بیزدَهُمین
نزدِمایی:
غیرمحالیت
زبانیک در
رمانهای
براهنی
در
سرسخن این
گفتار سه واژه
ناشنیده هست
که شاید بهتر
باشد پیش از
آغاز آنها را
روشن کنم. غیرمحالیت
را من از غیرمحال
براهنی در
رمان آزاده
خانم و
نویسنده اش
گرفته ام. واژه
غیرمحال را
شخصیت بیب
اوغلی در این
رمان می سازد.
شاید ترجمه
فرانسه این
واژه در
برگردان خانم کتایون
شهپرراد که
با نام Sheherzade et çon romancier, 2° edition
توسط
انتشارات
معتبر فایارد
در پاریس چاپ
شده آنرا روشن
سازد. خانم
شهپرراد این
واژه را inimpossibile
ترجمه
کرده است. اما
برای روشن
کردن آن دو
واژه دیگر بیزدهمین
و نزدمایی
ناگزیرم
چراغی بر بخشی
از روزگار
کودکی ام
بیافکنم و در
آنجا با شما به
جستجوی ریشه
این واژه ها
بپردازم.
باید
پنج ساله بوده
باشم آنروز که
موی دماغ
برادرم حسین،
روانش شاد باد،
نویسنده،
شاعر و مترجم
گمنام بعد ها،
شدم که «من هم
می خام خوندن
یاد بگیرم.»
مثل همه
آذربایجانی
ها ما ها همه
در خانه ترکی
صحبت می کردیم
و به جز
کتابهایی
مانند
شاهنامه،
دیوان حافظ،
مقالات و
کتابهای احمد
کسروی،
روزنامه ها و
اوراق ضاله،
دو سه تا کتاب
ترکی هم
داشتیم در
پستوی خانه:
هوپ هوپ نامه،
امیرارسلان و
کوراوغلی که
مادر بزرگ
عاشقش بود و
تقریبا هر شب
زمستان بخشی
از وظیفه
فرزندی حسین
بود که آنرا
برایش بخواند.
من
نمی توانستم
بخوانم و هنوز
هم نمی توانم
ترکی بخوانم
مگر با دست
انداز و تته
پته. اما هم
حسین هم برادر
خواهرهای
بزرگتر ما
یکسال در دوره
حکومت فرقه در
مدرسه ترکی
خوانده بودند.
این کار هرشب
زمستان بود.
مادر بزرگ با
چشم های آب
مروارید
آورده با شش
میل بافتنی
جوراب های
رنگی می بافت
برای من و
برادرم فیروز
و حسین
کوراوغلی
میخواند. من
امیر ارسلان
را بیشتر دوست
داشتم و پدر هم
در یک گوشه
خانه برای
خودش روزنامه
کیهانش را می
خواند و گهگاه
البته آخرین اطلاعات
ذیقمت
انقلابی را
از رادیوهای بیگانه
کسب می کرد.
پایم
را کرده بودم
توی یه کفش که
به «من خوندن
یاد بده.» حسین
هشدار داد که «سخته!»
ولی دید که من
مثل مورچه
کوشای تیمور
لنگ با سماجت
می خواهم بار
بزرگتر از جثه
ام را بکشم.
گفت «خب اول
بهتره شمردن
یاد بگیری.» از
یک تا ده را
یاد گرفتم و سر
از پا نمی
شناختم. چند
روزی همه از شر
من در امان
بودند اما
وسوسه ادامه
تحصیلات یقه
ام را گرفته
بود و مرا
دوباره برده
بود پیش حسین.
گفت «باشه» و
برای اینکه
مرا از تصمیمی
که گرفته بودم
برگرداند گفت
«ولی این
قسمتش سخت تره
ها!» ترسی
نداشتم و شروع
کرد: «یازده،
دوازده،
سیزده...»
خواهرم که
تازه می رفت
کلاس دوم، هم
او که در نه
سالگی تور
صورتی رنگ مرگ
را بر سرش
انداخت و مرا
با یاد زیبایی
خیره کننده اش
برای همیشه
تنها گذاشت،
پرید وسط و
ادامه داد «سیزده،
بیزده...» حسین
نگاهش کرد و با
نیمحنده ای از
سر شیطنت گفت«
درسته یازده
دوازده سیزده
بیزده...» گفتم «خب؟»
گفت «همین
بیزده آخرشه.
