ساقی
قهرمان
من
شام امشبم
خيلی
عزيزه اين
جوزف. دير اومد
و انگار که زود
رسيده، صندلی
روبروی منو
کشيد جلو و گفت:
"
نه،
راحت نيست،
کمرمو درد
مياره. بشينيم
پشت اون يکی
ميز."
باشه
جوزف، هر جور
دوست داری.
نشستهايم
توی حياط
رستوران که يک
حفاظ کوتاه
مشبک با
ازدحام بلور
استريت فاصله
دارد. درست پشت
سرش ديوار سر
به فلک کشيدهايست
که نمیبيندش
تا وقتی که
بگويم: "ببين
ديوارو.."
مي
گويد:
" آره، چه
ديوار معرکهای."
ولی
راستش مطمئن
نيستم که
ديوار را ديده
باشد. ديوار.
معرکه. بهش
گفتم که چکار
کردهام و او
انگار نه
انگار، نگاهم
کرد. بی تفاوت.
اوه، و بهش
گفتم که "
بعد
برداشتم
گذاشتمش تو
يخچال."
گارسون
که آمد غذا را
او سفارش داد.
نه.
من
سفارش دادم. و
او گفت: "
آبجو
لطفا."
گفتم:
"
ببينم،
چرا نگفتی
شراب بياره
برات؟"
يعنی
نبايد جشن میگرفتيم؟
شايد اينها
رسم دارند به
جای شراب،
آبجو بخورند.
برای همين
پرسيدم. میخواستم
بدانم.
گارسون
گفت: "چکار
داری، دست از
سرش وردار،
اصلا شماها
رفيقی چيزی
هستين، همو
ميشناسين؟ "
جوزف
گفت: "
آره،
ما با هم خيلی
دوستيم،
اذيتم نميکنه،
فقط يک خورده
کنجکاوه ديگه،
خب ما با يه
آبجو شروع
ميکنيم."
گفتم:
"برا من قهوه
لطفا."
گذشت،
ساعتها گذشت،
نيمههای شب
بود که
بالاخره
پرسيد: "
راستی
چرا؟ چرا
گذاشتيش تو
يخچال؟ که
خراب نشه؟
يعنی ميخوای
حفظش کنی؟"
گند
زدی جوزف. تا
اينجاشو خوب
اومدی، خرابش
نکن.
حالا
دارم به
چشمهايش فکر
میکنم که مثل
آب نبات است و
موهايش، نه
زرد و نه طلايی
و نه .. موهايش
رنگ عسل است.
به نظر خسته میآيد.
خستهای
جوزف؟
چشمهايش
رنگ آبنبات
سبز يا آبنبات
آبی است.
آبنبات سبزها
معمولا مزة
تند نعنا
دارند. دلم میخواهد
فکر کنم که
چشمهايش
آبنباتهای
آبیاند، يا
اگر سبزند،
مثل انگور
شيرين و
آبدارند. تا
دست دراز میکنم
پوستش میپژمرد.
چرا آخه؟
جوزف،
نميخواستم
حفظش کنم، ولی
آخه کاری
نميشد کرد،
غير از همين که
بندازمش تو
يخچال. باورت
ميشه؟
مردها
هميشه گرسنهاند
مگر اينکه از
تو بدشان
بيايد. از من
بدش نمیآيد.
با هم دوستيم.
فقط دلش نمیخواهد
غذا سفارش
بدهد، کورونا
سفارش میدهد،
آبجوی محبوب
من، و میپرسد:
" گشنهای؟
:
"خيلی."
به
گارسون، که
جوون و خوش سر
و زبون و خوش
قيافه و صميمی
و و... نفسم گرفت...
و يک خورده هم
مشنگه، گفتم: "
برا من مرغ
لطفا، همين
مرغ سرخ کرده،
پخته نه ها،
سرخ کرده. با
سيب زمينی سرخ
کرده."
