دوکودک
شيرين زبان
مادربزرگ
پلاستيکي
ايتاليايي
شان را در
چهارچرخه ي
خسته اي مي
کشند. از روبرو
دوتا برده با
کيسه خريدشان
از راه مي رسند
و با آنها سلام
عليک مي کنند.
برده اولي محو
تماشاي مادر
بزرگ مي شود و
يادش مي رود که
هلو به کودکان
تعارف کند.
برده دوم
ايتاليائي
خوب بلد نيست،
و به فرانسه از
کودک بزرگتر
حالش را مي
پرسد. کودک کمي
خجالتي است و
جواب نمي دهد.
نويسنده يادش
مي آيد که کودک
اصلن فرانسه
بلد نيست. ضمنن
يادش مي آيد که
خودش هم
فرانسه نمي
داند و نمي
تواند قصه را
اينطور ادامه
بدهد. تصميم مي
گيرد شکل قصه
را عوض کند ولي
يادش مي آيد يک
روز وقتي از
بالاي طبقه
دوم افتاده
بود، موقع
افتادن شروع
کرده بود به
حرف زدن به
زباني که بلد
نبود. ولي خوب
اين مسئله مال
خيلي وقت پيشه
و اين روز ها
اصلن شکل همه
چيز عوض شده و
زياد نميشود
روي خيلي
چيزها حساب
کرد. همينطور
که نويسنده
سرگرم اين فکر
هاست يادش مي
آد که برده ها
از يک دنياي
ديگه مي آن و
اساسا دوره
برده داري سر
اومده و قصه اي
که به اين شکل
شروع بشه يه
قصه دکادانت و
بي ربطي ميشه و
آخرش هم
مجبوره سروته
اش را هم بياره.
اينه که تصميم
ميگيره اصلن
بذاره قصه،
خودش خودش را
تعريف کنه.
اينطوري
گرفتار هيچ
منتقدي نميشه
و قصه هم
روانتر نقل
ميشه. و مگه
وظيفه يه قصه
نويس چيه؟
رسام (شايد هم
مرسوم، اسمش
خوب يادم
نمونده) ميگه
قصه از جايي
شروع ميشه که
قصه نويس
قلمشو ميذاره
زمين و
ناخنگيرو
ورميداره و
شروع ميکنه به
چيدن ناخناش.
شايد هم اينو
از آدم ديگه
اي نقل ميکرد.
دو
كودك خردسال
مادربزرگ
پلاستيكي شان
را روي يك چهار
چرخه
ايتاليايي مي
برند. از دور
دو تا برده مي
آيند و به
مادربزرگ
سلام مي کنند.
مادربزرگ بي
حوصله است،
کمي هم عصباني
است ولي با
برده ها با
خوشروئي صحبت
مي کند. برده
جوانتر هلو به
بچه ها تعارف
مي کند و دست
مادر بزرگ را
مي گيرد و کمک
مي کند تا از
چارچرخه
ايتاليائي
بيرون بيايد و
روي نيمکت
کنار خيابان
زير سايه يک
چنار سرخ
بنشيند. برده
دوم مرا از دور
مي بيند و به
طرفم مي آيد.
نامش غلام
محمود
بازرنجي است.
مرد خوشچهره
اي است. گويا
يکبار همديگر
را در دشت ارژن
ديده ايم. از
آن زمان خيلي
نميگذرد اما
گرد پيري بر
چهره اش نشسته.
نام برده ديگر
روبرتو است.
ميگويد اهل
بارچلوناست و
مرا از
انطاکيه به
خاطر دارد.
يادم نمي آيد.
انطاکيه را
خوب به خاطر
دارم. بام هاي
خانه ها از
سفال قرمز
ساخته شده بود
و اميرش به زني
از اندلس دل
باخت و تاج و
تخت را در راه
معشوقه رها
کرد و معلوم
نشد کجا رفت.
روبرتو
ميگويد
انطاکيه ديگر
آن انطاکيه
قديم نيست.
غلام محمود
بازرنجي مرا
بغل ميکند و
ميبوسد. بغلش
بوي لادن ها و
قرنفل هاي
وحشي را ميدهد
که با بوي خاک
باران خورده
قاطي شده باشد.
