برفدانه

در  وسوسه ی سپید شبی

برفدانه ی مست وجودم

در آغوش تو لغزید و

آب شد.  

 

درخت

دختر خودخسته،

دست بر مردانگی درخت کشیدو

باردار شد

زندگی را.

   

تن پوش

  تن پوش کهنه ی مرد

     در دستش،

چون خود او

میان بودن یا نبودن تاب می خورد.

مرد در خلوت شاعرانه ی یک نگاه گم شد،

و تن پوش،

تن پوش را آب با خود برد.

 

 

سپیدار

سپیداری آینه به دست.

صدها، نه

هزاران آینه،

در وسوسه ی نسیم

سماع می کردند. 

 

 

تا عشق

نگاه تو سبز است، سبز

آنقدر سبز که در آن گیاهی می شوم، زیبا

آغوش تو امن است، امن

آنقدر امن که در آن به ساحل می رسم.

دستان تو اما زلال،

زلال چون نسیم که به پرده ی درونم

می نوازد و می گذرد.

سبز!

آبی!

زلال!

با تو می توان تا بینهایت عشق سفر کرد.

 

 

باران

  قطره قطره هایش

تکه تکه تلخی را

می تراشند و می برند.

 

  مسیح

  وقتی قطرات شوریده حال

با خاک خسته دل

عشق بازی می کنند

ما را با معجزه ی مسیح  چه  کار؟

 

 

آخرین در

  در گام های سربی لحظات

پشت آخرین در بسته ی این گوی سرگردان

مترسکانی که ترحم می خرند

عروسکانی که نوبت بازی شان به پایان رسیده

در پس میله هائی اند که بیگناهی را به اسارت کشیده اند.

 

 

ناودان

  ناودانی

شریف و متروک

به جای مانده از نسلی منقرض

ترانه ی عشق و تنهایی ام را

نت به نت

می سراید و

به تاریکی و انزوای خیابان می بخشد.

 

 برف

  و این پنبه زن پیر و

کهنه کار این کهن دیر نا آرام

گره های ابر را می نوازد

تا نرم و سبک شود.

و من چترم را می بندم

تا در سکوت پتویی سفید گم شوم.

 

 

شبی زمستانی

  امشب زمین،

از باور هر چه ندارد به خود می لرزد

و من،

در باور داشتنت در خود می سوزم.

 

 

سفر

  و این ها

همان پاپوش های کهنه کار و دیر آشنا

خسته از بوسه های بی احساس خاکند

که همین چند وقت پیشترها

مرا از ناکجاآبادی

به سرزمین شرافت های در حال انقراض

به سرزمین بوی از یاد رفته ی شمعدانی رساندند.

و اکنون

باز مرا به دنبال خود

به سرزمین مورنگ باخته ها و تیله ها می برد.

و من

مبهوت و مشتاق

بر سر دوراهی دیگری

تسلیمشان می شوم

و در شلوغی هزارتویی دیگر

در سکوت سایه ها و

بهت جاده ها

گم می شوم.

 

 

 

پائیز

  فصل رنگ چکه های آن قلم زن  ناز

فصل خرد شدن غرور تک برگ

فصل انزوای سرد ساقه

فصل دست و پا زدن برگ برای بقا

و خدا که در درخت خودنمائی می کند.

 

 بودن یا نبودن

من خسته ام

و هیچ خواب ابریشمی نیست

تا خستگیم را با خود به نیستی کشاند

 

زمان در حرکتی تند و تکراری مرده است

و هیچ گریزی نیست

جز دویدن و فرسودن و زنده بگوری

 

بغض نفس گیری راه بودن سیا ل و شفافم را بسته است

و هیچ دست معجزه گری نیست

تا گره آنرا به لمسی با سبکی بگشاید

 

اشکهایم جاری به گونه ا م خشکیده اند

و هیچ بوسه ای نیست

تا ما را در لرزه  داغ و افسونگرش به همراه برد

 

زمان افسانه ها گذشته است

زمان زمان انسان ترسان از تماسست

زمان زمان عشاق و تمنای آغوش نیست

زمان زمان تیشه فرهاد نیست

زمان زمان حبس احساس و کلام

زمان زمان انسان نما و تب سخت افزاریست

 

و دیگر هیچ بادی ما را با خود نخواهد برد

هیچ بوسه ای ما را به خلسه نخواهد کشاند

هیچ دستی رهایی را به ما هدیه نخواهد داد

 و دیگرهیچ خوابی ما را سبک نخواهد کرد

 

مائیم و این هوشیاری مهلک

مائیم و این بیداری دردناک

مائیم و باز این سئوال بی جواب مانده

 

" بودن یا نبودن؟ مسئله این است....."

 

 

کلبه

  قدمهایم بهمراهی گلوله ای سربی

مرا تا مهمانی مردگان بدرقه میکند

من ِ بیدارم در هجوم صورتکها گم میشود

یکی مردارِ خاطرات بدوش میکشد

دیگری شاخه های شوکران میبخشد

عدهای بجرم بیگا نگی، دایره زنگی بدست

مرا به میان گرفته، بدورم میرقصند

و صدای چندش آور بوسه ی آهن بر آهن وجودم را میکاهد

جمعی در خودخانه ی خویش خدای عشق را به مسلخ میبرند

ویکی درآن میان رای به اعدام عدالت میدهد

واین گوی خسته از گردشی مدام

به زیر پای صوتکها،

آبستن نفرینی است که به بهایی گزاف بر خود خریده اند

"آیا فریادرسی نیست؟"

فریادم در قهقهه ی کریهشان گم میشود

خرده جانم بر کف

وردِ بودن بر لب

میدوم

ناگه

این منم در جنگلِ رویایم

در میان کلبه ای چوبی و گرم

در کنار آتشی زنده و سرخ

در پناهِ آغوشی امن

خرامان

به زندگی باز میگردم

 

 

پرواز

و دوباره این منم، در درد و گداز

با خاطراتی از اولین پرواز

انگار مرا در منجنیقی به ثهدید نشاندند و

به میان وصله ای ناجور پرتاب کردند

ومنِ همواره معلق، دوباره

با سؤالی تکراری و صد باره، یا هزارباره:

"آیا راه گریزی نیست؟"

و باز هم صورتکها، با آن ظاهر دلفریب

با آن وسوسه ی  ممنوعه ی  سیب

با آن ریشخند کریه و مصنوعی

یا نجابت و اصالتی عاریه ای

مرا در میان گرفته میچرخند

و من، میترسم ...

گم میشوم ...

می چرخند.

درد، پلکانِ دنده ها را یک یک پایین میرود

ته نفسی بریده و هراسان خود را بالا میکشد

چون نفس گوسفندی که مهربانی چاقوبدست آب تعارفش میکند

یا محکومی که دستی بخشنده، گردنبند دار را به گردنش می آویزد

و باز هم صورتکها ...

میچرخند

میرقصند

پای میکوبند

و دیگر حتی اثری از مسافر خسته از پرواز هم نمی گیرند

 

 

 

سروناز هرانر  2004