|
و اين عجيب
نيست؟
ساسان
قهرمان
هميشه
کم ميشود
هميشه کسي
(من؟)
در آفتاب
گم ميشود
در آفتابي
تاريک
هميشه
آخرين بار
نگاه ميکند
از پشت
آفتاب
و من هميشه
ميترسم
ميبينمش که
هست، نيست،
هست،
نيست، هست . . .
کنار اين
باران
هميشه
آفتابي هست
که تاريک
ميشود
من يک
بنفشه بودم
کوتاه و
نيم وحشي و
ترد
و اين عجيب
نيست؟
خانمها،
آقايان،
عجيب نيست؟
بنفشه بوده
ام من و
اکنون . . .
اين ستاره
خواهد رفت
از قاب اين
دريچه
خواهد رفت
همين ستاره
که اينجا
هميشه
حتي تمام
روز
در حضور
همين
آفتابي که
نيست، هست،
در منتهاي
گوشه اي از
اين دريچه
رو به
نگاهي
(من؟)
ميايستد
خواهد رفت
و اين عجيب
نيست؟
هميشه گم
ميشوم
بنفشه باشم
يا نه،
هميشه گم
ميشوم در
آفتابي
تاريک
بنفشه باشم
يا نه،
ديگر بنفشه
نيستم
در منتهاي
گوشه اي از
اين دريچه
ايستاده
است مرگ
و من هنوز
بنفشه
نيستم
چرا هميشه
ميايستد
مرگ
مثل ستاره
رخشاني
ميايستد
در قالب
اين دريچه
و زير اين
باران
هميشه
آفتابي هست
که تاريک
ميشود؟
چرا هميشه
مرگ
ميايستد آن
دورها
و باران
اين همه
نزديک
بر بنفشه
اي ميبارد
که هيچ جا
نيست؟
دهانت مرده
است
دهانت مرده
است
همان که بي
هيچ واژه
اي سخن
ميگفت
بي هيچ
واژه
ميشنيدم
دهانت کنار
خوابها
مرده است
من گوشم
تمام
استخوانها
رگها
پاره پاره
پاره
تمام پاره
هايم گوش
است
سخن نخواهي
گفت
دهانت در
من مرده
است |
|
|