آن بعد
از ظهرى كه از
خواب بودن
تمام اهل خانه
استفاده كرد و
بحياط رفت و
درشت ترين گل
آفتابگردان
را كند كارش
زياد در نظرم
عجيب جلوه
نكرد. گل
آفتابگردان
را از شاخه
بلند زبرش جدا
كرد يك قاليچه
كوچولو جلو در
افتاده بود
آنرا برداشت و
زير سايه اندك
درخت كاج پير
انداخت و يك
ورق بزرگ
روزنامه زير
دستش پهن كرد.
با حوصله و دقت
يك يك دانه هاى
آفتابگردان
را از سطح صاف
و سبز گل جدا مي
كرد
دانه هاى سفيد
و سياه، ريز
و درشت،
پر
مغز و تازه روى
روزنامه گرد
آمده بود و او
در لابلاى
پرده هى سبزو
كوچك بدنبال
دانه هاى ديگر
دانه هاى
فراموش شده يا
نهان ديگر مى
گشت.
با
دقت عجيبى
تمام سطح سبز و
سخت گل
آفتابگردان
را با انگشت
هاى كوچكش گشت
و گشت تا وقتى
مطمئن شد ديگر
حتى يك دانه در
نهانخانه گل و
لابلاى پرده
هاى كوتاه سبز
كه حجاب دانه
ها بودند باقى
نمانده. بعد
با حوصله
تمام، تمام
دانه ها را در
يك گوشه
روزنامه جمع
كرد. ژاكت
بنفش پر رنگش
را از تن در
آورد و روى فرش
كوچك پهن كرد و
سپس دانه هاى
آفتابگردان
را روى آن ريخت
يك يك شمردشان
دو تا دوتا
شمردشان بعد
به دسته هاى سه
تائي تقسيمشان
كردبعد چهار
تائى آنوقت
شكل هائى مثل
گل هفت پر بر
روى زمينه
بنفش ژاكت
ساخت. شكل
هائى مثل
ستاره دريائى
شكل هائى بى
ساقه و بى دمگل
بعد جاى گل ها
را عوض كرد . با
دست هاى كوچكش
بهترين جا را
براى يك گل
جديد مى يافت و
سپس با هفت
دانه
آفتابگردان
ستاره هفت پرى
در بنفشه زار مي
رو
ئيد با دستهاى
او گلى مى
روئيد ،ستاره
اى دريائى
بدنيا مي
آمد.دانه
هاى سپيد و
سياه در بنفشه
زار زمينه
جلوه اى زيبا
داشت و من
بحيرت نشسته
بودم بر پشت
پنجره، در
درگاهى وسيع بي صدا
كارهاى اورا
نگاه مي كردم و
لذت مي
بردم.
آنروز
كارش چندان در
نظرم عجيب
جلوه نكرد. بازى
خوبى بود بازى
بكرى بود كارى
بود در حد
كارهاى خودم
وقتى بسن او يا
كوچكتر از او
بودم.
آنوقتها
وقتى شبها در
پشت بام مي خوابيديم
نگاهم را از
لابلاى
آجرهاى مشبك
ديواره هاى
كوتاه بام
نفوذ مي دادم
.آنسوى
سوراخهاى
آجرى كه
ديوارى با
شكاف هاى مرتب
و قشنگ مي
ساخت
چيزى جز
تاريكى نبود.
از پشت آن
ديواره مشبك
فقط برگهاى
تيره درخت
كنار بود كه
خواب بودند. برگها
خواب بودند
وسايه شان بر
روى ديوار
تكان خفيفى
داشت كه مرا به
بيخوابى مي كشاند
و من در
شكافهاى
ديوار و رگهاى
آنسويش چيزى مي ديدم
كه قابل توصيف
نبود. يك چيز
عظيم بخواب
رفته. يك
سياهى زنده كه
بخواب رفته و
ميدانى خيلى
زود بيدار
خواهد شد و تو
چشمانت را باز
نگه ميدارى تا
بيدار شود و تو
نفسهاى
بيداريش را با
نفسهاى خوابش
مقايسه كنى و
ببينى كدام
آرامترست و
كدام
ناآرامتر.
