دو قصه کوتاه از نسرین الماسی

1- زلزله

اومد خونه گفت لباساتونو بپوشين. عصباني بود. صورتش‏ كبود شده بود. لباسا‌مونو پوشيديم و دنبالش‏ راه افتاديم. همه جا ساكت بود. از هيچكدوممون هيچ صدايي درنمي ‌آمد. بعد يك دفعه زلزله شد و خون فواره زد. اولين بار نبود كه مي ‌ديديم. دستاش‏ سنگين بودند مثل چكش‏، از صورت چاق و چشماي ماتيك ماليده‌ ي مادرم مي‌ دونستم كه دستاش‏ خيلي سنگينه.
داشتم با عجله از راهرو رد مي‌ شدم كه گفت سلام مريم. سرمو بلند كردم نگاهشو ديدم. نگاهش‏ آمد ايستاد دمِ درِ دلم. دلم نيامد كه همونجا بايسته و نگاه كنه. ترسيدم خسته بشه. دلمو باز كردم و گذاشتم بياد بنشينه درست سر دلم. بيست سال نشست و قلپ قلپ نگاهشو ريخت تو دلم. از ترس‏ اينكه نگاهشو گم كنم ديگه نگذاشتم از جاش‏ تكون بخوره. هر چي مي ‌خواست براش‏ فراهم مي ‌كردم. راستي چطور تونستم بشناسمش‏ من كه تا اون موقع نديده بودم. اولا سبك بود مثل پروانه ولي بعداً افتاد رو دلم. يه بار كه هوس‏ كردم نگاهشو ببينم سرمو كردم تو دلم ديدم دلم سياه شده. زود چشمامو دزديدم زل زدم به نگاهش‏ بعد سنگيني ‌شو دوباره فراموش‏ كردم.
هنوزم از بلندي مي‌ ترسم. ماشينو نگه داشت دم دره گفت پياده شين. پياده شديم. دوباره زلزله شد. تا زلزله مي‌ شد دلم براي مادرم مي‌ سوخت. نگاهش‏ كه كردم ديدم جلو سرش‏ كچل شده. اگر اونقدر نمي‌ ترسيدم حتما دنبال موهاش‏ تو زلزله مي‌ گشتم تا پيداشون كنم و شب با چسب اوهو براش‏ بچسبونمشون. آخر فردا چطور مي‌ خواست بره مهموني.
وقتي رفت سفر نگاهشو با خودش‏ نبرد. گفت بهتره اين جا باشه تو بعدا با خودت بيارش‏. منم قبول كردم. يعني از خدام بود. مي‌ ترسيدم بدون اون نگاه دوباره تو دره گم بشم. بعضي وقتا كه بارم زياد بود مي‌ خواستم از رو دلم ورش‏ دارم، يه بارم اين كارو كردم ولي تا صبح نتونستم بخوابم ترس‏ برم داشته بود تا چشمامو مي ‌بستم مي‌ افتادم تو دره.
شب بود كه برگشتيم خونه. نمي ‌دونم چرا پشيمون شده بود. گفته بود مي ‌خوام از دستتون خلاص‏ بشم، از شما بدم مي ‌آيد. عاشق شدم. نمي‌ دونستم كه "عاشق شدم" يعني چي، حتي نمي‌ دونستم چرا وقتي اون عاشق مي‌ شه مادرم بايد صورتش‏ چاق بشه و ماتيك قرمزشو به جاي اينكه بماله به لبهاش‏، بماله تو تخم چشماش‏.

