مردم نگاری ی سرزمينهای دور 

من موزه ی يِرَوان را نديده ام ، من يِرَوان را هم نديده ام و مجالی هم شايد برای ديدنِ اين چيزها نداشته باشم ديگر. اما حالا که دارم از پله های مترو (که اينوری ها به آن می گويند ساب وِی) در ايستگاهِ کوين و يانک در تورونتو پايين می روم، می توانم برای خودم بازسازی کنم: آفتاب اوريب به رنگِ خرمايی روی سنگها و ستونهائی که از جنسِ توفا ست می تابد، و حالا به روشنی می بينم مردی دستِ دخترِ ده دوازده ساله ای را در دست دارد، از موزه بيرون می آيد و پيش از آنکه از پله ها پايين برود سيگارش را روشن می کند و به مردمی که در آن لحظه در ميدانِ بزرگ در برابر موزه هستند و آن دم را سرشار از حضورِ خودمی کنند نگاه می کند . و حالا آسمان بنفشِ گسترده بالای سر... در کافه ای نزديکِ موزه روی صندلی هايی با طرحِ لهستانی می نشينند، بوی ليموناد و قهوه در هواست، آفتاب اريب ايستاده است،

همه چيز حتی گارسنِ پير با پيراهنِ سفيد که فنجان های قهوه و شيشه های ليموناد را از حفظ جابجا می کند در يک رنگِ قهوه ای سرخ به رنگِ سنگهای توفا شناور اند. اين رنگ چقدر آشناست. در تقاطعِ خيابانِ يونی وِرسی تی و کوين از ساب وِی که همان متروی خودمان (يا خودشان؟) باشد پياده می شوم. از پله ها که بالا می آيم آفتابِ يازده صبح نوازشم می کند. بنفشِ گسترده تا کجا...

من اين بخش از تورونتو را که حالا ديگر می توانم بفهمی نفهمی شهرِ خودم بناممش، عجيب دوست دارم. اينجا گويی مرکزِ جهان است. يا يکی از مرکزهای ثقلِ جهان. کسی اگر اينجور جاها گم شود راحت می شود پيدايش کرد. مثلِ آن سايه سارِ زيرِ درختهای ميان دانشگاهِ استانبول و مسجدِ بايزيد، مثلِ جلوی هاف برا هاوسِ مونيخ، مثلِ مون مارت و کارتيه لاتنِ پاريس، مثلِ جلوی دانشگاهِ تهران، مثلِ جلوی موزه ی يروان و مثلِ خيلی جاهای ديگر در جهان که نديده ام ويا ديگر مجالِ ديدنش را نخواهم داشت. استانبول بدونِ آن سايه سارِ برابرِ مسجدِ بايزيد تعادلش بهم خواهد خورد، مون مارت و کارتيه لاتن را از پاريس بگير، تعادلِ پاريس بهم می خورد حتی اگر رودخانه ی سن و نتردام را بهش بدهی. تهران بدونِ جلوی دانشگاه، نمی تواند روی نقشه ی شهرِ تهران بماند. تبريز بی ميدانِ ساعت، حتی اگر کوهِ اِينالی را هم داشته باشد از رویِ نقشه ی جهان سُر خواهد خورد.


 گفتم اين بخش از تورونتو را دوست دارم. کمی که به سوی شمال بروم به دانشگاهِ تورونتو می رسم و اگر هوسِ شاگال يا پيکاسو را کردم گالری هنر تورونتو AGO همين دوروبَرهاست کافی است چند گام پيشتر بروم. حالا دوربزنم برگردم به سوی جنوب، درياچه ی اُنتاريو در برابرم سبز خواهد شد. برگردم در سمتِ شرقی غربی، و در مرکزِ مُد و راسته ی طراحان لباس هستم. همين جا، کتابفروشی ی پيجز است که تازه ترين کتاب ها را می توانم آنجا پيدا کنم، و همين نزديکی ها کتابفروشی های دستِ دوم، تِآترهای تجربی و کافه های کوچکِ خوشرو پراکنده است، هرجا که از پا درآيم يله می شوم. اما من هميشه دوست دارم راهم را بياندازم از تویِ خيابانِ اسپاداينا و از توی بازارِ چينی ها که بخشِ غربی اش دستِ پرتغالی هاست و از آنجا پس از عبور از برابرِ کافه های کوچک و پيرمردها و پيرزن های کوتاه و خپله و مهربانِ پرتغالی، کج کج برسم به خيابان بَتهِرست.


