بهروز سيمائی

 

 ترمينال

 

 من آقای رئوفی را در يکی از پارک ها ديدم. اگر اشتباه نکنم عصر

 يکشنبه بود. از طرز نشستن اش روی نيمکت کنار باغچه ی اطلسی ها،

 و نيز از نحوه ی نگاه کردنش به آسمان، که بعد از هر نگاه چشمانش

 را لحظه ای می بست و عطر اطلسی ها را با نرمی و لبخند استنشاق

 می کرد، حدس زدم اسم اش آقای بهاری ست. اما يکشنبه ی بعد و

يکشنبه های بعدتر، وقتی ديدم روی همان نيمکت نشسته، برای کبوترها

دانه می ريزد و با مهربانی و رأفت غريبی نگاه شان می کند، اسمش

را گذاشتم آقای رئوفی. يک روز هم داشت به بال و پر کبوترها دست

می کشيد، سرفه اش گرفت. کبوترها خيلی ترسيدند. غروب همان روز

بود، باران آمد. هوا سرد شد. آقای رئوفی که حسابی خيس شده بود،

وقتی داشت از خيابان رد می شد، نزديک بود برود زير ماشين.

گفتم: سلام آقای رئوفی. او نه تنها تعجب نکرد، بلکه لبخند هم زد.

 

اکنون که دارم در ذهن خودم فيلم زندگی ی رئوفی را مرور می کنم، می بينم

رئوفی در تورنتو، در طبقه ی نهم يک ساختمان بيست طبقه زندگی می کند.

امروز شنبه دوازدهم اکتبر است. او از صبح که لحاف را از روی خود کنار

زده، تا همين الان که قدم به خيابان يانگ گذاشته، توی دلش يکريز حرف

زده است. وقتی داشت ناهار می خورد، قيافه اش طوری بود که نفهميدم

اشتها دارد يا نه، اما غذا را نجويده قورت می داد. پيش از ناهار دلکش داشت

برای خودش می خواند که تلفن زنگ زد. رئوفی با اخم گوشی را برداشت.

يکی گفت: الو. يادم نيست رئوفی بود يا کسی از آن طرف خط. داشت راجع

به بی وفائی روزگار و اين قبيل چيزها حرف می زد. ناگهان اطاق مه آلود

شد. آقای بهاری، ببخشيد، آقای رئوفی چند بار الو الو گفت. بعد هم

دست هايش عرق کرد. من کنجکاو نشدم. شده بود مثل آن موقع ها که هميشه

بود.

حالا او در پياده رو خيابان يانگ با قدم های آهسته به سمت جنوب در

حرکت است. پنجره ها روشن هستند. پياده رو را برگ ها پوشانده اند.

صدای باد در پياده رو پا به پای ما می آيد. سعی می کنم آقای رئوفی

گم ام نکند. شک ندارم ما حرف های هم را اگر هم حرف بزنيم نخواهيم

شنيد.

در گذشته هر وقت حرف از سؤال و جواب پيش می آمد، پشت رئوفی

می لرزيد. نمی دانم دست هايش عرق می کرد يا نه، اما در اينکه

دندان هاش به هم می خورد، شک ندارم. گاه می نشست و بيخودی به

ديوار زل می زد. در اين حالت بود که ناگهان رنگ اش می پريد. احساس

می کرد ، کسی بی وقفه ازش سؤال می کند و به او فحش خواهر و مادر

می دهد. گاه هم خواب می ديد که از سقف آويزان است و خون از گوشه ی

دهانش راه باز کرده روی کف سيمانی می چکد. وحشت زده از خواب

می پريد بی آنکه جرأت آرزوی خواب ديدن دوباره داشته باشد. سردش

می شد. بعد هم چند بار تکرار می کرد: از چه می ترسم من که کاری

نکرده ام. اما برش هايی از اين گونه خواب ها، بعد ها هم تکه تکه به خواب

و بيداری اش می آمدند. هميشه در يکی از اين خواب ها می ديد جنازه ی

خودش از درخت آويزان است. دلش می خواست جنازه را پايين بياورد اما

جرأت نمی کرد. زمان سنگين و کند می گذشت، انگار که هر لحظه قرنی

شده است. درست در لحظه ای که حس می کرد جرأت اش را باز يافته

است، خيس عرق بيدار می شد.