دیگه بعد از
بیزده عدد
نداریم.»
یکی دوسال
بعد در محله
ششگلان تبریز
به مدرسه رفتم.
در مدرسه ما
مثل همه مدرسه
های ایران
معلم ها دستور
از مرکز
داشتند که سر
کلاس جز به
فارسی سخن
نگویند. اولین
چیزی که در
مدرسه کشف
کردم این بود
که بیزده
آخرین عدد
سلسله n+1
عدد
نویسی نبود.
دومین چیزی که
فهمیدم اینکه بیزده،
آخرالآخرین
عدد های کودکی
من برای همیشه
ناپدید شده
بود. اما من به
بهای گم کردن
عدد بیزده (به
ترکی نزدِ ما)
که با سیزده (به
ترکی نزدِ شما)
قافیه می شد
زبان را کشف
کردم. خود و ناخود
را، من و آن دیگری
را، بیز و سیز
، ما و شما...
این
کشف تنها
متعلق به من
نیست و نبود.
می شود گفت همه
آن نسل و نسل
های پیش و پس
از آن که در
خانه به زبانی
جز زبان فارسی
سخن می گفتند و
می گویند زبان
مادری را
همواره در
محافل
غیررسمی خود
بکار برده اند.
به این زبانها
و نیم زبانها
هرگز اجازه
پردازش بیش از
این داده نشده
است. فکر نکنیم
که این موضوع
تنها مختص
زبان و گویش
های مربوط به
ترکی یا گویش
های عربی داخل
مرزهای ایران
است. دیگر
زبانها و نیم
زبانها و گویش
ها مانند کردی،
بلوچی، لری،
گیلکی، تبری،
نائینی، دری
زرتشتیان یزد
و کرمان، و
بسیاری دیگر
که نامشان را
به یاد ندارم،
نیز در همین
چارچوب ها
اسیر مانده
اند. گرچه
همیشه در مورد
ترکی و عربی
شاید تیغ های
حاکمان برهنه
تر بوده است.
من برآن نیستم
که به دیدگاه
های تاریخی
این مساله
بپردازم. بی
گمان باید به
آن پرداخت اما
اینجا و اکنون
جای این کار
نیست.
آنچه
من در جستجویش
هستم برگردان
ادبی این
پدیده
اجتماعی
تاریخی در سه
رمان دکتر رضا
براهنی است:
آزاده خانم و
نویسنده اش، روزگار
دوزخی آقای
ایاز و الیاس
در نیویورک.
گرچه روزگار
دوزخی آقای
ایاز از نظر
گاهشماری پیش
از آن دوتای
دیگر قرار می
گیرد، اما
همانطور که در
نقدی بر این
رمان در جای
دیگر گفته ام
روزگار دوزخی
آقای ایاز که
در سالهای
پایانی دهه
شصت میلادی به
فارسی نوشته
شده بود عملا
سی و اندی سال
بعد، در پسین
سال سده بیستم
یعنی در سال 2000
میلادی
نخستین بار با
نام Les Saisons en enfer du jeune Ayyâz
به
زبان فرانسه
چاپ شد. این از
آن رویدادهای
نادر است که
ترجمه اثر
نویسنده ای
پیش از متن
اصلی اش به چاپ
می رسد.
این
سه رمان از چند
زاویه با هم
همسایه اند: هر
سه رمان به
زبان فرانسه
ترجمه و چاپ
شده اند. متن
فارسی آزاده
خانم و
نویسنده اش
پیش از
برگردان
فرانسه آن
چاپخش شده بود.
الیاس در
نیویورک یا
آنچنانکه
گویا عنوان
فارسی آن
خواهد بود: الیاس
در سبد هنوز
تا زمان نگارش
این گفتار به
فارسی چاپ
نشده است بجز
البته بخش
هایی از آن در
مطبوعات و نیز
بخش کوتاهی از
آن با نام
برخورد نزدیک
در نیویورک
به صورت یک
جزوه کوچک. روزگار
دوزخی آقای
ایاز
همانطور که
گفتم در پایان
دهه چهل شمسی
پیش از پخش به
کوره
خمیرسازی
سپرده شد.
