زبان،
دَبیرِش و
مردُمسالاری
به بهانه
حضور دکتر
محمدرضا
باطنی در
تورونتو
بهرام
بهرامی
زبان
خانه ی هستی
است. انسان در
این خانه بسر
می بَرَد. مارتین
هایدیگر
پردازه
های
زبانشناختی و
تفکر در بنیاد
همانند اند:
زبان ابزار
آزادی بیان و
اندیشه را در
دست ِ انسان می
گذارد و
همزمان با آن
ابزارِ به کار
اندازی ی
اندیشه های
آفرینشگرانه. نوآم
چامسکی
زبان
وجود ندارد،
رخ می دهد. مایکل
هلیدی
...
و انگار
نبايد زبانش
را می فهميدی
تا می فهميدی
چه می گويد.
رضا
براهنی
زبان،
سرچشمه ی
بَدفهمی است.
آنتوان
دو سنت
اگزوپری
آدم
وقتی کمابیش
پس از سی و
چندسال
استادی را که
در دوران ِدانشجویی
اش می شناخت،
می بیند نباید
از اینکه او
شکسته تر شده
یا پیرتر،
شگفت زده شود.
شگفتی زمانی
است که می بینی
با وجود ِ
پسواژه ی
بازنشسته به
دنبال ِ نام ِ
او در آگهی ی
سخنرانی اش،
او همان
کاروَری ی
سالهای جوانی
را در
آموزاندن با
خود کشیده است
تا این سر ِ
جهان. دکتر
محمدرضا
باطنی را می
گویم. او در
چهره و رفتار
حتی از شاگرد
خود پروفسور
حسن پور که او
را شناساند،
جوان تر می
نمود. دکتر حسن
پور در
شناختنامه ای
که از استادش (و
استادم)
گزارید (اگر می
خواهید،
بخوانید
ارائه داد) به
نوآوری های
دکتر باطنی در
دانش ِ
زبانشناسیک
پرداخت، گرچه
او در این راه
تنها نبود، می
شود او را از
پیشگامان این
جنبش (اگر بشود
این واژه را بر
این مفهوم
سوار کرد)
خواند.
شناختنامه ی
کمابیش
گسترده ی
پروفسور حسن
پور زمینه های
گوناگون
کارهای دکتر
باطنی را برای
همه روشن ساخت.
سخنان
ِ دکتر باطنی
گرچه همین
گستردگی را می
پوشاند،
بیشتر در
کلیات ماند
شاید از اینرو
که گردآمدگان
نیز انجمنی از
لایه های
گوناگون ِ
ایرانیان ِ
تورونتو نشین
بودند. برای
چنین گروه ِ
پراکنده ای
نیز رفتن در
ژرفای
گفتارهای
باریک و دانش
پژوهانه بی
گمان بورینگ (boring)
می بود.
آنچه
در گزارش ِ حسن
پور و باطنی
برآن تاکید شد،
رهاسازی ی
دانش
زبانشناسیک
از میدان ِ
تنگبینانه ی
کهنه ی
فیلولوژی (ریشه
شناسی واژگان)
بود، که
دیرزمانی
میدان ِ یکه
تازی های
کسانی بود که
در دوره سعدی
یا، خیلی که
کوتاه می
آمدند، جامی،
زبان فارسی را
قاب کرده
بودند و کسانی
چون نیما و
هدایت را داخل
ِ آدم نمی
دانستند که
هیچ، خونشان
را هم حلال
کرده بودند.
گرچه سرداران
ِ این جریان
هنوز هم هستند
و هنوز هم می
نویسند و می
گویند که آیا
بهتر است
بنویسیم دلایل
یا ادله و دوستدار
درست است یا دوستار
وآیا بی
تفاوت را که
فارسیده ی (فارسی
شده ی) indifferent
است،
روادید ِ ورود
به سرزمین
یگانه ی سعدی و
مولانا و حافظ
بدهیم یا نه.
دکتر باطنی
درباره این اساتید
سالها پیش
نوشته بود:
«در
اکثر
دستورزبانها (با
تفاوتهایی
جرئی در عبارت)
کار دستور
زبان را چنین
تعریف کرده
اند: «دستور
زبان
قواعدیست که
بدان درست
گفتن و درست
نوشتن را
بیاموزند.»