رسيدايم به تقاطع يانگ و جرارد. می پيچيم به خيابان جرارد. ناگهان همه

                                                                                            

 جا مه آلود می شود. در گوش من صدای پاهای رئوفی دور و دورتر                      می رود. همهمه ها نزديک تر می آيند. احساس می کنم دست های رئوفی

برايش ناآشنايند. کسانی ازش می خواهند زير ورقه ای را امضاء کند.

رئوفی حرف می زند. نه اينکه حرف می زند، دارد خرخر می کند. آن ها

نمی شنوند. سرم را بالا می گيرم و مه را از جلو چشم های رئوفی کنار

می زنم. آمبولانسی آژيرکشان می گذرد. خيابان خلوت شده است.

 

رئوفی هر شب ستاره ها را نگاه می کرد. يک شب، از نيمه گذشته، ناگهان

روشن ترين ستاره پيداش شد. رئوفی يک لحظه چشم هايش را بست، همين

که باز کرد، همه جا تاريک شده بود. بيرون داشتند سينه می زدند. سردش

شد. لحاف را روی سرش کشيد. باد پنجره را باز کرد. چند تکه گچ از

ديوار افتاد پايين. رئوفی وانمود کرد اتفاقی نيافتاده است. بعد صدای سرفه-

های خودش را شنيد. صدا از تاريکی های دور می آمد.

سرانجام رئوفی را در خيابان ادوارد، در سالن انتظار اتوبوس های

مسافربری پيدا می کنم. شايد هم او مرا پيدا می کند. مطمئن نيستم. روی

نيمکتی نشسته، می خواهد سيگاری روشن کند، منصرف می شود. فندک

را توی جيب اش می گذارد. دستی به موهای آشفته اش می کشد و به روبرو

خيره می ماند.

از پنجره ی بزرگ ترمينال تکه ای از آسمان با چند تا ستاره پيداست. دو زن

جوان به داخل سالن می آيند. يکی از آنها که چشمان سياه و خمارآلود دارد،

لبخند می زند. نور خوشرنگی توی چشم هايش افتاده است.

رئوفی دارد به رنگ چشم های زن فکر می کند. جلو چشم های رئوفی ديگر

مه آلود نيست. در و پنجره طاق بازند و شکل ها و رنگ ها از ميان سايه ها

بيرون آمده اند.

اختر خانم درست در لحظه ای که او از جلو خانه شان می گدشت، سرش

را از در بيرون کرد و گفت: احد آقا مدرسه تعطيل شد؟ احد برگشت، ديد نور

خوشرنگی افتاده توی چشم های اختر. رنگ خورشيد از ميان برگ های سبز

 در يک روز بهاری. سرش هنوز از حرف های معلم سنگين بود. سر سنگين

را به پاسخ مثبت پايين آورد. چند قدم نرفته برگشت. اختر داشت لبخند می زد.

( من حدس می زنم اين شخص را در مدرسه احد رئوفی صدا می کنند، شما

او را با هر اسمی که دلتان خواست صدا بزنيد.)

احد رئوفی هنوز هم وقتی به اين لحظه می انديشد، حس می کند از ميان خوابی

سبک به باغی از شب بوها و اطلسی ها سرک می کشد در حاليکه صدای

موسيقی می آيد.

مادر می گفت: بيچاره زن سالی فقط سه ماه شوهر دارد. مردک اواخر پاييز

سر و کله اش پيدا می شود، اوايل بهار هم غيب اش می زند. می گويند

کسب و کارش در ترکيه است. استامبول. چه می دانم شايد هم راست می گويند.

 

دالان خانه تاريک بود. کسی عمداً چراغ را روشن نکرده بود. شايد هم دالان

چراغ نداشت. در نيمه باز و شب بی مهتاب. دريای بی قرار. موج بر موج

به ساحل می رسند، قرار نگرفته برمی گردند. حسی مطبوع لا به لای تاريکی.

- يه ماچ ديگه.

- يواش..... می شنوند.

دست می برد به سينه اش.  دو ماهی تشنه در آب های شيرين. انگار اين

نخستين بار است که احد رئوفی با پای برهنه روی آتش راه می رود، بی آنکه

بگويد آخ سوختم. نه اينکه نمی گويد، پشت سر هم می گويد، اما خيال می کند

نمی گويد. شايد هم از ترس در و همسايه آنقدر يواش می گويد که خودش هم

نمی شنود.