يعني اولا نمي دونستم ولي بعداً وقتي زياد عاشق شد فهميدم. شبها وقتي مي‌ خوابيدم به خدا التماس‏ مي ‌كردم كه ديگه عاشقش‏ نكنه؛ ولي اون گوش‏ نمي ‌داد منم ديگه بهش‏ التماس‏ نمي ‌كردم و فحشش‏ مي‌ دادم. نمي‌ دونم چرا فكر مي‌ كردم كه اونو زلزله با هم دست به يكي كرده اند كه مادرمو بكشند.
بهش‏ گفتم باهاش‏ نرو، اينجا بمون. گفت گناه داره، پير شده، ديگه ازش‏ نمي ‌ترسم. ولي دروغ مي‌ گفت هنوزم مي ترسيد. اينو از چشماش‏ مي ‌فهميدم. يه روز كه از سركار برگشتم ديدم دوباره تو چشماش‏ ماتيك ماليده. ديوونه شدم. جيغ كشيدم. پريد جلوي دهنمو گرفت و با التماس‏ نگاهم كرد. نگاهش‏ درست شبيه همون موقعهايي شد كه زلزله مي ‌آمد. از خودم بدم آمد، بغلش‏ كردم و گريه كرديم.
شب عروسي ‌ش‏ يادمه وقتي جيغ كشيد رفتم نشستم سر دلش‏. وقتي تنها بوديم برام قصه مي‌ گفت و نازم مي‌ كرد. زلزله كه مي‌ آمد جام تنگ مي‌ شد. بعضي وقتها مي‌ خواستم خفه بشم. مادرم فهميد و ديگه نگذاشت زلزله جاي منو تنگ كنه، در عوض‏ دست و پاي خودش‏ هي مي‌ شكست و صورتش‏ چاق مي‌ شد.


 رختخواب. بوي گوشت سوخته با سايه‌ اش‏ عجين شد. هرچه انكارش‏ مي ‌كند بيشتر به دست و پايش‏ مي‌ پيچد. مينا به دنبال رد گوشت سوخته كتاب ‌ها را زير و رو مي ‌كند و به هر جا سر می کشد.

 

photo by Bahram Bahrami

نسرین الماسی

نسرین الماسی، قصه نویس و روزنامه نگار و فعال حقوق زنان ساکن تورونتو است.

 

 بازگشت به رويه نخست واژه  go to vAzhé home page

 

