پيدا و ناپيدا
بهرام بهرامی
و در آن جاي فرود آمدم مردماني را ديدم چونان تنديسي برجاي ايستاده و از سروش فيروزگر ورجاوند و از ايزد آذر پرسيدم: کيانند اينان و چرا چنين برجاي ماندگانند؟ پس سروش فيروزگر ورجاوند و ايزد آذر پاسخم دادند: اينجا جايگه همستگان نام دارد: هماره ايستايان. روان ها که مي بيني از آن مردان و زناني است که کارهاي نيک و کارهاي بدشان همسنگ بود. از براي آنان نه پاداشي است نه پادافرهي، تا به پايان زمان. پس چنين پاسخم داد سروش فيروزگر ورجاوند و ايزد آذرو از آن جاي بر آمدم.

(گزارش ويراف ورجاوند، نسک پنجم)

تو تاريک روشن صبح برم گردوندند به سلول کوچک. خوابم نمي آد خواب که هستي يعني مردي. خوابم نمي آد. از ايوا که ميگه اسمش محبوبه است مي پرسم من چرا اينجا هستم. ايوا ميگه اسم من محبوبه نيست، تهمينه است. سرم را روي بالش مي ذارم، تهمينه دست محبوبه را مي گيرد و از سلول مي زنن بيرون مي گن داريم ميريم سراغ ايوا. کاري باهاش نداري؟ مي گم سلام برسونين.

در تاريک روشن صبح از راهروهائي که بوي سالها در آن اسير شده و تکان نمي خورد، برش گرداندند به سلول کوچک. پنجره کوچک رو به حياطي که ديده نمي شد باز مي شد يا نمي شد. حدس مي زد که حياط پشت پنجره يک فضاي چهارگوش هندسي باشد بي هيچ درختي يا روئيدني، با ديوارهاي لخت سيماني. بازپرس بيش از چند بار بهش گفته بود باهم کنار بيائيم بنفعته! حالا بازپرس براي چندمين بار مي پرسه : اسم؟ ممي مي گه اسم من روباشفه. گفتم که اسم من روباشفه. بازپرس مي گه: به چه وسيله اي با ماموراي اونا تماس مي گرفتي. ممي مي گه من با کسي تماس نگرفتم. بازپرس يادآوري مي کنه براي چندمين بار: ولي ترو ديده بودن که از مرز رد شدي.

ممي از خواب گرمازده ي بعدازظهر پا مي شه مي بينه اسبش نيس. زين اسبشو مي ذاره رو دوشش مي ره و مي ره تا مي رسه به اون ور مرز. بزرگاي شهر مي آن به استقبالش و مي برنش توي قصر. مي گه اسبم گم شده. مي گن خيالت راحت باشه پيداش مي کنيم برات. حالا تو برو امشبو راحت بخواب. هنوز خواب سراغش نيومده که مي بينه يه دختري مث دختر شاپريون شمعدون به دست وارد خوابگاهش شد و اومد شمعدون رو گذاش کنار تخت و خودش اومد دراز کشيد پيش ممي. ممي مي پرسه تو کي هستي؟ بازپرس مي پرسه تللي کيه؟ ممي مي گه نمي شناسم. بازپرس براي چندمين بار نصيحتش مي کنه که بهتره باهاشون همکاري کنه. مي گه به نفعته! ممي گردنبندي رو که به گردنش بود در مي آره مي ده به تللي. عکس يه قوچ روشه. مي گه اگه پسر شد ببند به بازوش اگه دختر بود ببند به موهاش. تللي مي گه باشه. يه پرنده خيلي بزرگ از بالاسرشون رد مي شه. ممي مي گه بايد برم. تللي مي گه باشه. ممي مي گه بايد برم. بازپرس مي گه ببرينش!