وقتى
كه از سياهى
برگها مي بريدم
به آسمان روشن
و نزديك خيره مي
شدم.
آسمان
آنقدر نزديك و
روشن بود كه حس
مي كردم
روى سينه ام
خوابيده. حس مي
كردم
مثل يك لحاف
مخمل آبى
كمرنگ روى
سينه ام
افتاده. بعد
ستاره هاى
درشت و شفاف،
ستاره
هائى كه قطره
هاى زلال اشك
از چشم هايشان
مي ريخت
و تا اشك
هايشان بمن مي رسيد
تبديل به نور
سردى مي
شد.ستاره
هائى كه آنقدر
نزديك بودند
كه مي توانستم
در مشتم
بگيرمشان. حس مي
كردم
كه اگر دستم را
دراز كنم مي توانم
بچينمشان بعد
به بندشان
بكشم و بگردن
عروسكم
بياويزم.
آنوقتها
تازه ياد
گرفته بودم تا
چهارده بشمرم
بعد ستاره هاى
روشن اشكبارم
را مي شمردم
تا چهارده. بعد
دوباره يك
چهارده تاى
ديگر و يك
چهارده تاى
ديگر. ناچار
بودم سرم را
روى بالشم
جابجا كنم تا
تمام آسمان را
ببينم و وقتى
خوابم مي
برد
يا وقتى داشت
خوابم مي برد
با خودم مي گفتم
آسمان نه تا
چهارده تا
ستاره داره
و صبح وقتى كه
از لابلاى
مشبك هاى آجرى
كوتاه پشت بام
باد خنكى عبور
مي كرد و
به صورتم مي
خورد
بيدار مي شدم و
صداى مادر را
از توى راه پله
بام مي شنيدم كه
مي گفت
امروز
الحمداله
شرجى نيست
شماله.
آره
آنروز كارش
زياد در نظرم
عجيب جلوه
نكرد چرا كه
شمردن دانه
هاىيك گل
آفتابگردان
را چيزى در حد
شمردن ستاره و
برگ دانستم.
بعد.
بعد شكلهاى
ديگر اين
شمارش پيش آمد.
يكروز
جعبه دكمه هاى
مادر را از توى
كشو بيرون
آورد و روى ميز
خالى كرد تمام
دكمه ها را
شمرد. دكمه
هاى بى مصرف يا
كم مصرفى كه
ساليان بسيار
بود درين جعبه
محبوس بودند.
دكمه هائى كه
گوشه هايشان
پريده بود و يا
فقط يك دانه
بودند. او
آنها را بر حسب
كوچكى و
بزرگى،
رنگ
و شكل تقسيم
كرد. دكمه
هاى قشنگ را
نامگذارى كرد
دكمه هاى سياه
را مرد و دكمه
هاى رنگى را زن
معرفى كرد. با
دكمه ها مجلس
رقص ترتيب داد
و يك دكمه سياه
را با يك دكمه
رنگى به صحنه
رقص كشاند
دكمه هاى درشت
و قديمى پدر
بزرگها و مادر
بزرگها بودند
كه در گوشه
ديگر ميز
نشسته بودند.
او با خودش مي گفت كه
دارند سيگار و
پيپ مي
كشند
و از جوانها
بدگوئى مي كنند.
دكمه
هاى خيلى كوچك
بچه ها بودند
كه در يك گوشه
دورافتاده
كنار هم چيده
شده بودند و او
با خودش مي گفت
اينها بچه
هائى هستند كه
دور او پدر
مادرشان
خوابشان
نبرده و در
رختخواب
بيدار مانده
اند.
آنروز
بعد از بازى با
دكمه ها و
پايان مجلس
رقص يك يك دكمه
ها را شمرد و
در قوطى ريخت و
با وسواس زياد
زير ميز و روى
صندلى ها را
گشت كه يك دانه
جا نمانده
باشد.
آنروز
هم كارش چندان
در نظرم عجيب
جلوه نكرد.
زياد
چيزى نبود چرا
كه فكر كردم
حوصله اش سر
رفته و بازى با
دكمه هاى
فراموش شده
توانسته يك دو
ساعتى سرگرمش
كند. از
اين زمان ببعد
صحنه هاى
مشابه اين
بسيار تكرار مي شد
.هر چه بدستش مي رسيد مي
شمرد
گل هاى محمدى
باغچه رامي كند
با
دقت پرپرشان مي كرد
بعد
گلبرگهايشان
را مي
شمرد.
