مزامیر
ملوان مرده
برای
فیروز
بایرامی
and
he spoke to me
neither
wholly to me, nor to the next man
but
a part of himself talked to himself
Ezra
Pound, Canto LXXII
و
برگشتن
در آينه بودن
مثل آينه
چون جان كه
جفت ميشود با
جان
يا
مثل اينكه
بگويي برگشته
اي آيا
تو هستي؟
و
حالا برگشتن دوباره
در سلسله ي گل
بودن همين
كه از ميان
آبهاي اطلس
مثل مرده هاي
اساطيري
بيرون بيايي
اطلس
كه مي گويي...
آيا
تو هستي آيا تو
خواهي...
اطلس
كه ميگويي...
پس
زبان دوباره
جوان ميشود
مثل زبان نوح
در خواب
آيا
تو از روي نقشه
هاي اطلس
پريده اي؟
اطلس
كه ميگويم
منظورم...
در
آينه مي گويم
درآينه
افسرده ام
مي گويي جان
افسردن جان
درعصر هاي...
(حالا بعدا مي
گويم)
جلوتر
بيا صورتت را
در روشنايي
نمي بينم
پس
شراع مي كشم از
روي سقفهاي
تيري ي جهان
سقفهاي
شمرده شده
همراه نوح
خسته در
شهرهاي سرخس و
باميان
به هردژي
لشگر گسيل مي
كنم برادرم
خسرو مي گويد:
مكان نهايت
جسم است او
هنوز عاشق آن
دريانورد
ايرلندي است
كه هميشه از او
مي پرسيد:
What
do you mean by ‘whereness’?
و
هميشه سر بسر
هوملسهاي*
سياپوست مي
گذاشت
مكان
همان كجا بودن
است و در آينه
سفر كردن يا
مثل برگشتن به
درياهاي جهان
برگشتن
در آينه بودن
مثل آينه
همين كه
بگويي برگشته
اي تو؟ برگشته
ام؟
يا
مثل آينه در
نهايت جهان
آه
نوح خجسته ي من!
آغاز کجا؟
صورتت را در
روشنايي نمي
بينم!
پس
بيا زبان را
جوان كنيم!
من
افسرده ام و
اينجا هزاره
اول اساطير
است و
گاه صورتت را
گريه مي كنم
برادرم
از بلخ زنگ مي
زند آيا
تو هستي؟
آيا تو خواهي
هست؟
حالا
اين چه وقت
تلفن كردن است؟
به
سل فونم سپرده
بودم بيدارم
کند آيا
تو هستي؟
من
در زندگي قبلي
هم كنار تو روي
سكوهاي قديمي
نشسته بودم
و در خواب
خودم را امير و
شاعري پر
آوازه مي ديدم
حال آنكه
مانند همه ي
اعضاي
خانواده از
همان آغاز به
شغل
دريانوردي و
شمشيرزني
پرداخته بودم
برخلاف پدرم:
اين سلطان
دهاتي آواره:
شاعري كه فكر
داشتن باغچه
اي از اطلسي
هاي سرخ پيرش
كرده بود روزِ
مرگش همه ي
دشمنان و
قربانيانش در
برابرش كرنش
كنان به
التماس زبان
گشودند:
عاليجاها!
يکبار ديگر هم
مارا شکار
بفرماييد!
تصويري از
اين شكار،
آخرين نقشي كه
پدرم كشيده،
بر ديوار موزه
ملي بلخ
آويخته است:
سيماي
عاليجاهي
سنگدل با
چشماني مانند
چشمان گوزن،
معصوم و پاک
من اينها را
از دريا نورد
ايرلندي هم
شنيده ام
او عاشق
برادرم است و
دوست دارد
گوشواره به
گوشش بياويزد،
ماتيك بزند و
دامن بپوشد،
اما خودش مي
گويد گِي**
نيست
آيا
تو هستي؟
من
مرده ام و
بازگشتي در
كار نيست
در
سال پنجم
سلطنت شاه
جوان، روز نهم
ماه، زير
بارانكي خرد،
به دريابار
درآمدم شراع
كشيدم و از همه
ي شهرهاي جهان
گذشتم و
روز چندم،
سوارنظام
دشمن را به
ياري سپاه
مجوس درهم
كوبيدم
تابستان
چهارم بانوي
جوان مرا
مسموم كرد و
خاكسترم را به
دريا سپرد اما
من پيش از آنهم
مرده بودم
بازگشتي در
كار نبود و مي
دانستيم
سرانجام همه
پرسشها بي
جواب خواهند
ماند، مثل آن
بار كه خنجر از
پهلوي ماه
بيرون كشيدي
خنجر آغشته
به خون بود
اما خون از
كجا نمي دانم
و
مثل ما كه مي
گويم در آينه
عين هم شده ايم
من و برادرت
خسرو
حالا
بيا زبان را
جوان كنيم
و با نوح به
غواصي
استخوانهاي
دايناسورها
برويم
افسرده اي؟
نه صورتت
را بيار جلو،
توي روشنايي
نمي بينمت خسته اي؟
افسرده اي؟
آيا تو هستي؟ آيا تو
خواهي هست؟
ديروز
جهان نام تو
خواهد بود
يادم آمد: مثل برگشتن نوح جوان روي قله هاي تنها...
از
مجموعه
منتشر نشده
مزامير ملوان
مرده