در
هرسه این
رمانها
نویسنده حضور
دارد، نه
بعنوان راوی
که بعنوان یکی
از شخصیت های
قصه گرچه با
تفاوتهایی.
حضور نویسنده
در آزاده خانم
بیش از آن دو
رمان دیگر
بچشم می خورد:
«دکتررضا
می خواست به
دکتر اکبر
بگوید که او
مجبور است
نوشتن را از
شخصیت هایش
یاد بگیرد.
نوشتن قصه
راحت است ولی
نوشتن نوشتن
اصلا آسان
نیست.
قصه
را یک نفر می
نویسد. و به
همین دلیل زور
می گوید. اما
کسی که قصه
نوشتن را می
نویسد با
زورگویی
مخالف است. اگر
قصه را یک نفر
بنویسد قصه
قصه مولف است و
قصه مولف یعنی
سلطنت مولف. و
دکتر رضا با
این سلطنت
همیشه مخالف
بوده. پس با
مولف هم مخالف
است. اگر
نویسنده قصه
را طوری
بنویسد که
انگار نوشتن
قصه را می
نویسد، حتی
اگر بمیرد باز
قصه ادامه
خواهد یافت. پس
مرگ بر مولف!
زنده باد
نوشتن! پس
انتخاب نام
آزاده بیدلیل
نیست.
شخصیت
است که قصه
نویس را می
نویسد. نه
برعکس. اوست که
با قصه نویس
سرجنگ دارد.
بحران یعنی
همین. چون
شخصیت واقعیت
ندارد می
تواند تا ابد
بنویسد. چون
قصه نویس
واقعی است
محدود است. پس
بهتر است قصه
نویس فقط کاتب
آزاده خانم
باشد نه قصه
نویس او».(
ص 555 آزاده خانم
و نویسنده اش
چاپ دوم)
در
روزگار دوزخی
آقای ایاز،
براهنی از قول
ایاز می نویسد:
«و
هیچ تصور نمی
کردم که
قراراست
تاریخ برروی
کفل من نوشته
شود. آخر من یک
کتاب هستم نه
کاتب. این را
همه باید
بدانند. من
صفحاتم را باز
کردم و گذاشتم
دیگران بر این
صفحات هرچه می
خواهند
بنویسند. خود
چیزی ننوشتم.
کاتب کسی دیگر
است. من کاتب
نیستم. من کتاب
هستم. شما آنچه
را که برمن
نوشته شده می
خوانید. شما
نیز خود کتاب
هستید. کتاب من
هستید. مرا که
ورق بزنید خود
را ورق زده اید.
من فقط
کنجکاوی
تحریک شده شما
هستم. و می گفت
باش تا ببینی
که چگونه
صفحات کتاب
روحت ورق
خواهد خورد و
خود در حال مسخ
شدن بدل به
کتابی در حال
نوشتن خواهی
شد. چراکه تو
نمی نویسی
بلکه نوشته می
شوی. که کاتب
نیستی بلکه
کتاب هستی.» (روزگار
دوزخی آقای
ایاز ، نسخه
نزد براهنی: ص 116)
و
هم او یعنی
ایاز است که در
پایان این
کتاب یا این
قول یا به گفته
زبانشناسان و
نظریه
پردازان
دیسکورس
خواهد گفت: «رسوا
شوی کاتب که
مرا رسوا کردی!»
و
براهنی نزدیک
به دو دهه پس
از این قول در
مقاله گلشیری
و مشکل رمان در
کتاب رویای
بیدار می
نویسد:
«در
پايانِ قولِ
اول، گوينده
می گويد رسوا
شوی کاتب که
مرا رسوا کردی.
و کاتب بيست
و دو
سال پيش از اين
می نويسد: نويسنده
نمی نويسد که
روح خود را
نجات دهد، می
نويسد
تا سنگسار شود.
پس رابطه
ای بينِ کاتب و
قائل و راوی
وجود دارد که
رابطه ای
ديالوژيکی
است، منتها به
صورتِ درونی.»