با
گلبرگها بر
روى پله ها
شكلهائى مي ساخت
يا برگهاى
بزرگ و كلفت
كلم را مي كند
گلبرگها را
روى برگ كلم
ميريخت و روى
حوض رها مي كرد.
جزيره
هاى كوچك سبز
بر روى حوض
شناور مي شدند
و او ساعتها
حرف نمي زد و
بازى مي
كرد.
جاى
جزيره هاى
كوچك سبز را
روى حوض تغيير
مي داد
و بعد فواره را
با ارتفاع
اندكى باز مي كرد
و گرده هاى آب
بر روى
گلبرگها مي نشست
و مثل اين بود
كه صورت
گلبرگها عرق
كرده يا مثل
اين بود كه از
چشم هايشان
اشك ريخته روى
لپهايشان. او
سرمست،
ساعتها به حوض
و جزيره هاى
سرگردانش
خيره مي شد.
من
ياد
نيلوفرهاى
آبى حوض بزرگ
شهرمان مي افتادم.
برگهاى بزرگ و
كلفت روى حوض
را پوشانده
بود و از ميان
برگها
نيلوفرهاى
سپيد سپيد
آنقدر سپيد كه
به نيلى مي زدند
سرشان را از
لابلاى برگها
در مي
آوردند
و در يك چشم
بهم زدن باز مي شدند.
آنقدر
زود تصميم به
بازشدن مي گرفتند
كه من حتى يكدفعه
نتوانستم
غافلگيرشان
كنم و ببينم
چطورى باز مي
شوند
و مي خندند.
از اين
زمان به بعد
بود كه من
بحيرت در
كارهايش خيره
مي شدم او
همه چيز را مي
شمرد
و بعد فرم هاى
زيبا و عجيب و
بكر برايشان
ايجاد مي
كرد.
تعداد
ابيات
كتابهاى شعر
را مي شمرد.
تعداد
«ن»
هاى يك صفحه و
گاهى يك كتاب
را مي شمرد.
يکروز
ديدم كه تمام
اثاث اطاق را
جا بجا كرده و
در پشت يك ميز
بزرگ،
با
صداى بلند
مشغول شمردن
گلهاى قالى
است. اين
روزها بود كه
كاغذ و قلم هم
همراه مي برد
گلهاى اشرفى
را جدا، گلهاى
درشت را جدا و
گلهاى ريز
حاشيه قالى را
جدا مي
شمرد
و يادداشت مي كرد.بعد
مثل اينكه
وسواس برش مي
داشت
كه نكند
اشتباه كرده
باشد بعد از
اول مي شمردو
مي
شمردو
يك روزش اينطوری
تموم مي
شد.
ديگران
به او بى
توجه بودند.
سخت ساكت بود. آرام و
كم حرف بود.
آنقدر آهسته و
آرام در ميان
ما زندگى مي كرد
كه كسى متوجه
آمد و رفت،
يا
بود و نبودش نمي شد.
تا
اينكه يك شب سر
شام بزرگترين
خوشه انگور
ياقوتى را از
ميان ظرف ميوه
بيرون كشيد
تمام خوشه را
در يك كاسه
بلور شفاف
دانه دانه كرد. با
آنچنان دقتى
كه حتى يك دانه
انگورله و
خراب نشد و بعد
بى توجه بتمام
ما كه شام مي
خورديم
و دور سفره
نشسته بوديم
حبه هاى انگور
را مي شمرد.
زير
لب مي شمرد و دانه
ها را در يك
ظرف ديگر مي
ريخت.
آنوقت
تمام حبه هاى
انگور را در
كاسه بلور
خالى كرد. قرمزى
درخشان انگور
در كاسه بلور
جلائى داشت و
ما همه
ساكت شام مي
خورديم
و او كم غذا
بود و چندان
غذائى نمي خورد.
بعد
رفت و يك كاسه
كوچك يخ آورد و
بعد از اينكه
مكعبهاى بلور
يخ را شمرد يك
يك آنها را در
كاسه بلور
لابلاى حبه
هاى پاك و تميز
انگورها
گذاشت .