انتخاب واژه دستور
در زبان فارسی
برای این شاخه
از مطالعه
زبان خود
گویای جنبه امرونهی
و فرمایشی آن
است. این تعریف
بر بنیاد دو
فرض غلط قرار
گرفته است:
نخست اینکه
دستور زبان را
باید آگاهانه
یاد گرفت
همانطور که
تاریخ و
جغرافیا را در
مدرسه یاد می
گیرند، دوم
اینکه اگر کسی
این دستور
زبان را یاد
نگیرد نمی
تواند زبان
مادری خود را
در گفتن و
نوشتن درست به
کار برد. » [i]
مردمسالاری
ی زبانیک
مانند دیگر
شاخه های
مردمسالاری
در نقشه ی
پررنگ و نگار ِ
آن سر ِ دنیا
که ایران هم
مانند گربه ای
در گوشه ای از
آن خوابیده یا
خود را به
خوابیدن زده،
تازگی دارد.
ستمی که بر
بلوچ و گیلک
رفته کمتر از
ستم ِ رفته بر
آذری ها و کرد
ها نیست. این
خودکامگی ها
از جنس ِ نظامی
یا تاریخی
تنها نیست،
اجتماعی،
فرهنگی و... و ... را
هم پشت سرش
بیاورید. می
پذیرم برخی از
مردم ِ آن گوشه
از جهان آسیب
های بیشتری
دیده اند یا
هنوز می بینند.
در همسایگی
ایران کردهای
ترکیه نه تنها
از به کاربردن
ِ زبان و فرهنگ
خود محروم اند،
هویت دیگری هم
بر آنها تحمیل
شده و آنکارا
آنها را «ترکهای
کوهی» می نامد.
شماری از
روشنفکران ِ
ترک این را
نادیده گرفته
اند، شاید آن
را نمی بینند.
چنین پدیده ای
در جای جای
آسیا رواج
دارد، شماری
از روشنفکران
ِ ایران هم
مساله ی مردم ِ
آذربایجان و
کردستان را
نمی خواهند
بزرگ کنند،
شماری از
روشنفکران ِ
عراق از کنار ِ
مساله ی کردها
می گذرند و
چشمشان را روی
خیلی از چیزها
می بندند. شاید
این پدیده در
همه جا یکسان
نباشد اما
بیگمان می
توان الگوهای
همانند را در
آنها دید.
اما
تنگناهای
مردمسالاری
تنها در دایره
ی زبان نمانده
است، این تنها
بخشی از آن
تنگناهایی
است که ما مردم
ِ آنسوی
جهان را در
درون خود
افسرده و
افشرده است.
گناه ِ این
تنگناها را
تنها به گردن ِ
فرمانرانان
آنجا نگذارید.
خودکامگی های (می
خواهم نترسم و
بگویم) توده ای
(بخوانید جمعی)
در آنسوی جهان
هنوز با
نامهای
گوناگون
مانند ِ:
مردم
ستمدیده، مستضعفان،
نیروهای حق
علیه باطل و امت
اسلامی،
فرمانروایی
می کند. یک
دوره نامش فاشیست
بود، یک دوره
فالانژ و یک
دوره استالینیست
و در هر دوره
ای برپایه ی
نیازهای همان
دوره نام های
تازه ای یافته
است: یِنی
فلان و
پان
بهمانیست و... و... :
از آزادی ی
گزینش دین
بگیرید تا
آزادی ی
نامگذاری ی
تنها کودک ِ
دلبندتان،
آزادی ی گزینش
ِ همسر برای
زنان، آزادی ی
گِرد آمدن در
یک روز ِ زیبای
تابستان،
خوردن و
نوشیدن و
رقصیدن و
پوشیدن ِ آنچه
دوست داری،
آزادی ی ساختن،
نوشتن و منتشر
کردن، آزادی ی
شک کردن در
وجود ِ چیزی
بنام خدا،
آزادی ی
دوچرخه سواری
برای دختران،
آزادی ی
رانندگی برای
زنان، آزادی ی
ایستادن برای
یک دختر و پسر
عاشق روی
بلندترین کوه
و شمردن همه
ستاره های همه
ی کهکشان ها... و
همه ی آزادی
های دل انگیز ِ
این جهان ِ
زیبا و پهناور.
در هر
زمانی که
خودکامگی خود
را در خطر می
بیند، این ها
در صحنه هستند،
این جانیان
کوچک[ii]،
که در هردوره
ای نامی دارند:
فاشیست،
فالانژ،
استالینیست،
یِنی فلان،
پان بهمانیست...