ميگويد:
غلامحسين
يادت هست؟
يادم هست.
انگار همين
ديروز است،
بزکش کرده اند
و توي تابوتي
که ديواره
هايش را با
مخمل سبز
آراسته اند،
خوابيده است.
خوابيده که نه.
انگار تازه
بيدار شده است.
همه هوش و
حواسش سر
جاشه، فقط
نميتونه تکون
بخوره يا حرف
بزنه. برا
همينم چشماشو
بسته. بازرنجي
گريه ميکنه.
دستم را روي
شانه اش
ميگذارم.
ميگويم. چيزي
نميگويم.
ميخواهم
بگويم. آنرا هم
نميگويم. مادر
بزرگ براي ما
اسپرسو تلخ
مياورد. نيم
نگاهي به
غلامحسين مي
اندازد. ميزند
زير گريه.
غلامحسين
ميگه حوصله شو
ندارم. از توي
تابوت بيرون
مياد ميره
پاريس. من و
روبرتو توي
درياچه نزديک
مونيخ با
قايقي که
کرايه کرديم
داريم عرض
درياچه را
پارو ميزنيم.
يک قايق
بزرگتر مياد و
موجهاش ما را
متلاطم ميکنه.
يک نوع مستي
هوشربا
سراپاي
وجودمان را
فرا ميگيرد.
روبرتو لبهاي
مرا ميبوسد. و
من ناگهان آتش
ميگيرم.
مادربزرگ زير
سايه چنار سرخ
با بادبزن
رنگارنگ خودش
را باد ميزند.
يکي از برده ها
ميزند زير
گريه.
مادربزرگ
حوصله اش سر
ميرود. به
ايتاليايي
بچه ها را صدا
ميزند. بچه ها
نميايند.
آنقدر دور شده
اند که به
اندازه يک
گنجشک ديده
ميشوند.
مادربزرگ با
لگد چارچرخه
را از خود دور
ميکند و
ميگويد
انطاکيه ديگه
اون انطاکيه
قديم نيس، حيف.
غلام محمود
بازرنجي
بازويش را به
بازوي
مادربزرگ
ميدهد و
دوتايي در
پياده رو قدم
زنان از جلوي
مغازه هاي باز
و نيمه باز
ميگذرند. غلام
محمود کلاه
حصيري اش را از
سر برميدارد و
با رهگذران
خوش و بش ميکند.
بوي عطر اطلسي
هاي رنگارنگ
در فضا
پراکنده است.
مادربزرگ
خسته بنظر
ميرسد.
بازرنجي
ميپرسد دوست
دارد درجايي
بيشينند؟
مادربزرگ
ميگه نه ميخام
پرواز کنم،
بالام گرفته،
پرام خشک شده.
هوا لازم دارم.
بازوي غلام
محمود را ول
ميکند و ميپرد
توي هواي
ملايم آخرهاي
تابستان 2003. دو
تا ماشين به هم
ميخورن.
خيابون بند
مياد.
اين
عكس
كه مي بيني
اينجا
افتاده، من
نيستم. اين
مادره. حالا
چرا مادر؟
واسه اينكه تو
هنوز بهش
وابسته اي. اين
عكس اژدها كه
مي بيني اژدها
نيست، خود
تويي. اين هم
غلامحسينه.
غلامحسين
يادت هست،
برادرتو ميگم.
بازرنجي را
نمي بينم.
اينجا ولي يك
ماهي خفته هست.
مي بينيش؟ اون
بوسيدن و لب ها
و اينا
نميدونم چيه.
اما انطاكيه.
هواشو كردي.
ولي انطاكيه
ديگه اون
انطاكيه قديم
نيس. يعني هيچ
جا نيس،
آبادان هم نيس.
اون شط، اون
دورنماي يه
مملكت عربي
غريب در
دوقدمي تو اون
ور شط، اون شب
هاي معطر
نخلستون، اون
هواي پر از عطر
نفت، اون
بوسيدن اون لب.