چنان
طرح قشنگى از
دانه هاى
انگور سرخ
درخشان و مكعب
هاىشيشه اى يخ
درست كرد كه من
به حيرت
افتادم اما
هنوز تداوم
كارهايش جدى و
عجيب نبود.
پدر
بعد از مدتى
حوصله اش سر
رفت و گفت سفره
را جمع كنيد و
او تند تند
تمام دانه هاى
انگور خنك شده
را بلعيد.
بعد
انجام
كارهائى برين
روال بسيار
تكرار شد. حبه
هاى قند را مي شمرد و
با مكعبهاى
سفيد بر سطح
روميزى سبز
شكل هائى مي ساخت.
خانه
مي ساخت
خراب مي كرد
پله مي
ساخت
خراب مي كرد .
گاهى تمام
كيسه سه چهار
كيلوئى لوبيا
را كه از
خيابان مي آوردند
قايم مي كرد وبعد
يكروز از اول
صبح تا ظهر مي
نشست
و با حوصله و
دقت در يك گوشه
خلوت تمام
لوبياها را مي
شمرد
.دانه هاى پر
خط و خالشان را
جمع مي كرد
و توى يك قوطى
مي ريخت و
در يك زمينه
پرتقالى يا
زرشكى با
لوبيا ها بازى
مي كرد،
بر
خط و خالشان
دست مي كشيد و
برقشان مي
انداخت.
وقتى
بدريا مي
رفتيم
سنگهاى ساحلى
قشنگ را جمع مي كرد
و در يك جعبه
بزرگ مي ريخت
وبر روىشنهاى
نرم با آنها
بازى مي
كرد.
گوش
ماهي ها را جمع
مي كرد
و
مي شمرد و
تمام روز زير
آفتاب سوزان
درخشان در
ساحل مي
ماند
و با گوش ماهي ها
شكلهاى درهم
بر روى ماسه
هاى مرطوب
خاكسترى طرح
مي كردبعد
كه خسته مي
شد
كنارى مي نشست و
تعداد دفعاتى
راكه موجها
بساحل مي آمدند و
بسنگها مي خوردند
و برمي
گشتند
مي شمرد مي شمرد
همه چيز را مي شمرد.
يك وقتى
رسيد كه تنها
كارى كه عصرها
مى توانست
بكند اين بود
كه به بالكن
برود و تنها
آنجا بنشيند و
ماشين ها را كه
در خيابان پر
ازدحام مي گذشتند
بشمرد،
در اين روزها
هيچ كار ديگرى
جز شمردن
ماشين ها نمي توانست
بكند پرتقالى
ها را جدا،
قرمزهاى دو
طبقه را جدا و
ماشين هاى
ديگر را جدا مي شمرد
و حسابشان را
توى ذهنش زير و
رو مي كرد
يك وقت رسيد كه
متوجه شدم هر
لحظه چه در
خواب و چه در
بيدارى
ديوانه وار
بفكر يافتن
چيزهاى
شمردنى است. يك حس
ويران كننده
درونى سوراخش
مي
كرد
كه هر آن در پى
كشف چيزى بود
كه بشمرد. جدا
در پى كشف بود. اين
شمارش برايش
حياتى شده بود.
تابستان
رسيده بود.
تابستان شلوغ
وطولانى. يك
روز حوالى
ساعت ده بود كه
ديدم حالت
خاصى پيدا كرد. مثل
اينكه بيك كشف
بزرگ ، خيلى
بزرگ رسيده
باشد. مبهوت
و متفكر بود.
لرزش شادى
دستانش بمن
فهماند كه يك
شمردنى ديگر
كشف كرده است.
ديدم
كه از پله هاى
پشت حياط
پائين رفت و با
يك هندوانه
بزرگ از پله
هاى زير زمين
بالا آمد. يك
مجمعه بزرگ و
يك چاقوى
آشپزخانه
برداشت و برد
توى اطاقش و در
را بست. اطاق
من و او يكى
بود.
معمولا اين
وقت روز من روى
تختخوابم مي افتادم و
يك چرت كوچك مي
زدم.