می خواهم
بگویم حق و
حقوق ِ زبانیک
ِ (بخوانید
زبانی ی) ملت
ها و قوم ها
تنها یک بخش از
آن حق و حقوق ِ
گسترده تر است
که همواره زیر
ِ پیکر ِ
تنومند ِ گروه
های فشار، له و
لورده شده. این
حق وحقوق تنها
با دل بستن به
آینده ای که در
آن سامانی
فدراتیو
فرمان
بِرانَد، دست
یافتنی نیست و
همانگونه که
گفتم
دموکراسی
باید در گستره
ی بزرگتری
بررسی شود.
بازگردم
به دایره ی سخن
خودم در زمینه
ی زبان. دکتر
باطنی در بخش ِ
پرسش و پاسخ از
خط سخن گفت و
گفت «شخصا با
تغییر خط
موافقم» . سخن
از تغییر خط که
به میان می آید،
بیشتر مردم
ناگهان دیوار
ِ نفوذ
ناپذیری می
شوند که هیچ
چیز بر آن
کارگرنیست.
نخستین واکنش
آنها اینست که
چرا باید
زبانمان را
عوض کنیم. می
بینید؟
سخن از تغییر
خط بود اما
آنها
ناآگاهانه و
ای بسا
آگاهانه زبان
را جای خط می
گذارند.
من برآنم که
يکی از دليل
های (اصلی و
فرعی بودنش را
بگذاريم کنار)
واپسماندگی ی
ما ايرانی ها
خط ِ عربی است
که اکنون
نزديک به هزار
و دويست سيصد
سال چون کابوس
به زبان ما
چسبيده است و
در مواردی سببِ
واگشتگی ی
زبان شده است.
ما که می گويم
بجز ايران
بخشی از
کشورهای
همسایه ی
ايران را هم
نگاه می کنم:
يعنی همه ی
زبانهايی که
درون ِ
جغرافيای
ايرانِ کنونی
اند مانند
گيلکی،
تَبَری،
بلوچی،
خراسانی،
کرمانی، لاری،
سِيوندی، لری،
کردی، ترکی،
دَری(زرتشتيانِ
يزد)، نايينی،
اصفهانی،
سنگسری،
تالشی،
سمنانی، تاتی،
گالشی،
سِدِهی،
انارکی،
فارسی(تهرانی،
رسمی، مرکزی؟)،
زبانها و نيم
زبانهايی که
من نامشان را
شاید از یاد و
قلم انداخته
ام، زبانهايی
که در بيرون از
مرزهای ايران،
چند صد مليون
پاکستانی به
کار می گیرند،
زبانهايی که
در کشورِ
بینوا و تک
افتاده ی
افغانستان به
آن سخن می
گویند، زبانِ
کرد های عراق..
به اين توده
گسترده مردمی،
که نگاه کنيم
درمی یابیم که
بخش بزرگی از
جهان در
تاريکی بسر می
بَرَد.
میرزا
ملکم خان از
چهره های
برجسته
مشروطیت در
آغاز ِ گلستان
ِسعدی که در
لندن ویراسته
و چاپ کرده بود،
نوشته است: درالسنه
ی غرب برای
فهميدنِ مطلب
بايد آنرا
خواند،
حال
آنکه در السنه
ی شرق برای
خواندنِ مطلب
بايد اول آنرا
فهميد.[iii]
یک بار دیگر
سخن او را
بخوانید. می
گوید: در
زبانهای غربی (انگليسی،
فرانسه،
آلمانی و...)
برای فهميدنِ
ِ مطلب بايد
آنرا خواند. و اين درست
است شما برای فهم
ِ يک مطلبِ
انگليسی بايد
آن مطلب را
نخست بخوانيد.
البته ميزان ِ
کاميابی ی اين
زبانها در کارِ
فهميدن و
فهماندن
گوناگون است.
مثلن دبیره ی(بخوانید
خط ِ) آلمانی
به نسبتِ آن دو
زبانِ ديگر،
دارای هنجار و
سامان بيشتری
است. کمابيش
آنچه نوشته می
شود خوانده هم
می شود. هيچ
نفهميدنی
ناشی از
خواندن نيست.
يک کودک
آلمانی زبان و
در پشتِ سرِ او
انگليسی زبان
و فرانسوی
زبان پس از
آشنایی با
نشانه های
زبان مادری که
ما آنرا الفبا،
خط (يا دبيره)
می ناميم پس از
پايان ِ يکی دو
سال آموزش ِ
کلاسی می
تواند بیشتر ِ
نوشته های آن
زبان را
کمابيش
بخواند. اين
نخستين گام در
فهم ِمطلب است.