در سالن ترمينال زن ميان سالی در گوشه ای نشسته، دسته گلی به دست دارد.

در کنار او مردی که کت و شلوار راه راه پوشيده، دارد روزنامه می خواند.

روی نيمکت ديگر دختر جوانی سگ کوچولوی سفيد رنگی را بغل گرفته،

رفت و آمد اتوبوس ها را زير نظر دارد. يک لحظه بوی عطر زن می آيد و

می رود. مرد سر بر می گرداند و به زن ميان سال لبخند می زند. زن بی اعتنا

به لبخند مرد، بيرون را نگاه می کند.

- خيلی وقته منتظرين؟     

زن جا به جا می شود. ساکت می ماند. 

 

کسی آن دور و برها نبود. غروب بود. ابرها آمده بودند و پرده ای تاريک به

چهره ی آسمان کشيده بودند. يک لحظه صدای خسته و کوتاه پرنده ای از

دورها آمد. احد وارد دالان شد. از پله های آجری بالا رفت. بارها از اين پله ها

بالا رفته بود. شب ها، روزها کمتر، بی آنکه پيرزن صاحبخانه حضور او را

حس کند.

سايه ای زيبا در پشت در شيشه ای اطاق نمايان می شود. در باز و بسته

می شود. صدای موسيقی يک آن پله ها را روشن می کند.

چادر از اندام اختر سريد. به رنگ های قالی چند رنگ تازه اضافه شد. احد

روی صندلی نشسته بود. سر بلند کرد، به چشم های روشن اختر و به رنگ-

های آميخته ی قالی نگريست.

اختر حرکتی به پستان هاش داد و شروع کرد به رقصيدن. روشنايی بازوهای

برهنه به النگوهای طلا تابيد. احد يک آن به نظرش آمد، ابرها کنار کشيدند

و ماه آمد نشست ميان پيچ و تاب موج های دريای خيالش. شب بود. ساعت

قديمی بر برج بلند شهرداری تبريز نه ضربه نواخت. لحظه های احد رئوفی

از ميان گيسوان بلند اختر می گذشت.

 

دويده بود. يک بار هم زمين خورده بود. انعکاس فرياد دبير رياضی هنوز

در گوش اش بود که گفته بود: کلاس که جای خواب نيست، برو بيرون.

و صدای خنده ی استهزا آميز دانش آموزان، انگار تا چند خيابان آن طرف تر

دنبالش کرده بود. تازه سر يکی از چهارراه ها متوجه شده بود، کسی يا چيزی

دنبالش نمی کند. ناگهان از ذهن اش گدشته بود که ديگر مدرسه و دبير رياضی

و همکلاسی هايش را نخواهد ديد.  به يکباره همه جا آرام شده بود.

 

آسمان ابری بود، اما نمی باريد. احد می دانست، مادرش خانه نيست. از ديروز

به حالت قهر از خانه رفته بود. در مواقع بلاتکليفی به خانه ی خواهرش می-

رفت. احد بعدها می گفت، توی دلش می گفت: نمی خواستم پيش آمد وقتی مقدر

 شده باشد کارش نمی شود کرد مهره ها را طوری بازی می کند فکر می کنی

داری می بری ناگهان غافلگيرت می کند کيش مات من که انتظار نداشتم.

در را باز کردم هيچ کس در حياط نبود پرده های اطاق کشيده بود صدای

موسيقی شنيدم اين ساعت از روز پدر بايد سر کار باشد وارد دهليز شدم

صدای آواز و موسيقی از اطاق پذيرايی می آمد. 

.از سوراخ کليد در نگاه کردم

پدر روی زمين نشسته به پشتی مخملی تکيه داده گونه هايش گل انداخته است

لبخندی پر تمنا به لب لبخندی تازه و شاد لبخندی که يادم نمی آيد قبلاً بر

چهره ی او ديده باشم هر از چند لحظه فاصله ی بين نگاه من و لبخند او را

حرکات زيبای کمر و کپل زنی مواج می کند مرد با تأنی از جا بر می خيزد

انگار نشئه است به طرف زن می رود من که نمی بينم اما مطمئن هستم

می خواهد ببوسدش زن با عشوه خود را عقب می کشد مرد دست می برد به

به سينه ی زن دو ماهی تشنه در آب های پر تلاطم مرد چيزی می گويد من

که نمی شنوم زن می خندد صدای خنده ی اختر آشناست شک ندارم                 

  زمستان اين اتفاق با هزار آفتاب هم بهار نخواهد شد همان شب بود برف

 سنگينی آمد بيشتر شاخه های درختان شکستند.