رویای
بیدار مجموعه
مقاله براهنی
ص 225
الیاس
در نیویورک با
قول راوی آغاز
می شود که :
«Mon
père n’était pas Ardaviraf. پدر
من ارداویراف
نبود.»
پدر،
رحمت را بدیدن
ارک علیشاه می
برد و از آندمی
که رحمت به
سفارش پدر در
پشت در را باز
می کند
خواننده
بدرون دنیایی
کشیده می شود
که دنیای ویرافی
است. انگار ویراف
ورجاوند است
که پا به
دنیایی
فراواقعی
گذاشته است.
گرچه همه
عوامل واقعی
در این دنیای
فراواقعی
حضور دارند.
رمان
با صحنه ای به
پایان می رسد
که در آن خاله
راوی هم او که
نام رحمت و نام
الیاس را برای
راوی برگزیده
است، به او می
گوید: چشمهایت
را ببند و سپس
می گوید حالا
باز کن. در پی
این بستن و
بازکردن چشم
راوی در می
یابد که معمار
واقعی ارک
علیشاه خاله
اوست و رمان با
این جمله به
پایان می رسد
که و او خیال
بود.
انگار
در یک چشم برهم
زدنی راوی همه
عصاره حیات را
در دوری تند و
گذرا روایت
کرده است. اما
این یک روایت
صرف نیست که
راوی نیز خود
در این سفر
الیاس وار از
این سر جهان
تا آن سرجهان
را پیموده است
به چشم برهم
زدنی. روایت
نظامی از این
دیدگاه
روایتی تک
بعدی است گرچه
بسیار
هنرمندانه.
(گفت
یک لحظه دیده
را دربند/
تاگشایم در
خزینه ی قند)
(چون گشادم بر
آنچه داری رای/
دربرم گیر و
دیده را بگشای)
(من به شیرینی
بهانه ی او/
دیده بر بستم
از خزانه ی او)
(چون یکی لحظه
مهلتش دادم/
گفت بگشای
دیده، بگشادم)
(کردم آهنگ بر
امید شکار/ تا
درآرم عروس را
بکنار)
(چون که سوی
عروس خود دیدم/
خویشتن را در
آن سبد دیدم)
(هیچکس گرد من
نه از زن ومرد/
مونسم آه گرم و
بادی سرد) هفت پیکر
نظامی گنجوی
راوی
براهنی هم
الیاس است هم
خضر هم رحمت و
هم نویسنده ای
در آخرین
ساعات قرن
دجالی که می
رود به پایان
برسد. سید
همراه رحمت در
شبی که تاریکی
سراسر
نیویورک را
فراگرفته است،
این شهر شهرها
را زیرپا
گذشته است، و
به ماموری که
از او پرسیده
است:
So you are
that worm? می گوید:
«اما
تو آن سلیمان
نیستی که دست
زیر چانه
بگدارد عصا را
تکیه گاه چانه
اش کند تا من
از آن پایین
مشغول شوم چوب
عصارا بجوم تو
و عصا مثل غبار
فرو بریزید.
سید به او می
گوید: آنچه من
بدست گرفته ام
زوال جهان است.
سنگینی
لایزال زوال
جهان است. من
این جا تا
پایان زمان
سنگینی زمان
به دست می
ایستم و شما
چند روز بعد به
انتخابات
آینده فکر
خواهید کرد که
برنده یا
بازنده
بودنتان
تاثیری در مرگ
جهان نخواهد
داشت.»
(برخورد نزدیک
در نیویورک، ص
24)
هر
سه رمان به
گفته منتقد
روزنامه
لوموند بنای
یادبود وحشت monuments
d’horreur است. بازهم
به تقریب و
درجه. هول و
وحشت در
روزگار دوزخی
در اوج است و
برهنه و آشکار
همانند آن مرد
بر دار در آغاز
قصه. بارها از
زبان ایاز می
شنویم که ابری
پدیدنی و
کسوفی نی/
بگرفت ماه و
گشت جهان تاری.