تو تاريک روشن صبح برم گردوندند به سلول کوچک. خوابم نمي آد. تللي مي گه خواب که هستي يعني مردي. خواب مرگه. از تللي مي پرسم من کي اومدم اينجا؟ تللي مي گه اما بدتر از اون حالتي س که نه خوابي نه بيدار. يه چيزي مرتب بهت مي گه: نمي توني، نمي توني. همه چي تبديل مي شه به شکل، شکل هاي کج و کوله، بي ريخت بي شکل. دراز که کشيده اي تاق باز، دمر، به پهلو، حس مي کني که خود تو هم تبديل به يه فرم شدي. کش مي آيي، کوتاه مي شي، بلن مي شي، همه ي اون دردائي رو که موقع تولد حس کردي مثل اينکه دوباره برگشتي به زهدان مادر، شدي جنين، جنيني که حس داره ، درد مي کشه. و دراز که کشيده اي: طاق باز، دمر يا به پهلو، خسته مي شي مي چرخي به راست به چپ و آخر سر شکل يه جنينو به خودت مي گيري. جنيني که نه مرده س نه زنده س نه خوابه نه بيدار: مرگو حس مي کنه در دو قدمي پشت ديوار، زندگي رو هم مي بينه که جاريه اونور پنجره اي که به حياط چهارگوش باز مي شه يا نمي شه. اونور سلول هاي کوچک که مثل جنين هاي مرده کنار هم چيده شده ن. حالا ديگه مي شه همه چيزو با وضوح ديد: وضوحي که آدم، اون دم آخر درساعت چهار صبح، دمدماي بين شب و روز، دمدماي برزخ، بين حالا و کِي بدست مي آره ومي شه جنين در برزخ. تللي مي گه من ديگه بايد برم. دست ايوا را مي گيره و با هم مي زنن بيرون.

ممي چرخيد به پهلوي چپ. حالا ديگر پنجره کوچک را نمي ديد. اما پنجره از ذهنش بيرون نمي رفت. با آن ميله هاي کلفت جوش خورده بي مصرف. بي مصرف براي آنکه وجودشان ضرورتي نداشت. گيرم حالا کسي هم تا آن ارتقاع خودش را مي کشيد بالا. پنجره آنقدر کوچک بود که کوچکترين آدم هم نمي توانست ازش رد شود. منطق سازنده اش را نمي فهميد، چيزي که هميشه بهش فکر مي کرد و هرگز نتوانست بفهمد، حتي آن لحظه اي که دم دماي صبح کنار ديواري با چشم بند ايستاده بود و کمي بعد توده مذاب سرب در جانش نشسته بود، به آن فکر مي کرد به منطق احمقانه سازنده آن. پنجره احتمالا به يک حياط گود تاريک با سلول هايي شبيه سلول او باز مي شد. باز که نه. حياط چهارگوش را مي توانست تجسم کند. شبيه حياط تاريک آن هتل درجه سه آن سال در پاريس بود. دريکي از سردترين شب هاي تاريخ. تنها پنجره اتاق به آن حياط چهارگوش باز مي شد. از همه اطراف پنجره هاي اتاق ها به همين حياط باز مي شدند. پنجره مقابل تنها پنجره اي بود که چيزي ازش ديده مي شد: بخشي از آشپزخانه آپارتماني بود که نمي شد چيزي بيشتر از اينکه بخشي از يک آپارتمان است از آن دريافت کرد. انگار عکاس تازه کاري عکس را با ناشيگري بريده باشد. هميشه آخرهاي شب که همه چراغ هاي ديگر کمابيش خاموش مي شدند، چراغ داخل آشپزخانه روشن مي شد. زني که از آنجا نمي شد فهميد ميانسال است يا جوانتر، مي آمد ظرفها را مي شست، حوله اي از معلوم نبود کجا در دستش پيدا مي شد، ظرفها را با دقت و ظرافتي روزمره خشک مي کرد و آنها را به صف کنار پنجره روي پيشخوان مي چيد. حوله مرطوب يک جايي بيرون کادر عکس ناپديد مي شد، ظرفها يک يک ناپديد مي شدند، زن يک لحظه ناپديد مي شد، يک ليوان آب که برق مي زد و دست زن ظاهر مي شدند، زن از شير آب ليوان را پر مي کرد، آب، ليوان و دست زن ناپديد مي شدند، زن ناپديد مي شد، چراغ خاموش مي شد، پنجره ناپديد مي شد.


کنار ديوار با چشم بند ايستاده است، زن و پنجره ناپديد شده اند. سعي مي کند آن سردترين شب سال را بياد بياورد. پنجره اي در ذهنش باز نمي شود. بايد دم دماي صبح باشد. از صداي پرنده ها اينطور مي شود حس کرد. حالا در را باز مي کند مي رود توي مغازه. چشم بندش را برداشته اند. يک بسته سيگار مي خرد. سيگار از دست فروشنده مي افتد روي زمين پشت پيشخوان. فروشنده خم مي شود سيگار را بردارد و همانجا پشت پيشخوان ناپديد مي شود.
تورنتو 2004

بازگشت به نوشته های بهرام بهرامی