و
از حال رفتم.
کسی
ميدونه که من
هفتههاست لب
به هيچی نزدم؟
به خدا. هيچی
نخوردهم.
عوضش سيگار
کشيدهم، يک
عالمه.
نخند.
خنده نداره.
کاوة ما خيلی
خوب بود، ماه.
دنيا که اومد
دختر بود، بعد
بدون اين که يک
کلمه بروز بده
پسر شد و بعدش
هم بی خبر، (فکرشو
بکن من، که
مثلا توی
این رابطه "مادر"م،
چه جوری شوکه
شدم)،
گذاشت و رفت.
منو گذاشت و
رفت. اين هم
حتی نه، گذاشت
رفت و همينجور
نشست همين جا
جلو چشمم، روی
اين مبل.
ميخوابيد و
ميخورد و نگاه
ميکرد و منو
نميديد.
ميدونستم
رفته، ولی
همونجا نشسته
بود. جونم رو
به لبم رسوند.
اينجوريه
وقتی کسی، کسی
رو ول ميکنه؟
ما اينجوریشو
نداريم. اونجا،
يا اصلا به
حساب نمیيارنت
که ولت کنن، يا
دورت میندازن،
يا میدن دست
يکی ديگه. ولی
اينجوری ول
کردن مثل اينه
که کسی که با
تو، کنار تو،
ايستاده ..
بوده .. روشو
برميگردونه
راهشو ميگيره
میره. و تو
همونجور
همونجا
ميايستی و
چشماتو که از
آفتاب آزردهس
با کف دست
ميپوشونی و
خيره ميشی به
شست پات. منم
ول کردم.
بعد،
رفتم طرف مبل،
همونجايی که
نشسته بود، و
تيکه تيکه
گذاشتمش تو
کيسه و کيسه رو
گذاشتم تو
يخچال.
باز مات نگاه
میکند. چقدر
خونسرد. مرسی
جوزف.
جوزف
مرغ دوست
ندارد،
اسپاگتی
سفارش میدهد.
گارسون که میرود
خم میشود طرف
من و پچپچ مي
گويد: "ما هيچ
وقت، يعنی هيچ
وقت، مرغ رو
نميخوريم،
مردم اينجا
هيچ وقت اسم
مرغ رو به
عنوان غذا
نميارن، از
دست پسره
ناراحت نشو"،
حالا انگشت
اشارهاش را
بالا نگه
داشته، "
ممکنه من
بتونم يه
جورايی مرغ
گير بيارم.
دفعه ديگه که
اومدی خونه من،
با هم ديگه مرغ
ميپزيم" و مثل
پسربچههای
تخس به هوا
شليک میکند:
پچوووو
پچوووو چوو
چووو کيو کيو.
وقت رفتن است.
پيش
از اين که راه
بيفتم ديوار
پشت سرش را
نشانش میدهم
که زير انبوه
پيچکها گم
شده. پيچکهای
سبز زنده که
نفس میزنند،
نفس میزنند،
نفسنفس میزنند،
و شب را در
عطری باشکوهی
غرق میکنند.
میگويد: "چه
خوشگله اين
ديوار، معرکه
اس، چه ديواری،
آره، دفعه
ديگه که اومدی
با هم مرغ
ميپزيم..." و
پلکهايش را با
لبخندی شيرين
هم میآورد.
وقت
رقتن است. بايد
راه بيفتم.
از
ايستگاه Bloor
و
Spadina
سه
ربع ساعت دارم
تا سابوی RT،
و از آنجا ده
دقيقه تا Mc
Cowan.
ماشينم را
آنجا پارک
کردهام. بيست
و دو دقيقه
رانندگی تا
جلو خانه. نامه
به جوزف را توی
ترن شروع کردم.