 

سال ها گدشته است. خيلی ها مرده اند. خيلی ها گم شده اند. آن هايی هم که

زنده اند، گرد و غبار رانده شدن ها و اضطراب ها، رنگ چشمانشان را چنان

دگرگون کرده است که همه غريبه می نمايند.

 

صبح شده بود. رئوفی هنوز خواب بود. داشت از يک کابوس به کابوسی ديگر

می افتاد. انگار قرار بود، اضطراب های گذشته را بارها و بارها زندگی کند.

ناگهان قايق اضطراب در ساحلی بی نام که آسمانش پر از رنگ های رنگين

کمان بود، پهلو گرفت. رئوفی يک لحظه خيال کرد، دور از کابوس های

روزانه اش دارد خواب می بيند. خواب ديد در سالن بسيار بزرگی، شبيه

ترمينال که نور از کف زمين به سقف می تابد، نشسته است. دور و برش را

نگاه کرد، همه جوان بودند. چشم ها آشنا و بی غبار. احساس کرد به زمانی

وارد شده است که در آن قصه ها پايانی خوش دارند. راه افتاد به سمتی که

همه ی مسافرها از آن طرف جوان و شاداب می آمدند. ناگهان چشم اش افتاد

به زنی زيبا و دور آشنا. زن پيراهن سفيد تن اش بود. به طرف رئوفی آمد.

رئوفی او را در جوانی اش به خاطر آورد. دست هم را گرفتند، رفتند، در

پياده رو روی نيمکتی نشستند. شاخه های درختان همه سبز و پرطراوت

بودند. نورهای خوشرنگ توی چشم های اختر هزار برابر شده بود.

اين اتفاق يک سال پيش رخ داده بود. بعد از آن هم در لا به لای کابوس های

رئوفی تکرار شده بود. با وجود اينکه او در هيچ قضاوتی به رأی خود اطمينان

نداشت، اما اين بار به اين نتيجه رسيده بود که نه تنها احتمال دارد خواب و

رؤيا به حقيقت بپيوندد بلکه حقيقت و رؤيا يکی هستند. تازگی ها هم يقين

کرده بود، رؤياهای زيبا چهره هايی از جوانی های حقيقت اند.

 

ناگهان صدای بلندگو قطع و وصل می شود. برای چند لحظه برق سالن انتظار

می رود. وقتی چراغ ها روشن می شوند، داخل ترمينال مه آلود شده است.

صدايی می گويد: مسافرين مونتريال. انعکاس صدا می گويد: مسافرين ونکوور.

انعکاس صدا می گويد: مسافرين تبريز..........

انعکاس ها و نام ها در فراز و فرود خود ره به جايی نمی برند. چشمان رئوفی

گود افتاده است. ناگهان صدای شکستن چيزی در سرش می پيچد. به دور و برش

نگاه می کند. همه رفته اند. به باجه ی اطلاعات نزديک می شود. از جوانی که

در باجه نشسته و موهای يک دست سفيد دارد چيزی می پرسد، او با بی اعتنايی

سری تکان می دهد. رئوفی برمی گردد، زير لب چيزی می گويد.

سحرگاه است، اين طور به نظر می آيد. رئوفی با قدم های خسته از من دور

می شود. صدايش می کنم. معلوم نيست صدا از دهان چه کسی بيرون می آيد.

رئوفی نه برمی گردد و نه به من محل می گذارد. يکی می گويد: شايد اسمش

رئوفی نيست. چه کسی می گويد، مطمئن نيستم.

به بيرون نگاه می کنم. نگاه ام می افتد به آسمان. توده های خاکستری ابر آن

تکه از آسمان را که از پنجره ی ترمينال پيدا بود، پوشانده اند.

 

                                                           بازنويسی اول اوت 2007