم براي مصاحبه"
نويسنده نفس عميقي كشيد و سكوت نسبتا طولاني اتاق را گرفت.
نويسنده سيگاري روشن كرد اما به آن دو تعارف نكرد: "ميدانيد چه بلايي سر من آورديد؟ بعد از آن توطئه الان بيشتر از دو سال است دست به قلم نبرده ام. هر بار هم خواستم چيزي بنويسم مثل همين حالا كه روبروم نشسته ايد ميآمديد و مزاحم ميشديد، آخرش هم نفهميدم چرا آن كار را با من كرديد؟" پكي به سيگار زد و "حالا هم خيلي بيشتر از هميشه ايده و طرح براي نوشتن دارم و هر روز هم زيادتر ميشوند، اما به همان دليل كه گفتم نميتوانم بنويسمشان. نميگذاريد مثل همين حالا كه آمده ايد و خدا ميداند براي چه منظوري؟"
كاراكتر دومي زير چشمي نگاهي به كاراكتر اولي انداخت ميخواست چيزي بگويد كه نويسنده حرفهايش را پي گرفت "شما اصلا نميدانستيد كه قصه چيست به هر ترتيب من دنبالتان بودم و پيداتان كردم و طرح قصه ام را به شما گفتم، شما هم حاضر شديد كه با كاراكتر ديگرم كه يك دانشجو بود قصه را اجرا كنيد، هه! ميدانيد بعد از آن بامبول بازيهاي شما چه بر سر آن دانشجو آمد؟ ها! ميدانيد؟" نويسنده چند ثانيه اي سكوت كرد و آهي كشيد "يكسالي غيبش زد، بعد از يكسال يك اي ميل برايم فرستاد نوشته بود بعد از به هم خوردن قصه تا مدتها كسالت روحي پيدا كرده بود و در يكي از همان روزها با يك رمان نويس كهنه كار مكزيكي آشنا ميشود تا اينكه به او پيشنهاد ميكند اجراي كاراكتر اصلي رمان تازه اش را به عهده بگيرد. سئوال كرده بود اما يك مشكل اساسي وجود دارد و آن هم اينكه به زبان اسپانيايي مينويسد در حالي كه او فقط فارسي و انگليسي ميداند. نظرم را خواسته بود."
كاراكتر اولي زيرچشمي به كاراكتر دومي كه كلمه "من" را همزمان ادا كرده بود نگاهي انداخت و گفت معذرت ميخواهم حرفت را ادامه بده و كاراكتر دومي حرفش را بعد از "من" پي گرفت: "فكر ميكنم موقعيت جالب و در عين حال متفاوتي ست. شايد بشود‌ گفت با توجه به اينكه زبان اصلي رمان اسپانيايي است دوست كاراكتر ما بايد نوعي لب بزند و نويسنده جايش بخواند." كاراكتر اول ميان حرفش پريد "يا اينكه به زبان انگليسي حرف بزند و بعد نويسنده آن را ترجمه كند." و بعد ادامه داد "چه شود!"
كاراكتر دومي همينطور كه به كاراكتر اولي زل زده بود گفت "من كه حاضر..." اما حرفش را قطع كرد و گفت: "به نظر من رابطه بين كاراكتر و نويسنده نبايد رابطه ي يك طرفه باشد و ميدانم اين حرف هم توضيح واضحات است، اما كم و بيش همه ميدانيم كه اگر اين رابطه يك طرفه باشد چه نتايج وحشتناكي به بار خواهد آورد. چه ميدانم همين چيزي ميشود ــ رو به نويسنده كرد ــ كه خود شماها به آن تك صدايي و عرض كنم ساختار استبدادي زبان ميگوييد."
كاراكتر اولي با گفتن "معذرت ميخواهم اينجا ميتوانم يك نكته را اضافه كنم" رو به كاراكتر دومي كرد و كاراكتر دومي گفت: "خواهش ميكنم."