باين
بهانه
توانستم
باطاق بروم
ملافه را روى
صورتم كشيدم و
خودم را بخواب
زدم و او بگمان
اينكه كارش در
نظرم بى اهميت
و عادى است
بكارش ادامه
داد.
هندوانه
را از وسط دو
نيم كرده بود و
با دقت و وسواس
عجيبى هسته ها
را از گوشت هاى
هندوانه جدا
مى كرد
و
در يك كاسه
چينى سفيد مى
ريخت.
هسته هاى سياه
و درشت در
زمينه گل بهي هندوانه
به نظرم خوب و
قشنگ مي آمد
اما او حتى يك
ذره از اين
هندوانه
بدهنش نگذاشت.
آنچنان در
كارش غرق بود
كه حس كردم با
دستهاى كوچكش
سخت ترين
آهنگهاى باخ
را مي نوازد.
تا
اعماق تكه هاى
هندوانه را با
نك ناخن هايش مي
كاويد
و از ميان گوشت
و پوست دانه
هاى سياه و درشت و
براق را بيرون
مي
كشيد
و مثل گوهرى
گرانبها در
كاسه مي ريخت.
وسواس
غريبى داشت كه
حتى يك دانه
مخفى نماند و
يا در لابلاى
پوستها گم
نشود.
بعد
تمام هندوانه
له شده را در
سينى ريخت و از
اطاق بيرون
رفت.
بعد
آمد هسته هاى
هندوانه را
برد .بگمانم
شست و برگشت و
با دقت در يك
حوله كلفت
خشكشان كرد و
يك بار و دوبار
و سه بار
شمردشان و در
يك قوطى فلزى
خاليشان كرد .از
زير تختش
چمدانش را
بيرون كشيد من
از گوشه ملافه
با چشمان
ديرباورم، با
اندكى شگفتى و
تا حدى لذت
نگاهش مى كردم
.از چمدانش
چيزى بيرون
آورد فورا
فهميدم چيست.
اين يك تكه
پارچه مخمل
زرد پر رنگ بود
كه چند روز پيش
برايش خريده
بوديم.
از بس كه گفته
بود پارچه
مخمل زرد مى
خواهد تا يك
پيراهن بدوزد.
پارچه مخمل
نبريده را در
آورد و با دقت
روى ميز پهنش
كرد و حالا......در
حركات
دستهايش ،در
خطوط چهره اش
چيزى بود كه تا
كنون نديده
بودم .مثل
اينكه مي
خواست
بزرگترين
نقاشي ها را
بكشد يا اينكه
الهامى بهش
شده بود و
آنقدر اين
الهام تسخيرش
كرده بود كه
هيچ چيز نمي
ديد
و هيچ چيز
برايش مهم
نبود جز بيان
الهامش.
بعد
مثل دفعه هاى
قبل با هسته
هاى هندوانه
بر روى زمينه
زرد پر رنگ
مخمل شكل هائى
مي
ساخت.
با
دست هاى كوچك و
فرزش جاى دانه
ها را عوض مي
كرد،
دانه ها را با
گوشه دامنش
پاك مي
كرد
و برق مي انداخت.
شايد
بيشتر از يك
ساعت يا يك
ساعت و نيم بر
روى زمينه زرد
با دانه هاى
سياه شكل هائى
ساخت . در تمام
اين مدت طور
عجيبى شيفته و
دستپاچه بود،
دستهايش
لرزش كمى داشت
و چشمانش طور
عجيبى قرمز
شده بود،
پلك هايش مي پريد
بعد ....آنچه
هرگز انتظارش
را نداشتم
اتفاق افتاد
صداى گريه
شديدى دلم را
از جا كند. از
تخت پائين
پريدم و سرش را
در سينه ام
گرفتم. پياپى
سؤال مي
كردم
چيه؟ چى شده ها
چيه؟
و او با
چشمان خيره و
مبهوت به هسته
هاى براق سياه
و زمينه زرد
مخملى خيره
شده بود و گريه
مي كرد.
اشك
هايش از روى
لپهايش روى
زمينه زرد
مخمل مي ريخت
بعد از گريه اى
عصبى بحرف آمد
چيز هائى مي
گفت
كه درست مفهوم
نبود.