ناگفته
پيداست که
برای
اندریافتِ
مطلب (که گامی
بالاتر از فهم
ِ آنست) نياز
به دانش در آن
مطلب داريم.
باز ناگفته
پيداست که بخش
بزرگی از اين دانش
را هم از راهِ
همين خواندن
فرا می گيريم.
اما همچنانکه
گفتم آن گام ِ
نخستين مهم
است. ملکم در
بخش ديگرِ
سخنش می گويد:
اما در
زبانهای شرقی
برای خواندن ِ
مطلب، نخست
مطلب باید
فهميده شود! ما
در اينجا دچارِ
يک پادگویی ی (بخوانید
تناقض ِ)
بزرگ می شويم.
چگونه می
توانيم در
باره ی مطلبی
که هنوز
نخوانده ايم
دارای فهم
باشيم؟ و اين
همان چیزی است
که ما را وا می
دارد هنگام ِخواندن
يک نوشته ی
فارسی مثل
اسبهای خسته ی
گاری در سر
بالائی، کمی
جلو برويم و
دوباره انگار
که دیگر توانی
برایمان
نمانده، پس پس
برويم. بويژه
هنگام ِ
خواندن ِ
نوشته های جدی
اين دُودُو
زدن ِ چشم
بيشتر ديده می
شود. اين واژه
را مِهر
بخوانيم يا
مُهر؟
نامهائی را که
تازه با آن
برخورد می
کنيم چه؟ همين
ملکم را
بگویید، کدام
يک از اين ها
درست است؟
?Melkom, Malkom, Malkam,
Malekom, Malekam, Molkam
این نام را بی
گمان بسیاری
از خوانندگان
این نوشته،
درست نخوانده
اند. اما گناهی
بر گردن ِآنها
نیست. بر
پایه ی
هنجارهای
زبانیک ِ
دبیره ی
عربیفارسی، مهر
را چهل و چهار
گونه می
توانیم
بخوانیم که
تنها دو گونه ی
آن معنا دارد:
مِهر و مُهر.
برای آگاهی و
خنده ی شما
بايد بگویم که
ملکم را می
توان نود و پنج
گونه خواند.
آری درست است
بگفته ی ملکم
خان بايد اول
مطلب را
بفهميم تا
بتوانيم
بخوانيمش.
ملکم،
نخستين و
بازپسين کسی
نبود که
انديشه ی
دِگَرِشِ خط
را بازگو کرد.
گفتند که او
وابسته به
فراماسونری
بود. شاید هم
بوده است، اما
اين سبب نمی
شود که ذره ای
از ارزش کارِ
او کاسته شود.
در همان زمان
سياستمدارانِ
ديگرِ ايرانی (که
شائبه ی
فراماسونر
بودن به
ترِقبای
هيچکدامشان
هم هرگز
نچسبيده) کاری
به اين کارها
نداشتند، کشکِ
خودشان را می
ساييدند و
زندگی ی آسوده
ای را می
گذراندند.
ملکم کاری
کارستان را يک
تنه می خواست
انجام دهد و
ديگران نه
تنها کمکش
نکردند
کوشيدند او را
باز دارند.
انگار کسی
واردِ بيغوله
ای که ما درآن
زندگی می کنيم،
می شود و پنجره
ای رو به
روشنائی را
برايمان باز
می کند،
بزرگترها بی
درنگ آن روزن
يا پنجره را می
بندند تا ما
بچه مچه ها
نفهمیم که
روشنائی هم
هست و روشنائی
هم خوبست! ملکم،
گلستان سعدی
را با حروف
سربی ی ويژه ای
که در لندن
برای او ساخته
بودند،
ویراست و چاپ
کرد. در آغازِ
اين چاپ،
مقدمه ای هم از
خود او بود که
در آن به بررسی
ی نارسائی های
دبيره ی عربی
پرداخته بود و
به روشِ خودش
برای از ميان
بردنِ اين
نارسائی ها. من
نسخه ای از اين
گلستان را در
کتابخانه ی
دانشکده ی
ادبيات
دانشگاه
تهران پیدا
کردم. نخستين
بار که کتاب را
باز کردم (دروغ
نمی گویم)
فريادی از
شادی سر دادم.
می توانستم
گلستان را
بخوانم و
شگفتا که
معنای آنرا هم
با زيرنويس
های ملکم خان
در می يافتم.