 من يروان را نديده ام و گمان هم نمی کنم ببينم ديگر. اما ذهنِ من يروان را به تورونتو می پيوندد و تورونتو را به تهران و ناگهان در ژرفای شعورِ من سه نفر، هرسه با همان نام، کنارِ هم و شانه به شانه ی هم، در اين ساعتِ يازده و نيمِ صبحِ آخرهای شهريورِسپتامبری ی آخرين سپتامبرِ اين سده حضور يافته اند. به سيراک ملکانيان يکی از همين سه نفر زنگ می زنم که تا چند دقيقه ديگر می رسم و ببخش که کمی دير کرده ام، و حالا اين سيراک از ذهن ِ من می پرد و می رود توی يک خانه ی سه طبقه ی ويکتوريايی با آجر های قرمز می نشيند و منتظرِ من می شود. از آن دو سيراک ملکانيانِ ديگر يکی می رود يروان، از کنارِ دخترِ ده دوازده ساله ای که در برابرِ پدرش، روی يک صندلی با طرحِ لهستانی نشسته است و دارد ليموناد می خورد رد می شود و می نشيند کنارِ مارکو گريگوريان و سفارشِ قهوه می دهد. فضا سرشار از لبخندِ نادرِ مارکو و رنگِ سرخِ توفايی است. و حالا يک سيراکِ ديگر مانده است که خوب نمی بينمش شايد برای آنکه هنوز موهايش سفيد نشده است و شايد برای آنکه اين آفتابِ پَسين که از پنجره ی بی يه نال ِ تهران در سالنِ بانگِ صادرات درسه راهِ شاه می تابد چهره ی او و سهرابِ سپهری را در سايه روشنِ تابستانِ تهران پوشانده است. با سيراک و سپهری سلام عليک نمی کنم، مرا نمی شناسند، من هم نمی شناسمشان. از کنارِ آهوها و فرهادهای پرويز تناولی می گذرم، از کنارِ فرم های مارکو می گذرم، از کنارِ نيلوفرهای سپهری می گذرم و ناگهان آفتاب از سرِ رنگها و فرم هايی که نديده ام سرريز می کند و سيراک را کشف می کنم. همديگر را نمی شناسيم ولی سالها بعد که برای نخستين بار با همديگر در سالنِ يک هتلِ قديمی در تورونتو سلام عليک خواهيم کرد با خودم خواهم گفت انگار سالهاست که می شناسمش، و با هم درباره اين سالهای آفتاب گپ خواهيم زد.