جوزف
عزيز سلام
چقدر
خوب شد که
اومدی، باور
کن، فکر
نميکردم تو
اين بارون
بتونی خودت رو
برسونی. بعدا
مفصلتر
برات
مينويسم
و از اينجور
چيزها.. ولی
چرا بهش نگم...
برای اينکه
دلش نميخواد
بدونه؟ و از
اين چور پيزا..
هنوز
حواسم
به کاوهمونه
که اينجور پرت
و پلا ميگم؟ نه
بابا.. خونه
که رسيدم کاوهمون..
تو يخچال بود..
ميدونم.. و
با
من حرف نميزد.
يکی از دستاش
نيست. من از
کجا ميدونم؟
من ميدونم.
خيلی چيزا
ميدونم.
با
احترام
ساقی
برای
همينه که مردم
از من خوششون
نمياد؟ برای
اينکه خيلی
چيزا ميدونم؟
نه.
از من خوششون
نمياد برای
اينکه من يک
عالمه چيز خيلی
خيلی اساسی و
با اهميت را در
جامعه
فرهيختهای
که بر پايه
مقررات و اصول
بنا شده
نميدونم،
يعنی سر در
نميارم. مثلا
همين حاملگی،
هيچی ازش
نميدونم و با
وجود اين
هميشة خدا
حاملهام.
همين باعث
ميشه همه به
خونم تشنه
باشن. جوزف هم
کفرش در آمده
بود هر چند که
به روی خودش
نياورد. از جام
که بلند شدم با
اون شکم گنده
که تا دم دماغم
اومده بود، تو
چشماش خوندم.
نگاه کرد تا
سلانه سلانه
رفتم ته حياط و
وارد سالن
رستوران شدم و
رفتم طرف
دستشويیها.
جوزف
عزيز سلام
درد
من حاملگی
نيست. من هميشه
حامله ميشم و
میزام و
دوباره با شکم
چسبيده به پشت،
خوشگل و سرحال
اينور و
اونور ميرم.
درد
من به هم
ريختگی چرخه
زمانی
حاملگيه،
شايدم فقط من
اينجوريم. من
مثلا اول
میزام،
بعد شکمم بالا
مياد و بزرگ
ميشه، بعدش
ويار شروع
ميشه و من هی
ميدوم تو
دستشويی عق
ميزنم و
بوی همه
چی و مزه همه
چی بالا ميارم.
آخ که همهش در
حال عق زدنم و
بچه داره برای
خودش اون
بيرون
بزرگ
ميشه و تاتی
تاتی ميکنه.
ديگه
چی بگم، فقط
همين که اين
بهم ريختگی
چرخه زمانی
حاملگی.. هميشه..
با
احترام
ساقی
حالا
اگه مرغ پيدا
نکرد چی؟ خيلی
مطمئن بنظر
ميرسيد. برای
من که مهم نيست.
بدون مرغ هم
ميتونم سر کنم،
تازه من دوست
دارم ببينمش.
هرچی خورديم
خورديم. فقط
ميخوام بدونم
چه جوری، از
کجا گير مياره.
گفت يکی بلند
ميکنم. ياد
کوليا افتادم
که هر بار
برميگشتن سر
خيمه ها، که
چند باری در
روز ميشد، دو
سه تا مرغ از
زير دامناشون
ميپريد بيرون.
ولی اون کوليا
زن بودن، عادت
داشتن به اين
کارا. جوزف يه
مرد لاغر و
باريکه با
بلوجين و
بادگير تنگ و
چسبون.
سر
در نميارم. اگه
خوردن مرغ
حرومه، معنیش
اينه که مرغ
مقدسه يا
اينکه خوردنش
ضرر داره؟ مثل
ما که قورباغه
نميخوريم؟ يا
مثل هندوها که
گاو نميخورن.
نميدونم. هفتة
ديگه که
ببينمش
ميفهميم. شايد
هم همين فردا
زنگ بزنم. از
کار که برگشتم.
گفت حدودای ده
شب خونه است.