برای نخستين
بار دیدم که
برای فهمیدن
آن نیازی نبود
گردنم را پيشِ
استادِ
بزرگوارِ
ادبياتِ
فارسی کج کنم.
کاری که ملکم
خان کرده بود
تنها افزودن ِ
حروف ِ با صدای
فارسی (اَ، اِ،
اُ،او) به
الفبای
عربیفارسی و
جدا سازی ی
آواهای
گوناگون ِ واو[iv]
و جدا نوشتن ِ
هر نشانه (مانند
دبیره ی لاتين)
بود. از دبیره
ای که ملکم،
گلستان را با
آن چاپ کرد،
بیش از این نمی
دانم [v].
برپایه
ی هنجارهای
امروزی ی
دبیره ی
عربیفارسی،
اگر همزه را
هم جزو نشانه
ها به شمار
آوريم که در دو
سه دهه گذشته
توانِ
نَخُستينَش
را از دست داده
است، ما دارای
33 نشانه هستيم.
از اين سی و سه
نشانه بجز دال،
ذال، رِ، زِ،
ژِ، و که
بيشتر از دو
گونه شکل
ندارند (مانند دال
در واژه ی دانَد)
دیگر نشانه
های دبيره ی ما
هر کدام دارای
چهار دیسه (شکل)
اند (مانند بِ
در واژه های ابر،
زنبيل، آب
و لَب).
ازاینرو می
توان گفت که
کودکِ ايرانی
بايد 125 (درست
خوانديد يکصد
و بيست و پنج)
نشانه را ياد
بگيرد! در
برابر ِ او
کودکِ
اروپائی تنها
نیاز دارد
کمابیش سی تا
نشانه را ياد
بگيرد. اکنون
شما بکوشید به
کودکِ خود، که
با هزار آرزو و
اميد گذاشته
ايد که
بِرَوَد و
هفته ای يک روز
هم فارسی ياد
بگيرد،
بياموزيد که
و مانند ديگر
نشانه ها، حرفِ
بيصداست ولی
در در واژه
هائی مانند فوت
گاهی آوای u
دارد مثلن اون شمعو فوت
کن خاموش بشه و گاهی وقتها
صدای o
مثلن پدربزرگِ
خانم ِ همسایه
فوت کرد يعنی
مُرد.
بفرمائيد به
اين ايرادِ
عجيبِ او هم
پاسخ بدهيد:
Why
do I have to learn all kinds of S’s and Z’s? Why do you have to have more
than one H? And why you guys can’t make up your mind and choose one T, for
god’s sake? I don’t want to go to Farsi school, I quit.[vi]
شاید
کودک ِ شما
کمتر از اين
کودک ِ نمونه ی
من که گمان می
کنم بيش از نيم
ِ کودکان ِ
خانواده های
ايرانی را در
اين شهر در بَر
می گيرد،
انگليسی
بلغور کُنَد.
فرآيند ِ کار
يکی است. سخن ِ
ملکم خان را
دوباره
بشنویم: در
السنه ی شرق
برای خواندنِ
مطلب بايد اول
آنرا فهميد.
اندیشه
ی دگرِش و یا
بهسازی ی
دبیره با ملکم
آغاز نشد و با
او هم پایان
نخواهد یافت.
گُزارش ِ ملکم
همه ی کاستی
های دبیره را
در بر نمی گیرد،
اما گام بزرگی
بود در راه ِ
یافتن ِ روزنی
به جهانی
فراختر. پس از
شکست ِ بزرگ ِ
ایرانیان در
دوره ساسانی،
دبیره ی
اوستایی یا
دین دبیره که
با دین
ایرانیان
پیوندی ژرف
داشت، مشمول
ِعواطف ِ
ملوکانه ی از
راه رسیده ها
شد و تا دویست
سال بنا به
آنچه تاریخ
نویسان نوشته
اند، کسی را
یارای سخن
گفتن (چه برسد
نوشتن) به زبان
ِفارسی ی آن
زمان که پهلویگ
(بخوانید
پهلوی) نامیده
می شد، نبود.
زبان پهلویگ
زبان استانده
ی(استانداردِ)
مردم ایران
بود و بجزآن،
دیگر زبانها و
گویش ها در جای
جای کشور به
کار گرفته می
شد. اما زبان
پهلویگ، کار ِزبان
ِرسمی (استانده،
میانجی،
دولتی،
حکومتی) را می
کرد.
دبیره
ی هخامنشیان
هرگز زمان و
نیاز ِ دگریدن
(تحول) نیافت.