2-  جارو
خانه را جارو زده بود همه جا را برق انداخته بود حياط را آب پاشيده بود حصير را پهن كرده بود توي حياط. بوي چاي تازه دم تو فضا پخش‏ شده بود. صداي در را كه شنيد با عجله به دور و برش‏ نگاه كرد. همه چيز سر جايش‏ بود مگر نان‌هايي كه تازه از تنور بيرون كشيده بود. پيش‏ از آنكه مرد به حياط برسد و به پشتي تكيه بدهد و او استكان چاي تازه ‌دم را جلويش‏ بگذارد نان ‌ها را با عجله دسته كرده بود پيچانده بود توي سفره. مرد چاي را كه هورت كشيد به دور و بر نگاه كرد.
چشم ‌هايش‏ را كه باز كرد مرد سفيدپوش‏ را بالاي سرش‏ ديد. هول برش‏ داشت. مي ‌دانست كه لپ‌ هاش‏ گل انداخته. بيشتر ترسيد. قرمزي لپ‌ هاش‏ را اصلا دوست نداشت. هميشه آرزو مي‌كرد همانطور كه گيس‏ هاي براق و كلفتش‏ را زير چارقدش‏ پنهان مي‌ كرد مي ‌توانست برق چشم ‌ها و سرخي لپ‌هاش‏ را از نظرها دور كند. ترسيده به دور و بر اتاق نگاه كرد. مردش‏ نبود. لحظه‌ اي آرام شد. چشمهايش‏ را بست. صداي در آمد. با وحشت چشم‌ هايش‏ را باز كرد. روي تخت نيم ‌خيز شد. سرش‏ گيج خورد افتاد روي بالش‏. درد از ته شكمش‏ كنده مي ‌شد گره مي‌ خورد توي تنش‏. دندان‌ هاش‏ را محكم روي لبهاش‏ دوخته بود تا درد تكه‌ هاي جانش‏ را بيرون پرت نكند.
صداي مرد سفيدپوش‏ و درد توي حفره ‌ي خالي سرش‏ مي‌ پيچيد، "چطور سوختي؟ كي تورو سوزنده؟" يادش‏ نمي ‌آيد. بوي گوشت سوخته با صداي مرد سفيدپوش‏ دور سرش‏ مي‌ چرخند.
مينا سرش‏ را از روي كتاب بلند كرد چشمش‏ افتاد به ساعت ديواري‌. داشت دير مي ‌شد بايد بچه ‌ها را از مدرسه مي ‌گرفت، لباس‏ ها را از خشكشويي، شوهرش‏ را از ساب‌ وي‌. بايد يادش‏ مي‌ آمد سرِ راه گوشت چرخ‌ كرده بخرد تا شام ماكاروني درست كند. شوهرش‏ ماكاروني دوست نداشت "‌باشه براش‏ يه تكه مرغ مي‌ زارم تو فر" بلند فكر كرده بود. سكوت كتابخانه را بهم زده بود. اين را از هيس‏ كتابدار و سرهايي كه به طرفش‏ چرخيده بودند متوجه شد. نگاهش‏ را دزديد و به كتاب زل زد. آخرين نت‌ هايي كه براي سخنراني فردا لازم داشت نوشت.
داشت كتاب را مي ‌بست كه تالاپي افتاد روي صفحه‌ ي كتاب. از جا پريد. چند قدم عقب رفت. ترسيده بود. به دور و بر نگاه كرد. نگاهش‏ با نگاه كتابدار كه با تعجب به او خيره شده بود گره خورد. چندقدم جلو رفت. بوي گوشت سوخته مي‌ داد. دل دل مي‌ زد. انگار جان داشت. پاش‏ به پايه‌ ي صندلي گير كرد. صدا سكوت را دزديد. سرها به طرف او چرخيدند. كتابدار با سرعت به او نزديك شد. آمرانه گفت "لطفا ساكت باشيد" با لكنت گفت: "اون . . . اون چيه؟" كتابدار رد اشاره‌ ي زن را گرفت با تعجب سرش‏ را به طرف زن چرخاند و گفت: "مثل اينكه شما خيلي خسته‌ ايد!" بيشتر ترسيد. بوي گوشت سوخته در شكمش‏ چنگ انداخت.
مرد آخرين قلپ چايش‏ را كه هورت كشيد به زن نگاه كرد. از حضورش‏ با غيظ دندان قروچه ‌اي كرد. زير لب غريد. دو نگاه در هم پيچيدند. زن پيش‏ از آنكه نفس‏ بريده بريده ‌اش‏ بايستد نگاهش‏ را به نقش‏ حصير دوخت. مرد به دور و بر نگاه كرد: "چرا در تنورو نذاشتي؟" زن دستپاچه پا شد.
داشتند از سر گذر رد مي ‌شدند كه مرد نگاه سمج اكبر را روي لب‌ هاي مرطوب و لپ ‌هاي سرخ زن شكار كرد. از خشم به خود پيچيد، وقتي دست اكبر رفت توي جيبش‏ تف شوري نثار زمين كرد. اين نگاه را خوب مي ‌شناخت. بارها سر گذر ايستاده بود و نگاه دزدش‏ را در تن و جان زنان و دختراني كه رد مي ‌شدند كرده بود و در خيال به پستانهاي سفت و گرمشان چنگ انداخته بود و دست در جيب كرده بود. موريانه ‌ي سوء ظن جانش‏ را مي‌ خورد. رد هر نگاه زن را مي‌ گرفت تا خشمش‏ را نثارش‏ كند. با چشمان خون گرفته زن را مي‌ كاويد. زن دستپاچه مي‌ شد. هول برش‏ مي ‌داشت. و او با مشت و لگد به جانش‏ مي‌ افتاد "چته؟ چرا هول برت داشته، بگو ببينم چي ‌رو قايم مي‌ كني؟"
صداي كتابدار توي گوش‏ مينا زنگ مي‌ زند: "مثل اينكه شما خيلي خسته ‌ايد". بوي سوختگي همه جا به دنبالش‏ مي ‌آيد. سركلاس‏، سر جلسه‌ ي سخنراني، توي كتابخانه، حتي در