:
جوزف
سلام، ساقی ام.
آره.
:
خونه
نيست؟ شماره؟
اشتباهه؟
ببخشين.
:
الو
سلام، جوزف؟
: نه،
نه، من ۵۶۶
۲۲۳۳ را گرفتم.
:
بله؟
جوزف موزف
ندارين؟
:
ببخشين؟
:
نه،
مسئلهای نيس.
خدافظ.
يک
عالمه راه
اومدهم و
خستهام.
حامله هم هستم.
مرده شور اين
شماره اشتباه
رو ببره.
پسرة
خل. شمارة عوضی
ميده. ولی دفعة
قبل که زنگ زدم
اشتباه نبود.
يک ساعت با هم
حرف زديم. نه
دفعة پيش اون
زنگ زد. مرده
شور. من اصلا
مرغ نميخوام
که. مرغ
دوست ندارم که.
فقط فکر کردم
مرغ سفارش بدم
بهتره. ماهی و
ميگو که
نميخورم.
استيک هم خيلی
سنگينه، خب
فکر کردم مرغ
از همه چی
بهتره و اينا
هم که اسم مرغ
نميبرند چون
حرومه يا حالا
هرچی، من که
نميدونستم،
من چه
ميدونستم.
تازه خودش گفت:
" ولش کن، طفلک
گارسون
منظوری نداره،
اين شغلشه
ديگه.." يعنی
بهش برنخورده.
آخه چه جوری
ميخواد از يه
جايی يه مرغ
بلند کنه.. خدا
عالمه. يک آدم
لاغر و باريک.
بازيگوش که
هست ولی خوب
خيلی هم مودبه،
از اون تيپای
قلدر نيست. خب
ديگه، هيچوقت
سر در نخواهيم
آورد. شماره
اشتباه بود.
جوزف،
جوزف زنگ بزن.
يا نامه بنويس.
ايميل بزن. يک
کارت پستال
بفرست. بيا
ديدنم. نه من
ميام ديدنت.
دوست ندارم
منو اينجا
ببينی. آخه
ميدونی، من تو
خونة خودم من
نيستم. اينقدر
زشتم. اينقدر
زشتم عين کرة
وارفته، کاوه
مون مثل خيار
سبز و تر و
تازه است، يا
چی ميگن بهش؟
همون خيار. دلم
ميخواد قاچ
کنم و گازش
بزنم و تهشو
بندازم دور. ته
خيار تلخه. ته
خيارو نبايد
خورد. ولی خيار
خودش خوشمزه
است. زل زده به
گونة چپ من.
همون. اه.
کاوه
جان، يه خورده
ديگه اينجوری
نگام کنی
ميزنم زير
گريه.
يه
خورده ديگه
اينجوری نگام
کنی ميزنم زير
گريه.
يه
خورده ديگه
اينجوری نگام
کنی می زنم زير
گريه.
يه
خورده ديگه
اينجوری نگام
کنی ميزنم زير
گريه.
آره.
همين.
نگا
کن به
من. ها؟
درب
و داغون.
خسته؟
آره ميبينی چه
خستهام.
صاف
وايستادم
تکون نميخورم.
راه
نميفتم برم.
نه
راه نميفته
بره.
نه
خسته نيس.
دولا
که ميشه مثل يه
کيسه آرده. تا
نصفه پر.
چرا.
نگا
نکن.
پيش
از اينکه برم
به اتاقم ميگم:
"هنوز که
بيداری؟ وقت
خوابه کاوه
جان."
کاوه
میگه: نشنيدی
عزیزم؟
شاهزاده خانم
زرين کمر سوار
اسب سم طلا
مياد به شهر.
جلو در خونة ما
وايميسته
منتظر من. من
يک دل نه صد دل
عاشقش ميشم و
می پرم رو ترک
اسبش و با هم
ميتازيم تا
بالای تپهها.