كاراكتر اولي ادامه داد: "بياييد صادق باشيم شما نويسنده ها تا به حال هر كار و سرانجام و بلايي كه خودتان تشخيص داده ايد سر ما كاراكترها آورده ايد. تاريخ ما كاراكترها موج ميزند از جنايتهايي كه شما نويسندگان در حق ما روا كرده ايد. چه كاراكترهاي بزرگي كه در انتهاي داستانهاي شما يا خوار شده اند يا آنها را كشتيد همين آقاي دولت آبادي كه يكي از گنده هاي شماست مگر نگفته بود "عقيل" بعد خطاب به نويسنده گفت:" عقيل، نه؟ درست ميگويم؟" اما منتظر واكنش نويسنده نشد و حرفش را پي گرفت " عقيل كاراكتر يكي از رمانهايش است فكر كنم "جاي خالي سلوچ" و يا شايد هم "روزگار سپري شده . . ." آره خودش گفته بود عقيل قرار نبود كور شود اما كور شد. يعني اول كورش ميكند و بعد هم شروع به گريه و هق هق براي عقيل ميكند. مطمئنم اگر از او بپرسي آخر چرا كورش كردي؟ ميگويد، خودم هم نميدانم."
نويسنده سيگار ديگري روشن كرد و اين بار هم به كاراكترها تعارف نكرد.
كاراكتر دومي با نيشخندي حرف كاراكتر اولي را ادامه داد: "آخر اين "نميدانم" را هم طوري ادا ميكنند كه يعني از كنترل آنها خارج است و آن را ربط به اشراق و نداهاي ماورا و انفاس خضر نبي ميدهند. اي بابا اگر بخواهيم از اين مثالها بزنيم كه تمامي نخواهد داشت."

نويسنده به حرف هاي كاراكترها فكر ميكرد كه چقدر زبانشان شبيه است، انگار هر دو يك كاراكترند بعد به اين نتيجه رسيد شايد هم اشتباه ميكند و چون از موضوع واحدي دارند حرف ميزنند اين شبهه را به وجود ميآورد.
كاراكتر اولي ميخواست بداند نظر نويسنده در مورد حرفهايشان چيست. آيا بي گناهي كاراكترها و زورگويي نويسنده ها را حداقل تا حدودي قبول دارد؟‌
كاراكتر دومي كه ميدانست كاراكتر اولي دارد به چه ميانديشد دوست داشت بداند ‌كه آيا نويسنده ميداند كه آنها دارند به چه ميانديشند.
نويسنده گفت: "من در جواب اي ميلش به او نوشتم كه كار را قبول كند."
كاراكتر اولي گفت: "مگر موضوع رمان را براي تو نوشته بود؟"
نويسنده گفت: "همان طرح كلي كه نويسنده به او گفته بود" كاراكتر دومي گفت "ريسك است، ريسك مطلق و با توجه به آنچه همه درباره نويسنده ها ميدانيم، تا حدي قبول آن حماقت هم هست. از كجا معلوم وسطاي كار مثلا توي نيومكزيكو به سرش نزند توي غربت ولش كند به امان خدا؟ من اگه باشم قبول نميكنم، نه. اينجوري كار كردن بردگي ست، اصلا عقلاني نيست."
كاراكتر اولي ميخواست بگويد "خب! البته دنياي ما و نويسنده ها هم اينقدرها كشنده و اختناق آميز نيست مثلا "آزاده خانم" رابطه ايده آلي با براهني دارد و همين رابطه است كه هر دوي آنها را راضي نگه داشته است." اما نگفت فكر كرد نويسنده از اين قضيه بل ميگيرد.
نويسنده فكر كاراكتر اولي را خواند ولي اين بار شك كرد كه شايد كاراكتر اولي فكر او را خوانده باشد. و تصميم گرفت در اين باره حرفي نزند فكر كرد كاراكترها از اين قضيه بل ميگيرند.