حالا «شاه می رود و انقلاب می آيد*» و من زنگِ درِ ساختمانی ويکتوريايی را در خيابانِ بَتهِرست تورونتو به صدا در می آورم. از در که وارد می شوم خنده ی مهربانِ سيراک و بوی ملايمِ رنگ پاسخگوی درودِ من می شود. سيراک حالا سالهاست که ساکن اين خانه است و من هر گاه که او فرصتی داشته باشد به سراغش می روم. دفتری دارد همان دمِ در، پاکيزه و ساده. و بعد اگر مهمانِی نباشی که قرار است به خانه اش در طبقه بالا بروی و چهره ی شيرين ِ همسرش هلن ترا خوشامد بگويد، دوسه گام که برداری به نمايشگاهِ کارهايش می رسی و هربار يک کارِ تازه روی ديوار. دو سه گامِ ديگر و می رسی به کارگاهش که لابد هرکسی را راه نمی دهد آنجا. جز شاگرد هايش و محرم ها را. يعنی اگر من بودم راه نمی دادم. امروز آمده ام چندتا عکس از او بگيرم. يادِ حرفِ براهنی در آزاده خانم می افتم: عکاسی از آدم های واقعی که کاری ندارد. اما سيراک واقعی نيست، سيراک يکی از همان آدم های نامرئی ی آزاده خانم است. گاهی چنان نامرئی است که می آيد و ترا احاطه می کند بی آنکه او را ببينی . در اين جور موارد آدم بايد به حس های ديگرش متوسل شود تا ببيندش! امروز آمده ام چندتا عکس از او بگيرم. قرار است براهنی هم بيايد (حالا مجبورم به خاطرِ سيراک دکترش را بزنم. هميشه سربسرِ من می گذارد که چرا براهنی را، دکتر صدا می کنم. می گويم آخه استادِ من است.) امروز آمده ام چندتا عکس از او بگيرم. مدت ها بود که می خواستم و نمی شد و حالا امروز همان فردائی است که کارهای ديروز را بهش می فکنديم و قرار است ديگر نفکنيم و قرار است براهنی هم بيايد مثل گهگاه که می آمديم پيشِ سيراک و امروز گفته است که دير تر می آيد چون منتظرِ چند تا تلفن از جاهای مختلف است. تا براهنی برسد چند تا عکس از سيراک می گيرم. حلقه اول تمام می شود، فيلم را از دوربينِ کهنه ی هاسل بلادم در می آورم و متوجه می شوم فيلم هائی را که برای اين کار گرفته بودم جا گذاشته ام يک دوربينِ سامسونگِ جيبی ی کوچک که بيشترِ وقتها همراهِ من است نجاتم می دهد. چند تا عکس با همين دوربين می گيرم. از آن دوربين هائی است که با کنترل از راهِ دور هم کار می کند. چند تا عکسِ يادگاری می گيرم.

و حالا که به عکس های چاپ شده نگاه می کنم يادِ عکس هائی می افتم که سالها پيش در يک لابراتوارِ عکاسی که در تهران داشتم، ديده بودم. از جلوی ماشينِ بزرگِ ظهورِ عکس رد می شدم که ناگهان خشگم زد. به مسئولِ چاپ گفتم عکس ها را بعد از آماده شدن نشانم دهد. عکس ها مالِ عکاسی از زندانِ قصر بود که در ميانِ خيلِ فيلم هائی که از همه جای ايران برايمان فرستاده می شد، رسيده بود. تمامِ حلقه از يک مردِ محکوم به اعدام بود که در آخرين دم های پيش از به دار آويخته شدن با خانواده اش عکس گرفته بود. تمامِ جزئياتِ اين عکس ها بيادم مانده است. عکاس از محکوم که با کت و شلوار و کراوات، شق و رق با دستهای بسته در پشت، در حاليکه طنابِ دار را بر گردن دارد و کنارِ يک زن و دو بچه ايستاده است، عکس گرفته بود. حالت ها و پزهای مختلف. در يکی از عکس ها زن، بچه کوچک را بغل دارد، در عکسِ ديگر بچه ايستاده است جلوی محکوم و تکيه داده است به پای او. و سر انجام در چند تا عکسِ آخر، هيکلِ محکوم تنها رویِ چوبه دار تاب می خورد.

حالا که به اين عکس ها نگاه می کنم می بينم دستِ من هم بسته است. با طناب نه. با اين دگمه ی کنترل از راهِ دور. در پشت نه. در جلو. تا براهنی برسد و عکس های يادگاری ی ديگری بگيرم با هردو، با سيراک صحبت از صورت نگاری می کنيم و سيراک برخی از پرتره هائی را که کشيده است و دارد نشانم می دهد. بعضی هايشان را می گويد در پنج شش دقيقه کشيده است. چهره ی قوللرآغاسی و مدبر، اين ها آشناست. لابد در جائی چاپ شده است. صحبت از واقع برگردانی و طبيعت برگردانی می کنيم و از مينياتور سر در می آوريم و از يکی از کارهای استاد بهزاد که سيراک از يک کتابِ قديمی بيرون می کشد. اينجا هم همان طنابِ دار و همان دستِ بسته را می بينم. انگار تاريخ قرار است کنارِ زن و بچه اش با طنابی به گردن و دست هائی بسته عکس بگيرد. و او يعنی تاريخ اين وظيفه را به عهده ی ما عکاس هائی که سُرومُر و گُنده پس از به مراسمِ دار به سلول هايمان برمی گرديم و فيلم را از دوربين مان درمی آوريم و دوربين را دوباره در جائی که بايد باشد می گذاريم، سپرده است.

