تا صبح دمان

تا صبح دمان، در اين شب گرم
افروخنه ام چراغ، زيراک
می خواهم بر کشم به جا تر
ديواری در سرای کوران.
بر ساخته ام، نهاده کوری
انگشت که عيب هاست با آن
دارد به عتاب کور ديگر
پرسش که چراست اين، چرا آن.
وين گونه به خشت می نهم خشت
در خانه کور ديدگانی
تا از تف آفتاب فردا
بنشانمشان به سايبانان.
افروخته ام چراغ از اين رو
تا صبح دمان، در اين شب گرم
می خواهم بر کشم به جا تر
ديواری در سرای کوران.

Nima's poems: شعرهای نیما

to return to home page click here: بازگشت به رویه نخست

home
Back to main page!