ميريم تو قصرش.
ماه و ستارهها
رو به پام
ميريزه. من
ميشم شاهزاده
عزيزالزمان.
به خوبی و خوشی.
سالهای سال. ميشنوی؟
صدای سم اسب
گرمب گرمب. ولی
نميدونه من تو
کدوم يکی از
اين خونه
خرابهها
ميشينم. بيرون
منتظرش ميشم.
شب بخير عزيزم.
منتظرم نمون.
جوزف
یه چاقو بده من.
سرشو ميذاريم
کنار باغچه.
ولی اول بايد
يک چيکه آب
بريزيم حلقش.
رسم ما اينه.
خودم
سرشو ميبرم.
مجبور نيستی
تماشا کنی. برو
تو، آب بذار
جوش بياد. تو
دو تا ديگ. يکی
برای اينکه
پراشو بکنيم.
خودم سرشو
ميبرم، نگران
نباش، برو،
برو تو، بعد
همه شو مو به
مو برات تعريف
ميکنم. شوخی
کردم، نميگم،
فقط ميگم چه
جوری ميپزيمش.
ببين،
خوشمزگی غذا
به ادويه است.
ما به مرغ يک
ادويه ديگه
ميزنيم، پودر
کاری نمیزنيم.
اول
زير آب سرد
بشورش.
شکمش
رو که خالی
ميکنيم دل و
جگر رو کنار
ميذاريم برای
سوپ.
تو
قابلمه که
گذاشتيش آب
بايد يک انگشت
روی مرغ رو
بگيره. نيگا چه
شل و ول زير آب
خوابيده.
يک
سر قاشق
زردچوبه.
يک
سر قاشق فلفل.
يک قاشق پر نمک.
يک
قوطی کوچک رب
گوجه.
همه
رو بريز تو
قابلمه و درشو
بذار تا بجوشه.
باشه
باشه، خودتو
نخور، ميبرمش
تو وان ترتيبش
رو ميدم.
ميدونم،
همسايهها
ميبينن. ما هم
که نميخوايم
اونا بو ببرن
چکار داريم
ميکنيم. بخدا
من حتی
نميخوام تو
ببينی من چکار..
ممکنه.. يعنی
ميخوام.. بکنم.
فقط دلم
ميخواست
ميذاشتی بهت
بگم چه حالی
داره که
بگيريش... و
محکم نيگهش
داری بين
زانوهات،
همونجور که خم
شدی، ميخوای
خم بشی، توی
وان.
گردنش
آروم تو دستم
دراز ميشه،
چشماش بسته،
چنگالهاش واز
مونده و چنگ
شده، بالهاش
روی سينهشو،
که تاپتاپ
ميزنه،
پوشونده. نازش
ميکنم و دست
ميمالم دور
منقارش و
آرومش ميکنم و
گردنشو روی کف
دستم
ميخوابونم و
کارد ميمالم و
منتظر خون
ميمونم که
فواره بزنه.
چرا
دارم دروغ
ميگم؟ مگه
ميشه مرغ توی
دستت آروم
بگيره و گلوشو
ول کنه رو کف
دستت؟ داره پر
پر ميزنه.
نميتونم نگهش
دارم. عين مار
وول ميخوره.
چشماش کف دستم
وا و بسته
ميشه، کف دستم
مور مور ميشه.
بالش. بالهاش.
بال ميزنه.
نميتونم.
نميدونم. ديگه
بايد فقط چاقو
رو بذارم رو
گلوش و تمومش
کنم. اول شر
منقارش رو
بايد کند. نوک
ميزنه. دوباره
چاقو رو بمالم
روی گلوش.
جوزف، خون
نمياد. مگه
ميشه. اون همه
خونشو چکار
کرد. يک قطره
خون نمياد.
يعنی جوری
کشتمش که خون
هم بيرون
نميپاشه؟
فکر
نميکنی هذ يون
ميگفت؟ کاوه
مونو ميگم..
