ماهِ
نگفتنم
امروز
چندهم
سپتامبر است
از روي شانه
هايم چيزي نمي
شود از روي
شانه هايم
تنهايي ي
دوباره از روي
شانه هايم از
باغِ ديگر از
روي شانه هايم
گل را بخوان به
خوابم امروز
هم از روي شانه
هايم انگار
نمي شود بيدار
شوم از خوابِ
پنجم از روي
شانه هايم اين
را هم بگويم
اين يک وزن از
جهان است از
روي شانه هايم
احساس مي کنم
گسسته است
ديگر از روي
شانه هايم
امروز مي
توانست
دوشنبه باشد
آهي مي توانست
مرا چيده باشد
از روي شاخه ها
اين راز را
تنها با تو مي
گويم بي
من نگو از روي
شانه هايم از
روي چپ از روي
راست اين را
تنها با تو مي
گويم از روي
شانه هايم
امروز هم اگر
بپرسي ام مي
گويم ديروزِ
نگفتنم باش
تنها با تو مي
گويم اين را
تماشا کن اين
را بياد بسپار
در ذهنِ من يک
آبشارِ تازه
از روي شانه
هايم اين ها را
با مداد مي
نويسم شايد
بعدها درست
کنم از
باغِ ديگر گل
را بخوان اين
راز را تنها با
تو مي گويم من
زاده مي شوم بي
آنکه ببارم
ابري دوباره
سرم را سپيد مي
کند من مي پرم
از روي پنج اين
را تماشا کن
اين را بياد
بسپار زيرا
تمام شد از روي
شانه هايم
ابري است در
يادهاي من که
هرگز نمي بارد
از روي شانه
هايم ايستاده
کنارِ بارشِ
بنفشِ اطلسي
ها اين راز را
يکبار ديگر هم
گفته بودم يک
روز، آفتاب از
روي آرمِ
شيروخورشيد
بيرون پريد و
مالِ من شد اما
وزنِ جهان
کُلاً تغيير
کرده است کوه
ها سبک تر از
قديم اند دريا
بنفش اطلسي ها
را ترديد مي
کند و خاک جاي
خوبي براي
پنهان کردنِ
دانه نيست براي
همين گفتم
ديروزِ
نگفتنم باش از
روي شانه هايم
ميان همه ي
چيزهاي جهان،
تو را با قلم
مي نويسم
ديروزِ
يادهايم
امروز باش آتش
که ببارد از
کجا! پاييزِ
صداهاي جهان! تنها
با تو مي گويم
اين بنفش
هزارها دلار
مي ارزه از
روي شانه هايم نگفتنم
را مي گويم از
تو تمام مي شوم
جهانِ شما رسم
هاي خوبي دارد تو
تمام نمي شوي
من تمام نمي
شنوم از شما
گريه مي کنم از
شانه هاي شما
آه ماهِ اکنونِ
نخفته، ماهِ
نگفتنم! امروز
چندمِ کِي است
که من زاده مي
شوم؟ از شانه
هاي شما ابر،
هيچ
پرنده، هيچ باد،
هيچ هيچ، هيچ
هيچهيچيهيچهيچهي...
سپتامبر
۱۹۹۹
از
مجموعه
دژیایی ریا