زير
لب حرفهائى مي زد.
تنها
توانستم
تكرار اين
جمله را
دريابم كه مي
گفت
نميشه
اون شكلى كه
من ميخوام
نميشه.
اون
شكلهائى كه
توى كله من مي جوشه
نميشه،
در
نمياد. نميتونم اون
چيزى رو
كه توى كله ام
هس با اين ها
نشون بدم.
نميشه.
اون
شكلى كه
ميخوام نميشه. كارى
از دستم ساخته
نبود. فكر مي
كردم
بهترين و
عاقلانه ترين
راه اينست كه
خودم را به
ندانستن بزنم
واو كه مي
ديد
براى فهماندن
من بايد
حرفهاى بسيار
بزند،
از همه چيز
گذشت و سكوت
كرد. بعد با
دستهايش دانه
ها را توى كاسه
ريخت مخمل را
مچاله كردو
زير تخت
انداخت و از
اطاق بيرون
رفت. ظهر
من موضوع را
براى پدرو
مادرم تعريف
كردم ولى
چندان اهميتى
ندادند مي گفتند
خوب سن
بحرانيه مي گذره.
بعد از دقيقه
اى انگار مادر
نگران شد. گفت
كاش ببريمش
دكتر.
خيلى لاغر و
ضعيف شده
چندان غذائى
هم نمي خوره.
بعد آن
واقعه اى كه
هرگز حتى فكرش
را هم نكرده
بوديم اتفاق
افتاد .
ظهرگرمى بود
هنوز تابستان
براى ماندن
پافشارى مي
كرد
و او هنوز
طاقباز وسط
اطاق مي خوابيد
و گردش پنكه
سقفى را مي شمرد.
مي گفت
نميدانى از
لابلاى پره
هاى سه گانه
پنكه چه چيز ها
مي
گذرد
با چشم هاى
درشت سياهش
تمام بعد از
ظهر هاى گرم
تابستان را
دراز بدراز مي
خوابيد
و تعداد
گردشهاى پنكه
را مي شمرد.
مي
گفت
نميدانى از
لابلاى پره
هاى سه گانه
پنكه چه چيزها
مي
گذره.
از لاى پره ها
،از ميون هر
پره صورت يه
آدم رد مي شه و من
وقتى به گردش
سريع و مداوم
پره ها نگاه مي كنم
صورت ها،
صورت
هاى نا آشنا و
آشنا، اونهائى
كه يه
دفعه توى عمرم
ديده ام يا يك
آن در فاصله
قرمز و سبز شدن
چراغ سر
چهارراه ديده
ام،
صورت
هاى سفيد و
سياه، قشنگ
وزشت را مي
بينم
كه بسرعت
دنبال هم رد مي شن و
آنچنان سريع
كه من طرح مات
و پريده اى از
چهره هايشان مي بينم
و مي
كوشم
كه بيك طريقى
يكى از آنها را
ثابت در فاصله
دو پره نگه
دارم و بهمان
يكى زل بزنم
ولى نميشه، بسرعت
رد مي
شن.
او براى يافتن
ثباتى در
فاصله دو پره، تمام
بعد از ظهرها
را طاقباز زير
پنكه سقفى مي خوابيد.
آن لحظه
اى كه هرگز
انتظارش را هم
نداشتيم سر
رسيد ،ظهر
گرمى بود من از
خواب بلند شدم
خانه در سكوت
بعد از ظهرى
خواب بود.
همه
خواب بودند او
توى اطاق جاى
هميشه نبود .
يك طور غريبى
نگران شدم ا ز
اطاق آمدم
بيرون رفتم
اطاق خودش
آنجا هم نبود. رفتم
آشپزخانه
آنجا هم نبود. بطرف
دستشوئى رفتم
ولى در
دستشوئى بسته
بود. با
انگشتهايم
تلنگر كوچكى
بدر زدم ولى
صدائى نيامد. با
شدت بيشترى در
زدم. مهابا
داشتم كه صدا
كنم چرا كه اهل
خانه در خواب
بعد از ظهرى
تابستان خانه
را در سكوت
سختى رها كرده
بودند و با
صداى من ممكن
بود بيدار
شوند.