براهنی می رسد و پس از گرفتنِ چند عکس می زنيم بيرون، سرِراه يک جا می نشينيم و نهارِ کوچکی می خوريم. اين خوراکخانه حال و هوایِ خاورميانه ای دارد، به پشتِ سرم نگاه می کنم تابلوی بزرگی از شهرِ اورشليم بر ديوار آويخته اند. بازهم راه می رويم و حرف می زنيم و سرِراه از کتابخانه روبارت دانشگاه تورونتو سر در می آوريم و تا براهنی برود کتابی را بدهد و يا کتابی را بگيرد با سيراک می ايستيم به تماشای آدم ها که با شتاب از چهارراه می گذرند و من يادِ حرفِ گُل در شازده کوچولوی سنت اگزوپری می افتم که آدمها ريشه ندارند و باد آنهارا اينور و آنور می برد و برای همين زندگی شان سخت است. در پاسيوی يک رستورانِ شلوغ سفارشِ قهوه می دهيم. و اين سه فنجان قهوه تا سه چهار ساعت مشغولمان می کند. هوا به گونه ی شگفتی نرم و دوست داشتنی است. انگار روی ابر ها داری پرواز می کنی. سيراک و براهنی روبروی من کنارِ هم نشسته اند و دارند گپ می زنند. از کاندينسکی، از باهاوس، از شاگال، و شاگال را می بينم که کلاهِ براهنی را بر سر دارد و عصای اُديپ را در دست، پوشيده به شنل گوگول**. و می بينم که سرزمينِ شاگال و سيراک همين بنفشِ گسترده بالای سر است و می بينم که زبانِ شاگال و سيراک همين است همين بنفشِ گسترده... و می بينم خنجری بر گلویِ آواز های جهان است. و اين دندانهای کليد شده که شعر را می سرايد آيا از آنِ براهنی است، آپولينر يا کامينگز و يا تاريخ که از روی چوبه ی دار می سرايد، پس از آنکه عکاس کارش را کرده و جايش را به جلاد داده است. و حالا عکاس می رود که فيلم را از دوربينش درآورد. سيراک هم مثلِ براهنی از نامرئی ها نقاشی می کند. اما حالا روبروی من نشسته است و تند تند دارد روی دستمال کاغذی های جلويش صورتِ آدمهای پشتِ سرِ مرا می کشد و همان طور تند تند با براهنی گپ می زند. لازم نيست مدل هايش را نشانم دهد از ميانِ ازدحامِ آدمها می توانم چهره ها را با انگشت نشان دهم. کافه بویِ قهوه خانه های قديمی ی کودکی ی مرا می دهد.

حالا من و پدرم از جلوی عکاسِ ارمنی که در ميدانِ نظميه تبريز دکانِ عکاسی داشت می گذريم که هميشه عکس می گرفت، عکس برای تذکره می گرفت و عکس از برادرِ شش هفت ساله و خواهرِ ده دوازده ساله تا سالها بعد برادر، زيبائی ی کودکانه ی خواهر را در نبودنِ او بستايد. با پدرم از قهوه خانه ای در ميدانِ ساعت تبريز بيرون آمده ايم و داريم تمامِ تبريز را زير پا طی می کنيم. پدر که از سفر بر می گشت من می چسبيدم بهش. از خيابانِ خاقانی سر در آورده ايم توی اين قهوه خانه هميشه مردی با دندانهای درهم و برهم و چهره ای که شبيه هيچکس نبود نقل رستم و سهراب و حسين کرد و گهگاه امير ارسلان را می گفت. و بعد وقتی که با دهانِ کف کرده برای دمی نفس گرفتن می نشست تا استکانی چای بنوشد همه دورِ نقاش را می گرفتند که نقش همه چيز را می توانست بکشد: از ديوِ سفيد تا فرخ لقا. حالا از لای دست وپاهای روستائيانی که انگار همين الان از ميانِ آثارِ امپرسيونيست ها رستاخيز کرده اند به دست های نقاش نگاه می کنم که دارد بدنِ لختِ زنی را می کشد که بعدها قرار است از ميانِ آثارِ مدرنيست ها و نقاشانِ نائيو سر در آورد. تنها صورتِ زن است که از ميان جهانِ بی پرسپکتيوِ مينياتور ها زنده شده است با چشمانِ اثيری و موربِ بوف کوری در هم آميخته شده و مرا در اين بعد از ظهرِ بی بازگشتِ واپسين شهريورِ اين هزاره در کافه ی پر از ازدحام در خيابانِ بلور در تورونتو می نگرد.

