بهروز
سيمائی
سوگ شعر
بَرَم میدارد
کوه به کوه
راهی
که بی آرام
ابر چشم را
بی
آنکه آسمان
نفس نفس
ستاره
سوز
به سوز
راه
فراموش شده
را میداند
ميان مِه
بادبان
سفيد
کلماتم را
پيدا میکنم
لحظهی
رفتن
گ
س س
ت
ه
با آن همه
هياهو
اگر باران
خبر کند
دريغ و
سکوت
تکيهگاه
شانههايم
ماندلشتام
میگويد :
"از کف دستهای
من
کمی آفتاب
کمی
عسل
بردار
قلبت
را مرهمی کن
"
نرگسهای
سفيد
کنار
پياده رو
بَرَم میدارد
کوه به کوه
از شمعهای
شب
جمعيت
بزرگ
تا دوباره
برگردی
به چشمهای
عاشق
صدای
نيزار
راه
فراموش شده
را میداند
برگ به برگ
عصر قدمها
بی آنکه
پائيز
آيدا کنار
شعر
پلهها
روشن میشوند
فاصلهی
الف
به
الفبا
خسته میرود
احمد
بامداد
برمیگردد
تورنتو
Bsimai@aol.com