ولى
ديگر نمى
توانستم طاقت
بياورم. با
شدت مشت هايم
را به در
كوبيدم اما
صدائى نيامد. از
صداى مشت ها
همه بيدار
شدند و
سراسيمه به
جلو دستشوئى
هجوم آوردند.
هر
چه كرديم در
دستشوئى باز
نشد وقتى
بحياط رفتيم
ديديم پنجره
دستشوئى باز
است.
نميدانم
چه كسى بود كه
از ديوار
كوتاه بالا
رفت و به پنجره
رسيدو تورى
پشت پنجره را
دريد
و
از پنجره
دستشوئى
بدرون رفت، بعد
در دستشوئى را
بروى ما باز
كرد.
او را
ديديم رنگ
پريده و
خونسرد دستش
را در دستشوئى
گرفته بود. رگ دست
راستش را
بريده بود و از
مچ دستش در
سفيدى پاك و
تميز دستشوئى
قطره هاى خون
سرخ مي
ريخت
او خونسرد
قطره ها را مي شمرد.
خون
قرمز بر زمينه
سفيد دستشوئى
در من هيچ حس
زيبائى را بر
نمى انگيخت
ولى او راضى و
رنگ پريده
دستش را گرفته
بود و
قطره هاى درشت
خون مي چكيد و
مي
چكيد.
مثل
اينكه داشت در
زمينه سفيدى
طرحى را كه
هيچوقت
نتوانسته بود
آنطور كه توى
ذهنش مي
جوشيد
نشان بدهد رسم مي
كرد.
ديگر
يادم نيست. وقتى
بهوش آمدم او
ديگردر خانه
نبود، او را به
بيمارستان
برده بودند.
وقتى به
بيمارستان
رسيدم تنها
صورت رنگ
پريده و چشمان
باز خيلى درشت
و خيلى سياهش
را از لابلاى
سفيدى ملافه
ها ديدم. صورتش
همانقدر جدى
بود كه صورت
مادر بزرگ وقت
نماز صبح، وقتى
كه در چادر
سفيد چيت سبكش
آنطرف اطاق در
تاريك روشن
صبح دولا مي شد
و صدايش خود
بخود بلندتر
مي
شد
و در سكوت
صبحگاهى
بنجوائى بدل مي شد
و به گوش من مي خورد: "سبحان
ربى الاعلى و
بحمده،
الله
اكبر" يادم مي آيد
روزى
كه
براى اول بار
بهش جمع ياد مي دادم
او با نك انگشت
هايش مي شمرد
پنج شش هفت هشت
و مي
گفت:
سه
تا و پنج تا
ميشه هشت تا.
صورتش
همانقدر جدى
بود وقتى كه
گفته بود
من
از جدول ضرب
بدم مياد من از
جمع خوشم مياد
از تفريق هم
بدم مياد
فقط
از جمع خوشم
مياد. من
آنروز به
حرفش، بحرف آن
بچه شش ساله
خنديده بودم و
تا شب اين جمله
در سرم تكرار
شده بود كه من
از جمع خوشم
مياد و حالا
چشمهايش
همانقدر جدى
بود.
وقتى
حالش كمى بهتر
شد به پهلو
خوابيد و پشتش
را بمن كرد .طورى
خوابيده بود
كه نمي دانستم
چشمانش باز
است يا بسته،
خوابست يا
بيدار. بعد به
بهانه اى بسوى
او چرخيدم
ديدم كه
چشمانش به
سرمى كه به رگ
روى دستش وصل
كرده بودند
خيره شده.
او
خيلى ضعيف شده
بود غذا هم
درست نمى خورد.
قطره
قطره مايع
بيرنگ از شيشه
اى بزرگ به
لوله اى مي
چكيد
و از آنجا با
يك لوله
لاستيكى قرمز
برگ روى دست او
ختم مي
شد
و
بر اين انتها
روى دستش بر
روى باند سفيد
لكه هاى كمرنگ
خون بود و يك
چسب صورتى كه
روى باند زده
بودند تا لوله
تكان نخورد. او
آرام وخونسرد
راه شمردن را
يافته بود،
آرام به پهلو
خوابيده بود و
قطره هاى
مايعى را كه به
رگهايش ميرفت
مي
شمرد.تا
غروب در كنار
تختش نشسته
بودم حتى يك
كلمه بامن و يا
كس ديگر حرف
نزد.