و ناگهان يک اتفاق عجيب می افتد همه چيز قطعه قطعه می شود جلویِ رویِ من در اين جهانِ ديونيزوسی زمانها و مکانهای دور و نزديک مانند ستارگانِ کهکشانهای غريب در حرکتی که از يکسو ترا به درونِ زهدانی تاريک می کشد و از سويی ديگر به ژرفای بی کرانگی پرت می کند در هم می چرخد. 
اکتبر می شود، جهان رنگ های تازه ای نشانم می دهد. با سيراک در جاده ای به سوی دريای سيمکو در شمال تورونتو می رانيم. از آن رخداده های غريب و پيشامدهائی است که آدم در همان لحظه ی اتفاق نمی تواند تفاوتش را با چيزهای روزمره ی ديگر تشخيص دهد و چنان همه چيز معمولی و يگانه است که تنها پس از پايان پيشامد است که می نشينی و می گويی با خودت چرا دقت نکردم، انگار يکی دارد ترا با صدای بلند فرياد می زند و تو نمی شنوی که نبايد بشنوی..... و قرار نبود که من بنشينم و سيراک بيايد ديدن من. معمولا من می رفتم ديدنش. بعدها فهميدم که آنروز همسرم مريم بی آنکه من متوجه شوم به سيراک گفته بود که مرا تنها نگذارد و سيراک که آمده بود من مثل اينکه بخشی از اين نوشته را که هنوز تمام نشده بود برايش خوانده بودم و يا گفته بودم که دارم چيزی می نويسم و سيراک مثل اينکه گفته بود يعنی پرسيده بود که آيا حوصله دارم که برويم بيرون از شهر، و من که هميشه حوصله اينجور چيز هارا دارم بخصوص با آدم های نامرئی گفته بودم دارم. و حالا در جاده ای که می رانيم سيراک يک باريکه ی رنگ اخرائی را در افق نشانم می دهد، همين را در يکی از کارهای آخرش بياد می آورم، دشت از کنارِ ماشين سيراک می گريزد و رنگ ها و خط ها و فرم های سيراک جان می گيرند.

در يک کافه کوچک با سيراک نشسته ايم و سفارش قهوه می دهيم. سيراک سر صحبت با پيرمرد فلسطينی صاحب کافه را باز می کند. امکان ندارد آدم با سيراک باشد و بدونِ ديده شدن يا شنيده شدن از کنارِ آدم ها رد شود. پيرمرد از سيراک می پرسد آيا هراند را می شناسد؟ هراند، همان راننده تاکسی ارمنی که تابوتش را درست می کند و با خودش می برد اورشليم شهر زادگاهش تا در همانجا بميرد. يک مدتی می گذرد و حوصله اش سر می رود و برمی گردد تورونتو و کارِ رانندگی تاکسی را از سر می گيرد. و يادم رفت از پيرمرد بپرسم که هراند پس از آنکه برگشت به زندگی سابقش، تابوتش را که ديگر مصرفی برايش نداشت، چه کرد. چه رستاخيز ساده ای! 
پرنده ها و درختها و سيم ها فضای عبورِ ما را هاشور می زنند. سيراک می گويد دفعه ی بعد با دکتر می آييم اينجا. می پرسم براهنی؟ می خندد. 