گرچه با نگاهی
به این دبیره
می توان داوری
کرد که دبیره
ای اندیشیده
شده بود.
برخلاف ِ
دبیره ی پهلوی،
نشانه های
آواییک (مصوت
ها) در آن دیده
می شود.
سنگنوشته های
بازمانده از
این دوران،
بخشی از
واژگان ِ زبان
فارسی باستان
یا آنچه را که
بنام اوستایی
شناخته می شود،
به ما
بازسپرده است.
بخشی از آن نیز
در سخنان ِ اسپنتمان
زرتشت ( در گاثا
ها) بجا مانده
است[vii].
پهلویگ،
دگریده ی
زبانهای
فارسی میانه
است. آنچه
امروز بنام ِ اوستا
می شناسیم
گنجینه ای از
سه دوره
زبانیک ِ
فارسی در
درازای زمانی
نزدیک به 4000 سال
است: زبان ِ
گاثاها یا
گاثیک، فارسی
ی میانه و
پهلویگ.
پهلویگ
کمابیش
دگریده ی زبان
فارسی ی میانه
است. فارسی ی
امروز، گرچه
همسایگی های
نزدیکی با
پهلویگ دارد،
دگریده ی گویش
شمالی ی آن
یعنی خراسانی
است. تاریخ،
این زبان را با
نام ِ دَری می
شناسد. شگفتی
در اینست که دو
زبان ِ دیگر
نیز خود را دری
می نامند. یکی
زبان ِ
زرتشیان
استان یزد است
و دیگری زبان ِاستانده
ی افغانی. زبان
ِدری
زرتشتیان خود
بیش از شش گویش
دارد، مانند ِ
یزدی،
مریابادی،
شریف آبادی،
خرمشاهی،
اهرستانی و
تفتی.
از
خط میخی یا
دبیره ی
هخامنشیان که
بگذریم دو
دبیره ی دیگر
تا پیش از
افتادن زبان ِ
فارسی در دام ِ
عربیفارسی،
در ایران به
کار گرفته می
شد. یکی از
آنها را با نام
ِپهلوی می
شناسیم
ودیگری را با
نام ِ دین
دبیره یا اوستایی.
چنانچه از نام
ِ آن برمی آید،
دبیره ی
اوستایی برای
نگارش ِ (شاید
بهتر است گفته
شود آوانوشتِ)
متن های دین ِ
زرتشتی، به
دست ِ موبدان ِ
ساسانی ساخته
شد. این متن ها،
گفتم، یک دوره
ی زبانیک ِ
کمابیش
چهارهزارساله
را در بر دارد.
درآغاز، هدف،
آوانوشت ِ
سخنان ِ زرتشت
بود که به
زبان ِ گاتیک
سروده شده بود.
این زبان در
دوره
ساسانیان هم
زبان فراموش
شده ای بشمار
می رفت. کم کم
متن های دیگر
نیز به این
دبیره نگاشته
شد و حتی در
دوران ِ معروف
به روایات،
یعنی دوران ِ
نامه نگاری
میان ِ موبدان
پارسی و
موبدان ِ
ایرانی،
ابزار پیوند
شد. در این
دوره موبدان ِ
پارسی ساکن ِ
هند پس از دو
سده دوری و بی
خبری از
سرزمین مادری
ی خود، درپی
دست یافتن به
پرسش های دینی
و ریشه های خود
برآمدند. از
آنجا که بجز
زرتشتیان کسی
با این دبیره
آشنایی نداشت،
آنها این
دبیره را
ابزار ِ امنی
برای پیوند با
همکیشان ِ خود
یافتند. شاید
بشود گفت دین
دبیره در این
دوره جای یک
نوع کُد
مخابراتی ی
رمزی را گرفت.
دبیره
ی پهلوی
برخلاف دبیره
ی اوستایی که
بیش از 45 نشانه
داشت، دارای
تنها 14 نشانه
بود که واک های
آواییک (حروف
مصوت) در آن
دیده نمی شد.
برخی
پژوهشگران
مانند صادق
هدایت برآنند
که پهلوی
دبیره ای بود
گوهریگ (generic) که
برای نوشتن
گویش ها به کار
می رفت و چون
نشانه های
آواییک ِهرگویشی
با هم تفاوت
داشت آنها را
در این دبیره
نیاورده
بودند. شاید
همین نکته سبب
ِبه کارگیری ی
پدیده ی یگانه
ای شده بود که
زبانشناسان
از آن به نام اُزوارِشن
یا هُزوارِش
یاد می کنند.