اين روزا ديگه
کسی سوار اسب
نمياد سر قرار.
با ليموزين
ميرن. بايد بهش
ميگفتم. ولی
فکر ميکنم که
ماه رو براش
مياره، تو چی
ميگی؟ يک ماه
سياه براق که
از يک زنجير
کوبيدة
ايتاليايی
آويزونه،
ظريف. همين
ترکيب سياه و
طلا، گلوبند
محشری ميسازه.
واقعا خواهد
آورد؟ چه
ميدونم.
واقعا؟ چه
ميدونم.
جوزف،
وقتشه که به
مرغ سر بزنيم.
آبشو بچش
ببينيم چی کم
داره. سر چنگال
رو بزن به سينهش.
اگه پخته باشه
گوشت راحت از
استخوون ول
ميشه، ولی
زيادی بپزه
سفت ميشه مثل
لاستيک. بايد
کبابی شو
امتحان کنی.
بخدا باورم
نميشه شماها
اينقدر سر اين
چيزا
رودرواسی
دارين. کاری
نداره. يک مرغ
بگير، سرشو
بکن و بندازش
رو باربکيو.
باور کن،
احترام
گذاشتن به
مرغ، تا حدی که
حتی نتونی
بخوريش، از
اون حرفاس، چی
بگم، نميدونم.
جوزف
زل زده به من.
جوزف
نميخواد به
طرف حياط نگاه
کنه. بايد
عصبانی باشه.
خيلی بايد
عصبانی باشه.
يک کورونای
ديگه باز
ميکنه و ميره
طرف ميز و
ميشينه. شونههاشو
ببين، خوش
ترکيب ولی
خميده. خميده
اس چون خم شده
روی کوروناش،
بطری رو آهسته
ميچرخونه، و
حالا داره به
من نگاه ميکنه.
يک سيگار روشن
ميکنم و يک قلپ
از آبجوش
ميخورم.
عصبانی نيست.
دست ميماله
پشت دست من و
دست ميماله
روی کمر من که
ايستادهم
کنار ميز،
کنار صندلیش.
انگشتاشو جمع
ميکنه مشت
ميکنه و دستشو
فرو ميکنه توی
من، اون
بالاها، ريشة
پستونامو ناز
ميکنه و دلمو
که همون پشت
پستونه می
چلونه، بعد
دستشو بيرون
ميکشه و بطری
رو بر ميداره
يک قلپ ديگه
ميخوره. يک قلپ
ديگه. حياط
کوچولوی
خوشگلی داره.
بعدا همة خون و
پرها رو
ميشوريم و
تميز ميکنيم،
قبل از اينکه
برم.
وای
وای نگا کن هر
چی پر و پوخ
بود باد
انداخته تو
باغچه و دور تا
دور حياط.
ديگه
بهتره برم.
حالا
وقتشه که در
قابلمه رو
ورداريم و
بذاريم به دل
بجوشه. چه داغه.
دارم غلغل
ميزنم، اول
بايد تو روغن
سرخم ميکردی،
پيش از اينکه
تو قابلمه
بندازی. حالا
پوستم که توی
آب جوشيده شل و
وارفتهس.
اصلا اگه
ميخواستی
بپزی بايد
پوستمو
ميکندی، ولی
عيبی نداره،
چند تا گوجه
فرنگی قاچ کن
بريز اين تو،
رب گوجه نه،
گوجه فرنگی
تازه. قرمز و
براق. مزه ش
خوراک رو حال
مياره. حسابی
جا افتادهم.
گوشتم له شده و
از سر
استخوونا ول
ميشه. تو دهن
بذاری آب ميشم.