ديگه نيس. اين
شكلو ببين. اين
ميگه برگرد.
اون دو تا
كفترو نگاه
كن، بچه ها
هستن. بچه
هاي من. اونقدر
دورشده ن كه به
اندازه يه
پرستو
ميبنيمشون.
منو ويلون و
سرگردون وسط
اينهمه آدم
غريبه ول كرده
ن رفتن پي
عشقشون. من
پيرزن تو اين
چارچرخه
پلاستيكي. با
دوتا برده كه
اصلن
نميشناسمشون.
اين شكلو نگاه
كن. اين ميگه
برنگرد. تصادف
سر چهار راه
... خب ميشه گفت زندگيه. «تصادف» اتفاق ميافتد بى آنكه
خواسته باشيم
و بعد نميدانيم
چطور و چرا
اتفاق افتاد.
ولي چون تصادف
بعد از من
اتفاق مي افته
ميذارم اونا
كه بعد از من
ميان بنويسن.
ولي من كشيدني
نيستم. ديگه
نيستم. پرواز
مي كنم، پرواز.
اين شكلو ببين
اين پروازه.
اونشب هم من
برا غلامحسين
گريه كردم
براي خودم
نبود كه داشتم
گريه ميكردم.
بيخود
ميگه. برا همين
هم حوصله م سر
رفت. از ماهوت
سبز و تابوت نه. به اونا
عادت کرده
بودم. تازه
داشت خوشم مي
اومد. حوصله مو
سر برد. برا
همين هم رفتم
پاريس. پاريس
هم مثل
انطاکيه بام
هاي سرخ رنگ
سفالي داره.
برا چي مي ترسي؟
نترس. من نمي
افتم. من قدرت
پرواز دارم. با
من بيا. من
راحت پرواز مي
کنم. اين قصه
را هم تو پرواز
نوشته بودم.
پرواز اولم از
انطاکيه.
يادمه يه شنل
رو دوشم بود.
هوا يه کمي سرد
بود ولي باد
بيشتر از سرما
اذيت ميکرد.
باد همه چي رو
ميبرد. اما منو
نميتونس ببره.
من از جنس
پرواز بودم.
بيخود ميگه.
زار زار گريه
ميکرد. يادمه.
همه هوش و
حواسم سرجاش
بود. همه چي
يادمه. اون
ماهوت سبز
تابوت. اون هق
هق گريه. اون
لبها. اون
بوسيدن. اما
گريه ش حوصله
مو سر برد. من
وقت ندارم. وقت
نداشتم.
ميخوام
بنويسم. گفتم.
يعني نگفتم.
ميخوام بگم.
اونم نميگم.
دو
كودك خردسال
مادربزرگ
پلاستيكي شان
را روي يك چهار
چرخه
ايتاليايي مي
برند. ازدور
مردي پوشيده
در شنل عجيبي
پيدا ميشود.
بچه ها مادر
بزرگ را
فراموش مي
کنند و به سراغ
مرد شنل پوش مي
روند. ميپرسند
تو کي هستي؟
ميگه من
ابرمردم. منو
نميشناسين؟
يکي از بچه ها
ميپرسه
que’st-ce
que signifie «abarmard»?
مرد
ميگه همون
سوپرمن هس.
ببينم مگه شما
ايتاليائي
نيستين؟ چرا
فرانسه حرف
ميزنين؟ يکي
از بچه ها ميگه
ما ايتاليائي
هستيم ولي
اجازه نداريم
زبون
مادريمونو
حرف بزنيم. يکي
از بچه ها ميگه
ما ترا
ميشناسيم
مادر بزرگ
برامون از تو
حرف زده. اسمت
غلامحسينه.
غلامحسين
ميگه مادر
بزرگتون کجاس؟
بچه ها ميگن
اينجا نيس ولي
ما عکسشو
کشيديم با
خودمون داريم.
ميخاي ببينيش؟
بچه ها در
چارچرخه را
باز ميکنن
مادر بزرگ
بيرون ميآد.