نويسنده خودش را روي صندلي جابجا كرد و دهن دره كرد و در حالي كه كف دستهايش را بر هم مي ماليد گفت "چرا نميخواهيد راجع به مسئله خودمان صحبت كنيم. دو سال پيش من طرح كلي قصه ام را به شما گفتم و داشتيم پيش ميرفتيم كه متوجه شدم شما داريد در گوشي با هم حرف ميزنيد پرسيدم چه ميگوييد و شما از جواب دادن خودداري كرديد و ديديد كه كار را تعطيل كردم چون اين حق من است كه همه چيز را درباره شما بدانم تا بتوانم از عهده قصه برآيم و حقيقتا خيلي برخورنده بود هنوز هم مايلم بدانم در گوش هم چه ميگفتيد؟ آن طرح اگر اجرا ميشد . .
به جرأت ميگويم بهترين كار من ميشد ميبينيد كه بعد از تعطيل شدن اش هنوز هم نتوانسته ام خودم را قانع به نوشتن قصه ديگري بكنم و اطلاعيه اخيرم هم براي انتخاب كاراكتر براي همان قصه نانوشته است. اما شما تا به من نگوييد دو سال پيش در گوشي چه به هم ميگفتيد هيچ‌ مذاكره اي براي از سر گيري قصه با شما نخواهم داشت."
نويسنده سيگار ديگري روشن كرد و اين بار هم به كاراكترها تعارف نكرد و از پس دود سيگارش تلاقي نگاه كاراكترها را به هم ديد، اما معني آن را نفهميد ميخواست بگويد داشتيد به چه فكر ميكرديد، اما نگفت. سيگار به نصفه رسيده بود كه كاراكتر دومي گفت: "در يك جمله بگويم ما ترسيده بوديم. پايان بندي قصه را نميدانستيم و چند بار هم اگر به خاطر داشته باشي سئوال كرديم اما جواب درستي به ما ندادي صادقانه بگويم شك داشتيم از آن مواردي باشد كه خود تو هم نداني و يا با توجه به شرايطي كه بين ما بود تو پايان بندي را ميدانستي، اما ترس داشتي اگر بگويي ما حاضر به ادامه نشويم."
كاراكتر اولي در ادامه گفت "اگر چه ابتدا به ما گفتي كه اين قصه برخلاف قصه هاي ديگر است پلات ندارد، اما ما مشكوك بوديم و ميدانستيم كه عاشق پلات هستي ــ و دست به سر كردن ما هم براي پايان بندي قصه حسابي ما را ترسانده بود. راستش ما ديگر نميخواهيم مثل گذشتگانمان كار هنري كنيم و هر جا شما نويسندگان خواستيد ما را بكشيد و هر جا خواستيد جاودانه كنيد ــ خلاصه اينكه ما نميخواهيم شهيد راه هنر بشويم. چيز زيادي هم نميخواهيم در ابتدا ميخواهيم بدانيم كه پايان بندي چه خواهد بود بعد تصميم بگيريم."
كاراكتر دومي ميخواست حرف كاراكتر اولي را تكميل كند و بگويد منظور فقط پايان بندي نيست منظورم كشتن كاراكتر بدون اجازه اوست چرا كه نويسنده ممكن است در آغاز كار كاراكتر را بكشد، فكر كرد كه چي شايد اين فكر هنوز به ذهن اين نويسنده نرسيده باشد؛ اما نگفت، گفت: "شما نويسنده ها هم زياد نگران اين نباشيد كه اگر حقيقت را بگوييد ــ گيرم كه خودتان هم آن را ندانيد ــ فقط بگوييد كه نميدانيد و ميخواهيد در حين كار آن را بيابيد، اين خيلي از آن تعاريفي كه به خود ميبنديد بهتر است. مطمئن باشيد بين ما كاراكترها هم كاراكترهاي مرگ خواه زيادند كه دربدر دنبال نويسنده اي ميگردند كه آنها را بكشد.