با پشت قاشق
فشار بده، آب
روغن نارنجی
ميزنه بيرون،
گوشت نخ نخی
سينه ميره تو،
اينارو،
استخوونای
پام رو،
ميتونی بجوی،
خيلی خوشمزه س،
دوتا دارم، هر
دوتا از سر
زانو زده ن
بيرون، يعنی
که حسابی پخته
م و جا افتاده
م، داغه، بدم
مياد، خيلی
داغه، هردفعه
هر دفعه، دراز
ميکشم اينجا و
غلغل غلغل
ميجوشم. تو اين
بخار داغ که
چشم چشم رو
نميبينه. مرسی.
واقعا لازم
نبود اينقدر
زحمت بکشی.
برای يک خوراک
مرغ؟ بخدا،
همون نون و
کالباس و يک
شيش تايی آبجو
کافی بود. برای
من که بخدا
کافی بود.
جوزف
عزيز سلام
يک
پياده روی
طولانی داشتم
تا ساب وی.
راستش،
داشتم فکر
ميکردم که
ميشد، البته
که ميشد، ولی
فکر کردم که
چيز جالبی
نيست، يعنی
پخته، اونجور
که من
پخته
بودم و له.
چسبناک. اگه
بهت دست
ميزدم، اگه
بهم دست
ميزدی،
نميدونم، کی
خوشش مياد
خرده گوشت
پخته
بچسبه
به تنش، ولی
خوب، با خودم
ميگم شايد
اينم يه جوره
شه، شايدم
جالب باشه،
ها؟ بهتر بود
ازت ميپرسيدم.
زنگ
بزن.
با احترام
ساقی
جوزف
عزيز سلام
گفتم
شايد دلت
بخواد بدونی.
خيلی وقته
رسيدم خونه.
شاهزاده خانم
اومده بود.
يعنی حتما
اومده چون يک
ماه شب
چهارده
گوشه خونهمونه.
من فکر ميکردم
يک گردن بندی
چيزی مياره با
يک هلال ماه
ازش آويزون،
ولی اين که
اينجاست
يک ماه گرد و
گنده س. کاوه
مون هم
همونجور مثل
هميشه همونجا
روی مبل نشسته.
مهتاب قشنگيه.
مشکل
اينجاست که با
اين ماه که اون
گوشه چسبيده،
تو خونه ما
هميشه شبه. نه
اينکه من با
ماه يا نشستن
در مهتاب
مسئلهای
داشته باشم،
نه، اما آخه
بيست و چهار
ساعته تمام
چراغا روشنه و
ميدونی چه
پولی بابت برق
بايد بدم؟
وحشتناک
صرفه جويی
ميکنم. از همه
خرجها ميزنم.
حتی دارم سعی
ميکنم که
چراغا رو زياد
روشن نذارم
ولی
بدون
چراغ نوشتن و
خوندن برام
سخته. باور کن
جوزف، نق و نال
نميزنم ها،
ولی راستش
گاهی وهم برم
ميداره.
دلم
پر ميزنه برای
يک روز داغ
آفتابی روشن.
تو اين شرايط،
باور کن، حتی
به سرطان پوست
و اين چيزا، و
اون
لک
و پيسهای روی
شونه و صورت هم
فکر نميکنم،
فقط يک آفتاب
داغ.
بگذريم.
با احترام
ساقی
شايد هم اسمش رو ميذارن انحراف جنسی، يا تمايلات نميدونم چی، ها؟ انگار کن که هنوز توی آشپزخونهايم، و تو منو از توی قابلمه مياری بيرون ميذاری تو ديس. قبل از اينکه شروع کنی، آبجوتو برميداری يک قلپ ميخوری و يک سيگار روشن ميکنی و پک ميزنی و يک قلپ ديگه، تا اونموقع من خنک شدهم. دستت رو، هر دو دستات رو، آهسته ميذاری زيرم که از هم نريزم و ميريم طرف مبل. منو ميذاری روی مبل و خم ميشی و منو ميبوسی و لباتو فشار ميدی روی من و روی همون يک نقطه انگ