نگاه چپ چپ به
غلامحسين
ميکنه ميگه
اين چه وقته
اومدنه؟ چرا
اينقدر دير
کردي؟
غلامحسين
ميگه تصادف
شده بود دوتا
ماشين خورده
بودن به هم.
يه پيرزن
ميخواس پرواز
تمرين کنه. بعد
هم شنل من قدرت
پروازشو از
دست داده بود.
مجبور بودم
صبر کنم شنل
تازه برام
بيارن. اون شنل
بنفشم يادت هس؟
تو اونو برام
سوزن دوزي
کرده بودي. رنگ
آسمون بود.
اونروز که
داشتم ميرفتم
قصر شيرين يا
شايدم
انطاکيه. مادر
بزرگ ميگه همه
چي رو داري
قاطي ميکني.
نيويورک بود.
يا يه جائي
همون نزديکي
ها پاريس شايد.
نه يه جائي
نزديکاي
مريلند.
غلامحسين
ميگه الان
يادم اومد قصر
شيرين بود.
مادر بزرگ
ميگه
قصرشيرين
ديگه اون
قصرشيرين
قديم نيس. همه
چي عوض شده.
دست منو بگير.
غلامحسين دست
مادر بزرگ را
ميگيرد با هم
از جلوي مغازه
هاي باز و نيم
باز ميگذرند.
از دور دوتا
برده مي آيند.
کلاهشان را بر
ميدارند و به
آنها سلام مي
کنند. مادر
بزرگ ميگه
شناختيشون؟
غلامحسين
ميگه نه. مادر
بزرگ ميگه اون
که جوونتره
روبرتو بود
اون يکي هم
بازرنجي بود،
غلام محمود.
غلامحسين
ميگه عجب چه
پير شده ن.
مادر بزرگ
ميگه آره
بيچاره ها
خيلي سخت
گذشته بهشون.
از وقتي از
انطاکيه
اومده ن.
غلامحسين
ميپرسد دوست
دارد درجايي
بيشينند؟
مادربزرگ
ميگويد باشد.
سفارش دوتا
اسپرسو
ميدهند.
غلامحسين از
مادر بزرگ مي
پرسد بچه ها
کجا هستند.
مادر بزرگ
ميگه: چه
ميدونم . منو
ويلون و
سرگردون وسط
اينهمه آدم
غريبه ول كرده
ن رفتن پي
عشقشون.
غلامحسين
ميگه قهوه ات
سرد شد.
مادربزرگ
ميگه ولش کن
ميخام پرواز
کنم، بالام
گرفته، پرام
خشک شده. هوا
لازم دارم. از
همانجا که
نشسته بود
ميپرد توي
هواي ملايم
آخراي
تابستان 2003
غلامحسين
ميگه قهوه ت
سرد ميشه ها.
مادر بزرگ
نميشنوه. چون
حالا خيلي
فاصله گرفته و
زمين زير پاش
به اندازه يک
توپ کوچک بنظر
ميرسه.
غلامحسين
شنلشو
ورميداره و
ميندازه رو
دوشش پرواز
ميکنه
برميگرده
دوباره توي
تابوت با
ديواره هاي
سبز دراز
ميکشه. روبرتو
اسپرسو تلخ مي
آره. نگاهي به
غلامحسين مي
اندازد مي زند
زير گريه.
غلامحسين
ميگه حوصله شو
ندارم. از توي
تابوت پرواز
ميکنه
برميگرده
انطاکيه. يه
قلپ اسپرسو
ميخورم پا
ميشم. روبرتو
ميگه کجا؟
ميگم بايد برم
خيلي کار دارم.
با دوتا برده
قرار گذاشته
بودم داشت
يادم ميرفت.
روبرتو مرا
بغل ميکند
لبهاي مرا
ميبوسد من
ناگهان آتش
ميگيرم.
از
دور دوتا برده
مي آيند و از
کنار دوکودک
خردسال که يک
چهارچرخه
پلاستيکي را
با خود
ميکشند، رد
ميشوند. به بچه
ها ميگم
شناختينشون؟
يکي از بچه ها
ميگه نه. بچه
بزرگتر
چارچرخه را ول
ميکند ميگويد
ما فقط
ايتاليائي
بلديم. ميگم
پس چطور حرفاي
منو جواب
ميدين؟ اولي
ميگه واسه
اينکه قصه پيش
بره. برا اينکه
مادر بزرگ
اينطور ميخاد.