از سوی دیگر
باید پذیرا
شویم که با
وجود ِ پژوهش
های بسیار در
این چند دهه ی
گذشته، دانش ِ
ما هنوز در
زمینه ی دبیره
های پیش از
اسلام اندک
است. مثلن
تاکنون گفته
می شد که
ایرانیان
نوشتن را از
آرامی و مردم
میانرودان (بین
النهرین) یاد
گرفته بودند.
کاوش های تازه
و کشف ِ
مُهرهای گِلی
ی کهن تر از
دوره ی آرامی،
در جیرفت ِ
فارس نشان داد
که بسی پیش از
آن، ایرانی ها
با دبیرِش (خط
نویسی) آشنایی
داشتند.
از
سوی
دیگرساسانیان
تا آنجا که در
توان داشتند
در نابود کردن
ِ یادگارهای
اشکانیان
فروگذار
نکردند.
دستاوردهای
خود ِ آنان نیز
پس از فروپاشی
ی شاهنشاهی ی
ساسانیان، به
باد رفت و
بسیاری از
آنها پس از
اسلام با نام ِ
میراث ِ
فرهنگی ی
اسلامی
سردرآورد.
کتابسوزان و
کتابشویان
نیز همواره در
آن سر ِ جهان
یار و یاورِ
تباهی ها بوده
است و چنین می
نماید که،
خواهد بود.
دبیره
ی کنونی فارسی
چندصد سال پس
از آن شکست
ِبزرگ
ِایرانیان با
دگرگونی ها و
افزایش هایی
سرانجام آن شد
که کمابیش
امروز در
نوشتن ِفارسی
به کار می رود.
نشانه های پ،
چ، ژ،
گ
همچنانکه می
دانیم در
دبیره ی عربی
نبود و دبیران
ِ ایرانی آن ها
را برای نشان
دادن ِ واک های
فارسی به آن
افزودند.
کسانی که با
بهسازی (اصلاح)
یا دِگَرِش ِ
دبیره ی فارسی
ناسازگاری
نشان می دهند،
اگر در آن دوره
بودند بیگمان
همین چهارتا
نشانه ی ناقابل
را هم نداشتیم.
یِنی ترکها
با به کارگیری
ی دبیره ی
لاتین کاری
کارستان
کردند. (کم کم
به این می
اندیشم که
دموکراسی
همیشه هم لازم
نیست!) در
همان دوره
کسانی بودند
که وادینا، وا
خطا، وازبانا
می زدند. اما
ینی ترکها که
می خواستند
خودشان را به
اروپا
بچسبانند،
گوششان به این
حرفها بدهکار
نبود. دِگَرِش
ِ دبیره ی ترکی
سبب سادگی ی
این زبان و
گسترش ِ آن نیز
شد.
گفتم
در ایران تنها
ملکم خان
نبود،
فرزانگان و
پژوهندگان ِ
دیگر نیز در
این راه بسیار
کوشیدند. صادق
هدایت می گفت: اگر
خط اصلاح شود،
که دیگر کاری
برای ادبا
باقی نمی ماند
که با آن فضل
فروشی کنند[viii].
هدایت دبیره ی
اوستایی را یکی
از کاملترین و
دقیقترین
الفباهای
صوتی دنیا که
معجزه آسا
بنظر می آید، می
داند. [ix]
پرویز ناتل
خانلری نیز در
همان سالها می
نویسد: از
اینها گذشته،
الفبای ناقص
ما برای
کارهای علمی و
فنی
زبانشناسی،
سد و مانع
بزرگیست. [x]
او با اشاره به
اینکه با این
دبیره نمی
توان زبان های
محلی را ثبت
کرد می افزاید:
با
این خط می
توانیم
کلماتی را
بخوانیم که
قبلا تلفظ ِ
درست آنها را
آموخته باشیم
و گرنه صورت ِ
مکتوب ِ کلمه،
ما را به تلفظ
ِ آن رهبری نمی
کند[xi].