در فضایی چنین
تاریک و سراسر
پرهول حتی
مهتاب هم که
بالا می آید
این فضای
ماکابرmacabre را
از میان نمی
برد بل روشن
ترش می سازد.
در رمان الیاس
در نیویورک
تکانهای قطار
رحمت را خواب
می کند و او در
این سفر
خصروارش از
ظلمات می گذرد.
تاریکی های تو
در تو یکی پس
دیگری. در
آزاده خانم
نیز بنای وحشت
با دقت و ظرافت
در رویدادهای
گوناگون
تنیده می شود و
فضایی می سازد
که در هر گوشه
ای از آن شادان
با تعلیمی اش
ایستاده و
مراقب است.
در
هرسه رمان با
نوعی مسیح
سروکار داریم.
میسح هم به
معنای رسول و
نجات دهنده
وهم بمعنای
مصلوب شده. این
رسالت و شهادت
هم باز بدرجات
در شخصیت های
رمان پراکنده
شده است. آزاده
نَ_فِ_رِ_س_ت_ا_د_ه
است. نفرستاده
همان فرستاده
است. مثل دجال
که سوی دیگر
سکه است. در
روزگار دوزخی
همان اول رمان
مسیح به دار
سپرده می شود.
در آزاده خانم
هم شهادت و
مصلوب شدن
وجود دارد
گیرم به شکلی
که آزاده خانم
می گوید:
«من
آزاده ام. يعنی
نفرستاده: نَه
فِ رِ س ت ا دِ ه.»
«شما
چگونه مرده
ايد؟»
«مرا
دای اوغلی
کشته.»
«دای
اوغلی کيه؟»
«شريفی»
«شما
را به چه وسيله
ای کشته؟»
«با
خودکار بيک و
کاغذ.»
«شوخی
می کنيد!»
«فرو
کردنِ تعليمی
بيب اوغلی توی
رحمم.»
«کجا؟»
«در
رمان.»
(آزاده
خلنم و
نویسنده
اش)
Poetry is the better name of the language.
I’ll go back to my rare language
The mother, my main language
I’ll go back to her womb
I’ll mate with my own silence
زبانیت
کشف زبان بودن
زبان و اصل
قرار دادن آن
است. حالا دیگر
خداوند خدای
عهد عتیق بر
مردم ظاهر شده
و زبانشان را
مشوش کرده است.
حالا دیگر
میان سیزده و
بیزده همه
عددهای جهان
به صف کشیده
شده اند تا آن
ماهیت مشوش و
ماهیت قصوی
خود را به رخ
بکشند. قصه ای
و قصی. آن
ماهیت قطعه
قطعه شده را.
روایت این
زبانیت را من
پبشتر از این
در بررسی
آزاده خانم در
نقدی بر آن با
عنوان عکس
برداری از
آدمهای
نامریی نوشته
بودم:
«
افسانه
برج بابِل را
که بياد داريم؟
در آنجا
آفريدگارِ
عهدِ عتيق،
جهانی را که يک
زبان و يک لغت
بود برهم می
زند. و در اين
معنی
آفريدگارِ
عهد عتيق شريک
آفريدارِ
رمانِ نو است.
«اکنون
نازل شويم و
زبانِ ايشان
را در آنجا
مشوش سازيم
تاسخن يکديگر
را نفهمند* پس
خداوند
ايشانرا از
آنجا برروی
تمام زمين
پراکنده ساخت
و از
بنای
شهر باز
ماندند* از آن
سبب آنجا را
بابِل
ناميدند زيرا
در آنجا
خداوند لغتِ
تمامیِ اهلِ
جهان را مشوش
ساخت*»
تورات:
عهد قديم سفر
پيدايش باب
يازدهم
اما
بينِ اين دو
تفاوت هايی
هست: آفريدگار
(خدایِ تورات)
زبان را مشوش
می کند تا
آدميان به سبب
پراکندگی ی
زبان نتوانند
با ساختن برج
به اوبرسند و
ادعای شريکی و
شرک کنند.
آفريدار (نويسنده)
نازل نمی شود
او هست و با
مشوش کردنِ
زبانِ شخصيت
ها اتفاقا به
آنها توانِ
فهمِ همه
زبانها را
ميدهد تا
شخصيت ها
بتوانند با
بالا رفتن از
برج رمان حتی
در حل بحرانِ
رمان نويسنده
را ياری کنند.