ميپرسم مادر
بزرگ؟ ميگه
آره اون اين
قصه رو نوشته.
تو سفر هفتم از
انطاکيه. بچه
دوم ميگه نه
سفر اول بود.
برده ها
برميگردن و از
جلوي بچه ها
ميگذرن.
ميپرسم
شناختينشون؟
ميگن نه. ميگم
اون که
جوونتره
روبرتوست. اون
يکي هم غلام
محموده. يکي از
بچه ها ميگه
عجب چه پير شده
ن! ميگم آره
سخت گذشته
بهشون. از وقتي
از انطاکيه
اومده ن. بچه
ها ميگن
مطمئني
انطاکيه بود؟
ميگم آره. ميگن
داري اشتباه
ميکني. همه چي
رو داري قاطي
ميکني.
نيويورک بود.
يا يه جائي
همون نزديکي
ها پاريس شايد.
نه يه جائي
نزديکاي ... بچه
کوچکتر ميگه
حوصله م سررفت.
دو تائي دست
همديگرو
ميگيرن پرواز
ميکنن. اونقدر
دور شده ن که
به اندازه يه
کفتر
ميبينمشون.
يکي از بچه ها
از اون دور داد
ميزنه: راستي
شنلتو
گذاشتيم تو
اون کمد اوليه.
اگه خواستي
اونجاس. اون
شنل بنفش رو
ميگم. ميگم
نميشنوم. ميگن
مهم نيس.
فراموش کن.
ميگم نميشه
فراموش کرد.
ميگن برا
اينکه قصه پيش
بره لازمه
فراموش بشه.
ميگم راستي
اسم اون برده
چي بود؟
روبرتو
همانطور
پرواز کنان
ميپرسه
بازرنجي؟
ميگم نه. غلام
محمود يک لحظه
از پرواز مي
ايسته زير
پاشو نگاه
ميکنه ميپرسه
روبرتو؟ ميگم
نه. ميگن ولي
دوتا برده
بيشتر نبود.
ميگم يکي ديگه
هم بود. ميگن
ما وقت نداريم
فکر کنيم.
ميخواهيم
پرواز کنيم.
ميگن از اين
بالا تو به
اندازه يک
کفتر بنظر
ميايي.
چارچرخه
توي سرازيري
عقب عقب ميرود
ميخورد به يک
ماشين. خيابان
بند ميآيد.
بهرام
بهرامي
*اين
قصه بخشي است
از يک قصه
بلندتر بنام «اله
ف يا خوابي از
بهر خويش
ميگويم»
ميتوانيد
بخوانيدش «الف
يا خوابي...»
قصه اي است که
هنوز مشغول
نوشتنش هستم.
نه که قصه
خيلي بلندي
باشد، من
کوتاه مي آيم:
با کار، با
بهانه هاي
مختلف، با
آنچه هميشه
منعمان کرده
اند اندرز
گويان و
خردمندان
روزگار که کار
امروز به فردا
مفکن. من هم که
همه عمر کارم
فکندن بود و
هست. قول اين
بخش را به
نسرين خانم
داده بودم. در
آغاز
ميخواستم «قصص
99 سنتي» بناممش.
بعد نام «من و
روبرتو و برده
سوم» آمد
و خودش را
تحميل کرد.
پيکره اصلي
قصه را خانم
جهان بين
خوانده است و
در جمع کوچکي
دريک اجراي دو
نفره اين قصه
با من شرکت کرد.
هنگام نوشتن
اين بخش هم در
جريان خلق آن
قرار گرفت و از
طريق ايميل
مرا از نظرات
خود آگاه کرد.
يک جور نظردهي
اينتراکتيو
بود و پاره اي
از آنچه او
نوشت کمابيش
دست نخورده در
اين بخش نشست.
اداي دين به او
و رديابي آنها
را ميگذارم
براي زماني که
تمام قصه چاپ
شود.