باچشمهاي تو ديدن
صمصام کشفي
همين که راحت
می توانم
چشم در چشمت اندازم و بگويم :
همه ی خواب های جهان را
با چشم های تو می بينم ،
همين که مژه برهم نمی زنم و می گويم :
چشم که می بندم
چشم به روی خواب تو باز می کنم ،
همين که تپق نمی زنم در گفتن ِ
پلک که می بندم
تمام زيبايی های جهان را هم
زير پلک تو می بينم ،
همين که باورم شده است
چشم های شنگ جهان
همه مال تواند
و خواب های خوش هم ،
همين که روزان و شب هايم
به خواب و در خواب تو می گذرد
و جز خواب تو نمی بينم ،
همين همين همين
که چشم چشم می کنم و
جور ديگری می بينم
لابد
چشمی نمانده برای خودم ديگر
تا بر خواب بپوشانم و
در چشم ديگری
بياندازم
اکتبر ۲۰۰۲ ـ گيدرزبرگ