در جاده ای که می رانيم تنها صدای پرنده هاست و صدای ماشين سيراک. 
صدای سوت قطار. حالا ما داريم چرخ می خوريم. ماشينِ سيراک چرخ می خورد. مثلِ فرفره دورِ خودش. ما می افتيم. يک جائی که ديگر قطار نيست. سوت نيست. پرنده نيست. ابر نيست. درخت نيست. رنگِ آجری ی نقاشی های سيراک نيست. خط نيست. تنها همين. خونِ گشوده و رنگِ زخمِ پيشانی ی سيراک مانده است. حالا زخم دارد رنگ می بازد و کم کم به رنگِ اخرائی توفائی تبديل می شود. رنگی که روی بدنه ی کشتی نوح نشسته است و از آتش فشان های آرارات بر می آيد و تا دشتهای اطرافِ کوهِ اينالی را فرا می گيرد. سيراک پشت فرمان ماشين مچاله شده از هوش رفته است و من گريه می کنم.

شب در بيمارستان، تا هلن و آرا پسر سيراک برسند من دارم تصادف را برای مريم و برادرم فيروز تعريف می کنم و پليس شگفت زده از اينکه من و سيراک هنوز زنده ايم. و حالا دارم فکر می کنم به آنروز معمولی که قرار نبود معمولی باشد و اينکه پس چيزی نمانده بود که آن عکس های يادگاری که در آتليه سيراک گرفتيم، تاريخی شود. به خودم می گويم مرگ چقدر کسل کننده است. بيخود نبود هراند حوصله اش سر رفت و از اورشليم برگشت.

(اکتبر 1999 تورونتو) اين باز نويسی ژوئن 2000


*سطری ازشعر «نگاه چرخان» از مجموعه ی: «خطاب به پروانه ها» رضا براهنی


**اشاره ها به شعرِ ? Exile Poem of the Gallery رضا براهنی 
 



پيوست ها: دو شعر 
 
 
 



 پيوست ۱: هرچه خواستی بنامش 



برای سيراک ملکانيان و پنجره هايش


نيمم آواز


نيمم پنجره


نيمم پرواز


نيمم سرود و ستاره


فرودِ سياهی روی خواهشِ خفته ی سبز


آن شهر باستانی باز گويا 


مرا کمی خواب می بيند


در آسمانِ قابهایِ زمانسوده 



نيمم دريا


نيمم ديدار


نيمم شکوهِ شعله ورِ شکوفه هایِ بادام 
 
 



هميشه و نه هميشه


 نيمه هایِ شب که از خواب بيدار می شوم


می بينم آن نيمِ ديگرم را


خم شده روی پيانویِ کهنه


و نمی نوازد ابری را


 که می خواست بنوازد


و شکل گربه ای پف کرده و پشمالو بود


( ابر را می گويم 


اما مهم نيست باری )


نيمه هایِ شب


هنگامی که با چشمانِ بسته بيدار می شوم


و گهگاه پيش از آنکه با چشمانِ باز به خواب روم


می بينم


 ( وروشن و آشکار می بينم )


آن رازِ سرخ را که از رّدِ ماهی ی تنگ بلور می گذرد 



اما هميشه می بينم دريا را


که در گلویِ پنجره می خواند


 ابری را


که می خواست شکلِ يک پرنده یِ بی شکل شود 



اين چشمها چقدر آشناست!


شبيه کسی است که هرگز نديده ام!


( اين همه کهکشان را زيرِ کدام رنگ پنهان کرده بودی! ) 



در آن سوی ی فراموشی یِ آينه


پيش از آنکه تابستانِ کوتاه و خسته


دستِ کودکی ام را بگيرد


و دو ايستگاه مانده به ديروز


از ترن پياده شود


پنجره ای رو به پنجره را تا جاودان پرواز ميکنم


 ( تورونتو آوريل 97 ) 



پيوست ۲: 



اين دوباره ی يک بار 



برای هلن و آرا و برای مريم، نادژدا، فريد، تانيا و مهرآئين 



اين ابر که شکلِ خروس است دوباره است


اين دود که از پشتِ بام ها بر می آيد دوباره است


اين بنفشِ گسترده تا کجا


اين زرد که می افتد از سبز دوباره است


گيلاسِ آبی که از دستِ سيراک می افتد دوباره است 



تنها اين دوباره دوباره نيست


و اين درد که در سرمان می پيچد


اين کبودی ی زيرِ زانوی چپ


اين کبودی ی همه جای تن


اين شگفتی ی ما و شما


زيرا هميشه حيف فرصت های دوباره تنها يکبار تکرار می شوند. 



تورونتو، چهارشنبه بيست اکتبر