چشم
از شيشه بر نمي گرفت.
براى
غالب بيماران
بيحركت
نگهداشتن
دستشان در مدت
چند ساعتى كه
محتوى يك شيشه
سرم خالى مى
شود كار شاقى
است ولى او
تمام اين ساعت
هاى طولانى را
با لذت بيدار
بود و قطره ها
را مي شمرد. شب هم يك
سرم ديگر باو
وصل كردند و او
با لذت قطره ها
را مي
شمرد.
درمدت
سه روز اولى كه
در بيمارستان
بود چندين
شيشه سرم باو
تزريق كردند و
درين روزها
راحت و تسكين
يافته مي نمود.
مثل
اينكه چيزى پيدا کرده بود كه
راحت و راضيش مي
كرد
تا اينكه بغذا
افتاد و ضعفش
كمتر شد.
چند روز
بعد كه بديدنش
رفتم ديدم كه
در بسترش
نشسته و تمام
قوطي نقلى
راكه برايش
آورده بودند
روى روسرى
زرشكى مادر
خالى كرده ،
دارد مي شمرد.
با
نقل ها روى
زمينه زرشكى
شكلهائى مي سازد.
بد
اخلاق و خسته
بود.
مي گفت
خوصله اش سر
رفته.
مي
گفت
« يه
چيز هائى در
سرم مي جوشه، يه
فرم هائى كه
خيلى درهم ان. يه
فرم هائى مثل
فلسهاى ماهى، مثل
بال مگس،
زير پلكهام
خوابيده كه
بايد يه
طورى بيانشون
كنم ولى نميشه» مي
گفت
: «دلم مي خواد
اين شكلها را
بشمرم ولى
آنقدر زيادن كه
زير پلكهام گم
مي
شن.
ميگفت : مي خوام
يك عالمه چيز
بشمرم، كاش مي
تونستم
يه گونى پر
برنج را
بشمرم،
اگه اومدم
خونه ايندفعه
بايد يك گونى
بزرگ برنج را
بشمرم»
و من مي
خنديدم
كه تو
انشاءاله خوب
بشو و بيا خونه
آنوقت ببين
چقدر چيزهاى
شمردنى برات
پيدا مي
كنم.
يك
متر دو متر ده
متر پارچه
خالدار ريز
برات مي خريم
كه خالهاش را
بشمرى، هر چى
دلت بخواد تو
فقط خوب شو و
بيا خونه".
ديروز
بديدنش رفتم
وقتى سلام
كردم متوجه
نشد اصلا مثل
اينكه خواب
بود،
مثل
اينكه با
چشمهاى باز
بخواب رفته
بود. با دست
راستش نبض دست
چپش را گرفته
بود و زير لب مي
شمرد.
بالاى
سرش رفتم حالش
را پرسيدم ولى
او جواب نمي
گفت،
وقت
نداشت ما را نمي
شناخت.
تسكين
خودش را پيدا
كرده بود
تسلاى خودش را
يافته بود
چيزى را كه مي
توانست
تا زنده هست
بشمارد يافته
بود. ديگر نه
بشمردن دقيقه
ها و ثانيه ها
احتياجى داشت
نه بشمردن
دانه هاى
آفتابگردان ،
چرا كه هيچ
عامل و ماده
خارجى نمي
خواست
. آرام ،
خونسرد و
خوشبخت در
بسترش
خوابيده بود و
نبضش را مي
شمرد
تا زنده بود مي شمرد.
از اين
شمردن خسته نمي
شود.
ديگر هيچيك از
ما را نمي شناسد.
ديگر هيچ چيز
جز شمردن
ضربان قلبش با
مچ دستش برايش
مهم نيست، حتى
يك لحظه
انگشتش را از
روى نبضش بر نمي
دارد.
دستم
را بر روى
شقيقه اش مي
گذارم،
نبضش
بسيار تند
ميزند،
بسيار تند.
شهريور
1348 سيلوى تهران
فريده
جهانبين(نزاکتي)