كاراكتر دومي رو به نويسنده كرد و پرسيد "حالا من ميخواهم از تو خواهش كنم بگويي پايان بندي آن قصه چه بود؟"

نويسنده نيم لبخندي زد و گفت: "در پاراگراف آخر قرار بود كه تو او را بكشي و همزمان صداي پارس سگ تان از آن سوي باغ بلند شود و قصه تمام شود."

نويسنده سيگار ديگري روشن كرد و اين بار به كاراكترها هم تعارف كرد. دود فضاي اتاق را گرفت.
نويسنده ادامه داد "اما يك پايان بندي دوم هم دارم كه به نوعي يك پايان بندي تعليقي است و آن اينكه تو در ذهنت آرزوي كشتن او را داري و به همين خاطر روزهايي كه در خانه نيست به اتاق اش ميروي و تختخواب او را با گذاشتن چند‌ متكا زير پتو به گونه اي مي چيني كه انگار خواب است بعد به آشپزخانه ميروي و چاقو را برميداري و در تن فرضي او فرو ميكني تا بميرد. و قصه همين جا تمام ميشود."
كاراكترها به فكر فرو رفتند و بعد رو به هم كردند و درباره پايان بندي دوم فكر كردند. نويسنده گفت "مايلم با شما اگر با پايان بندي دوم راحت هستيد كار را شروع كنم." كاراكترها با سر تاييد كردند و با هم قرار گذاشتند براي صبح زود روز بعد.

از آنجا كه نويسنده و كاراكترها قصه را ميدانستند خيلي آرام و نرم نوشتن آن پيش ميرفت. سيگار و قهوه هم به راه بود و نويسنده با عطشي كه دو سال با آن كلنجار رفته بود با آرامشي قدسي مينوشت. تمام دور و برش روي ميز توي فضا روي كاغذ و همه گوشه و كنار اتاق پر شده بود از كلمه. از اينكه توانسته بود همدلي كاراكترها را به دست آورد خوشحال بود و به راحتي آنها را هدايت ميكرد. گاه چنان دچار شعف ميشد كه دوست داشت قلم را روي ميز بگذارد و اپرا بخواند و از ذهنش گذشت كه دارد اين كار را ميكند.
از اينكه چند دقيقه پيش اتاق را براي صحنه آخر قصه آماده كرده بود خوشحال بود و به كاراكتر دومي گفت تصميم گرفته است براي بيشتر ذهني كردن صحنه آخر دو بار به اتاق خواب كاراكتر اولي برود بار اول آنچه در ذهنش ميبيند اجرا كند و بار دوم به طور واقعي آن را اجرا كند. كاراكتر دوم هم دليلش را پرسيده بود و نويسنده جواب داده بود كه خواننده را ميخواهد دو بار شوكه كند.
و اين بار صداي اپرا تا دوردستهاي ذهنش ميرفت و ميآمد.
نويسنده از كاراكترها عذر خواست و گفت: "به سگ ام غذا بدهم و برگردم."
نويسنده برگشت. اجراي كاراكتر اولي با بيرون رفتن از خانه به پايان رسيد.
كاراكتر دومي همين كه ميخواست به اتاق كاراكتر اول وارد شود نويسنده چاقوي آشپزخانه را به دست او داد تا صحنه ي ذهني را طبيعي تر اجرا كند چرا كه قرار نبود خواننده بفهمد كه اين صحنه ذهني است در را آهسته باز كرد.
صداي اپرا در داخل اتاق تركيد.
احساس كرد پتو به آرامي با صداي نفس هايش بالا و پايين ميرود.
صداي اپرا به فراز رسيده بود.
چاقو هوا را شكافت و با پرش كاراكتر دومي به روي تخت در پتو فرو نشست.
لحظه فرود اپرا با صداي انفجار پارس سگ درهم آميخت.
سگ با چاقوي فرو رفته در ران، سر از پتو بيرون كشيد و دندان در گردن كاراكتر دومي فرو كرد.
تابستان 2004 ــ تورنتو