گم شده
عيدي نعمتي ــ تورنتو
عادت آينه
نشان دادن روزهاي گمشده است
تا بي رويا
كنار پنجره
پير نشويم.
صبح
از شهادت پرنده خبر ميدهد
و پرواز
حس باستاني پلنگ است
در رسيدن به ماه.
تا بي رويا
كنار پنجره
پير نشويم
خيال به خيال ميدهم
تا آينه بخوابد در خوابِ چشمِ تو.
اما تا باشم
بي رويا چشمانت
هيچ بامدادي
بر هيچ دريايي
شراع بر نخواهم كشيد.
عادت آينه
نشان دادن روزهاي گمشده است.


پلک پنجره
براي صمصام كشفي

نفسِ كوچه ها
خيس است
و پنهان
مه
سرير پرتگاهي ميگشايد.
تو
در هزار توي خيال ات كز ميكني
و وقتي كه پلك پنجره حتا نميزند
زير پلك خسته تو
شور آبي گرم ميگذرد
و مه
پرده بر هر چه هست ميكشد.


سرد

سرد است.
من
به دستان تو ميانديشم
و از پنجره هاي بسته
دلم ميگيرد.
قنديل ها
از پنجره ها آويزان اند!

تا دورها
شكفته ميشوي
به قامت خيال
در صداي باران
و شب
مرا و باران را
ميبرد تا دورها.
شكفته ميشوي
به قامت خيال
و پرده كه كنار ميرود
ناودان ها
هنوز ميخوانند!