آفريدار به هر
شگردی دست می
زند تا به يک
هم زبانی
بنيادی در
ميانِ شخصيت
ها دست يابد.
او حتی بيب
اوغلی را خواب
می کند تا در
خواب فارسی
حرف بزند، چون:
«...وقتی
که بيدارم
فارسی نمی
دانم. ولی وقتی
که خوابيده ام
يا مرا
خوابانده اند
فارسی حرف می
زنم. پس
بگذاريد خودم
را بخوابانم و
برای شما
زندگی مصور
آزاده خانم را
تعريف کنم...»
ص 108
زبان
در اينجا چنان
با رمان درهم
آميخته است که
من بر آنم که
می توان آنرا
يکی از شخصيت
های رمان به
شمار آورد.
برخوردی که
نويسنده با
زبان در اين
رمان می کند
يگانه و
هوشمندانه
است. برای
نمونه به اين
بخش توجه کنيد:
«...
يه بار سر ديگ
تنش را برداش.
هژده نفر از
همه جای بدنش
افتادن به حرف.
وراجی طولانیِ
اعضای بدن.
دستش رو ميذاش
روی شونه ش،
شونه حرف می زد.
دستش رو ميذاش
روی زانوش،
زانو حرف می زد.
دستش رو ميذاش
روی گوش راستش،
گوش راست حرف
می زد. بعد گفت
کفشامو
درآرين،
جورابامو
درآرين،
پاهام می خوان
حرف بزنن. کفش
و جورابش رو در
آورديم. دو پا
با هم ساعتها
حرف زدن. حتی
انگشتاش
آهسته با هم
حرف می زدن.
بعد پهلوهاش
رو به صدا در
آورد. مثل بلند
کردن صدای
بلندگو بود. و
بعد خودش رو
آزاد گذاش. گفت
حالا کسی که
بايد حرف بزنه،
حرف می زند. من
نيستم که حرف
می زنم من همه
چيز را فراموش
کردم. حالا او
حرف می زنه. و
ناگهان گفت:
روح من زندان
تنمه. حالا تنم
از روحم آزاد
شده و همه
اعضای تنم حرف
می زنن:
پِرّاپرّاپرّاکننده
شايددربرانديدانندگانيشمارشداستند
شدمدانی می
شده
درباشديديده
ردارندتی
شرتانتيرافسورديگانه
منشوقيژانيرده
تا
حاضاروانکارفتارکار
مانيده ری به
چو تاکی
رستنديداقوضيادفرگا
جيخچيننذاره
باغدسنينگاندار
فرداد
يبوشيراشاويد
باخيداتهونگارقريدو...»
(از مقاله
عکاسی از
آدمهای
نامریی،
ماهنامه بایا
شماره 6 و 7)
این
غیرمحالیت
زبان در آن دو
رمان دیگر هم
به شکلی ویژه
خود جلوه می
کند. در روزگار
دوزخی آقای
ایاز در همان
آغاز رمان که
محمود و ایاز
مشغول قطعه
قطعه کردن مرد
بر بالای دار
اند، زبان مرد
را می برند.
محمود می گوید
زبانش را که
ببریم که دیگر
دخلش را در
آوردیم. ایاز
می گوید:
«
زبانش را
بریدیم و با
بریدن زبانش
دیگر چه چیز او
را بریدیم؟ با
بريدن زبانش
وادارش کرديم
که خفقان را
بپذيرد. ما
زبان را برای
او بدل به
خاطره
ای در
مغز کرديم و او
را زندانی
ويرانه های بی
زبانِ
يادهايش
کرديم. به او
ياد
داديم
که شقاوتِ ما
رافقط در مغزش
زندانی کند،
هرگز نتواند
از آن چيزی بر
زبان
بياورد.
با بريدن
زبانش او را
زندانی خودش
کرديم. او
زندانبان
زندانِ خود و
زندانی
خود
گرديد. او را
محصور در
ديوارهای لال،
ديوار های بی
مکان، بی زمان
و بی زبان
کرديم.