نکته ای که در
یادداشتهای
آنزمان ِ
خانلری به چشم
می خورد و شاید
امروز برای ما
جالب باشد
اینست که او
هواداران
تغییر ِ خط را
اصلاح طلبان
می خواند. چنین
می نماید که
ستیز میان ِ
اصلاح طلبان
ومحافظه
کاران پیشینه
ای تاریخی
دارد. در همان
دوره که گفتگو
بر سر ِ کاستی
های دبیره ی
فارسی آغاز
می شود،
پژوهندگان
دیگر نیز به
اندیشه ی
یافتن راهی
برای رها
ساختن ِ زبان
فارسی از این
دام ِ هزار و
چند صد ساله می
افتند. استاد
پورداوود،
دکتر معین،
ذبیح بهروز،
محمد مقدم و
بسیاری دیگر
هریک به
فراخور، راه
هایی را بررسی
می کنند. اما
دریغا که
همواره همان
دیوارِ
نفوذناپذیرِ
نادانی که
گفتم، سد ِ راه
است. «به
چه حقی می
خواهید زبان
شیرین سعدی
وحافظ و
مولانا را عوض
کنید؟»
انگار زبان
فارسی یعنی
تنها همین
بزرگان که
درسایه غول ِ
زشتروی
دبیره،
سخنشان را
شاید تنها یک
تن از هزارتن
که خواندن و
نوشتن می
داند، درست می
خوانَد آنهم
نه همیشه و نه
همه را.
سخن
هدایت انگار
نباید هرگز
کهنه شود: این الفبا که
برای خوش آمد ِ
زورمندان ِ
زمان،
متملقان از
الفبای عربی
گرفته بودند،
جولانگاه ِ
تازه ای بدست
لغات عربی داد
که مانند سیل
وارد ِ زبان
فارسی شد و چون
الفبا ناقص
بود و صدای
حروف را حفظ
نمی کرد،
بسیاری از
لغات و کلمات ِ
فارسی معرب شد
و کم کم لفظ
قلم ِ ساختگی
رواج یافت و
لغات ِ بیگانه
جزو زبان ِ
محاوره گردید[xii].
درسایه ی همین
نابسامانی
های نوشتن است
که زبان فارسی
دچارِ
واگشتگی های
خنده داری می
گردد: گَژدُم
یا گَزدُم (جانداری
با دُمِ گزنده)
به سبب کاستی ی
دبیره، می شود
کَژدُم (جانداری
با دُمِ کج).
هدایت می
نویسد: مسئله
اصلاح خط
موضوع ِ بسیار
مهم و حیاتی
برای زبان ِ
فارسی بشمار
می رود و بدون
ِ این اصلاح
هرگونه راه ِ
تحقیق در زبان
فارسی مسدود
خواهد بود[xiii].
دکتر
میر شمس الدین
ادیب سلطانی،
در پژوهش ِ
خود، دست کم 16
مورد کاستی
های این دبیره
را برشمرده
است[xiv].
برگزیدن
دبیره ای که
بتواند کاستی
های کنونی ی
دبیره ی
عربیفارسی را
از میان
بردارد، نیاز
به بررسی های
فراوانی در
میان ِ دست
اندرکاران و
زبانشناسان
دارد. اما این
کار نیاز ِ نسل
های کنونی است
و فردا بسیار
دیر است. این
کار را نمی
توان به یک بحث
ِ سیاسی و یا
یک همه پرسی ی
ملی کشاند،
بلکه باید
آنرا به دست ِ
عده ای کاردان
سپرد تا راه ِ
منطقی جدا از
کوردلی ها را
پیدا کنند. من
باوجود ِ مهری
که به دبیره ی
اوستایی یا
دین دبیره
دارم و باوجود
ِ امتیازهای
آن در زمینه ی
توان ِ نمایش ِ
49 واک (صدا)،
دبیره ی لاتین
را عملی تر می
بینم[xv].
در این زمینه
یعنی دبیره ی
لاتین هم کار
زیاد شده[xvi]،
هم تجربه های
دیگران پیش ِ
روی ماست[xvii].
از اینها
گذشته با
گسترش ِ نامه
نگاری ی
الکترونیکی
یا ایمیل،
بیشتر ِ کسانی
که این شیوه ی
پیوند با
دوستان و
آشنایان را
پیش گرفته
اند، از زبان ِ
به گفته برخی
فینگلیسی،
بهره می جویند
که همان فارسی
است با دبیره ی
انگلیسی.
یکی از بهانه های مخالفان ِ دگرش ِ دبیره، سختی ی کار ِ برگرداندن نوشته ها و کتاب های چاپ شده به دبیره ی تازه است. این بهانه شاید تا چندی پیش پذیرفتنی می بود. امروز اما با دستاوردهای شگفتی انگیز ِ فناوریهای رایانه ای اینگونه بهانه ها دیگر کودکانه است. اکنون می توان حتی نوشت