چشم خيال ام کو

حسين زراسوند

رود ميرود از من دور
پوست ام تشنه تر حالا

چشماتو به بند و بايست وسطِ اتاق تاريک
فکر کن پودرابِ نياگارا رو تن ات ميشينه و
آروم آروم تر ميشي

به سر ايستاده درخت
ريشه پريشان در باد
که پرنده فرو ميرود از منقار به خاک
از شعر نميهراسد
کابوسِ جهان
از شعر نميهراسد
و آواره گان کيسه ي دهان گشاده به بالا
و بطرييِ آب منفجر ميشود ميانِ غبار
و طناب ميپيچد به دورِ گردنِ صدا
و ميچکد غليظ و سياه بر زبانِ بي انتهايِ ديوانه
و مرده گان به صف هر دو سوي زبان کف ميزنند
و پرنده گان منجمد حنجره يِ شاعران را ميدزدند
و آئينه ها کدر کور ميشوند
و حبابهاي صدا قنديل ميشود

ميگه فردا هوا آفتابييه
فکر کن به شبنمِ سبزه ها و نيمکتِ خالي و آفتاب
و صدايِ آب
و خواب

و ديوارهاي ضخيم
ديوارهاي ايزوله
و اين دريچه يِ دروغِ گشوده به دنيايِ فريب
و رقصِ مرده گان در ضيافتي مشکوک
و انفجارهاي بيصدا
و تبهاي سرد
و ناهماهنگي يِ لبها و صدا
و ناهماهنگي يِ صدا و دست
و ناهماهنگيِ دست و نگاه
و نگاه و راه
و راه که ميگريزد از پاها
و سقوط ميکند در دره ئي ديگر

تو به خواب احتياج داري
يه خوابِ سير و طولاني
يه خوابِ عميق

شب در دلِ تارش گم
آن دور صدايِ موج
اين جا که من ام خالي
پس چشمِ خيال ام کو
جون 2003