به او گفتيم که
فکر نکند و اگر
می کند، انرا
بر زبان
نياورد، چرا
که او ديگر
زبان
ندارد. زبانی
که در دهانش می
چرخيد و کلمات
را با صلابت و
سلامت و
انديشه و
احساس
تمام از خلال
لب ها و دندان
ها بيرون می
داد از بيخ
بريده شد و
زبان ليز
پوشيده
به خون، خون
تازه نورانی،
در دست محمود
ماند. و محمود
آنرا داخل
طشتی انداخت
که
کنار سطل
گذاشته شده
بود. آنگاه
کلمات از بين
رفتند...
» (روزگار
دوزخی آقای
ایاز)
آری
آنگاه کلمات
از بین رفتند.
همه کلمات
جهان همراه
واژه بیزده
من از میان
رفتند. برج
بابل فروریخت
و برج بابل
دیگری بجای
آن ساخته شد.
این آن برجی
نبود که مردم
با نیرویی
یگانه در کار
ساختن آن
بودند. این برج
بابل دیگری
است که خداوند
خداها ما
را وادار می
کنند بسازیم و
امر را بر ما
مشتبه می کنند
که در حال
یگانه شدنیم.
این بگانگی بی
خطر برای
خداوند خداها
عرصه را بر
آنها تنگ
نخواهد کرد. ما
در این عرصه
مانند اجرای
همان مناسک و
آیین سلاخی در
روزگار دوزخی
به قطع و کندن
ریشه های خود
مشغولیم
همانند کرمی
که سلیمان و
عصا را از دورن
می خورد و
ناگهان همه
چیز فرومی
ریزد. مانند
همان برج های
بلند تجارت
جهانی
نیویورک .
مانند عدد
بیزده ما و
سیزده شما.
از
همین روست که
سید در الیاس
در نیویورک در
آن شب تاریک که
رحمت او را
پیدا می کند در
حال حمل یک
بسته ای مانند
یک پیت حلبی
روغن است.
سید
می گوید: تا
حالا دس کسی
ندادم. ارث و
میراث پدریه. 24
پنج سالی می شه
که با منه.
هرجا رفتم با
خودم این ور آن
ور بردمش.
زمانی
هم که پلیس ها
به این بسته
مشکوک می شوند
و دستور می
دهند سید بسته
را در داخل یک
ماشین پلیس
بگذارد،
ماشین تکان
نمی خورد:
«مرد
عصبانی شد:
What
the hell is this?
رحمت
از سید پرسید
می پرسه این
چیه؟
میراث
رحمت
ترجمه کرد. مرد
گفت What
the fuck he is talking about?
سید
می گوید اونو
فقط من می
توانم این ور
آن ور ببرم.
شوخی نیست
میراث یه نفر
را یکی دیگه
نمی تونه از رو
زمین ورداره.»
سید
به آن ماموری
که سرانجام از
او پرسیده بود So
you are that worm? می گوید:
«کسی
نمی تواند
آنرا از روی
زمین بلند کند.
من تا به پایان
زمان سنگینی
جهان به دست می
ایستم. درک
چیزهای کند و
سنگین برای
شما غیر ممکن
است. شما حامله
نشده میزایید.
این مادر
حامله کند
زمان است. لحظه
به لحظه در خود
جمع می کند
میوه های جهان
را سنگین می
کند. سنگینی که
در چاه های
جهان مخفی شده.
من این جا می
ایستم.
بزرگترین
خواب جهان در
دست. تعبیر
ناپذیرترین
خواب جهان.
مادر تر از
هرمادر. با
زبانی دیگر ،
تا جهان روشن
شود، به صورتی
دیگر.» (برخورد
نزدیک در
نیویورک: ص 25)
انگارپژواک
روایتی را می
شنویم از
آدمخواران
تاجدار
براهنی:
Scientists have changed the world!
Deceive yourself my western brother!
You destroy the world’s silence. You are drunk on an
empty bottle
And what am I to learn from you
When your language doesn’t tell you what I say?
ژوئن
2005 دانشگاه
تورونتو، بهرام
بهرامی